دلم خوش است که آن گنبد طلایی هست... 30 آذر 86 - 11:56 |
دلم خوش است كه آن گنبد طلایی هست
|
... 19 آبان 86 - 21:01 |
روزی از روزها ، شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هرچه بیش تر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تاهرچه دیرتر بیفتم هرچه دورترو دیرتر بمیرم نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم
*دکتر علی شریعتی*
|
... 11 آبان 86 - 15:53 |
خوب گوش کردن را بیاموز چرا که
فرصتها گاه آهسته در میزنند!!! |
خانه حقیقی 14 مهر 86 - 15:51 |
خا نه ای بساز که فرو نریزد و آن خانه ای نیست مگر آنکه سقفشآسمان و کف آن آسمان و دیوارهایش آسمان باشد ![]() |
بنده به نزد چه كسى رود جز به درگاه مولایش ... 9 مهر 86 - 11:24 |
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید های ما مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست وقتی تو نیستی
* نویسنده ا ین متن را نمی شناسم اگر کسی میدونه بگه ,ممنون میشم*
|
... 5 مهر 86 - 01:29 |
قدرت کلمات 6 مهر 85 - 16:04 |
روزی روزگاری تعدادی قورباقه از جنگلی عبور میکردند دوتا از آنها به درون گودالی افتادند .همه ی قورباقه هادور گودال جمع شدند. انها به درون گودال عمیق نگاه کردندوبه دو قورباقه ی ته گودال گفتند که شانس زنده ماندن ندارند. دو قورباقه اهمیتی ندادند و شروع به پریدن کردندتا شاید بتوانند خود را از آنجا نجات دهند.قورباقه های دیگر مدام به آنها می گفتند:بی فایده است و حتما جان خود را از دست میدهید.بلاخره یکی از قورباقه ها تحت تاثیر قرار گرفت و نا امید شد و در گودال مرد. اما قورباقه دیگر نا امید نشدو با قدرت تمام به پریدن ادامه داد.بازهم قورباقه های دیگر داد زدند و سعی کردند او را از کار خودش منصرف کنند. اما او کوتاه نیامدوبیشتر پریدو موفق شد خود را از گودال بیرون بکشد. وقتی قورباقه ها اونو دیدند گفتند :مگه نشنیدی ما چی میگفتیم؟ قورباقه نجات یافته قصه ما با اشاره به اونها فهموند که ناشنواست.اون تمام این مدت فکر میکرده که قورباقه های دیگه اونو تشویق میکنندو برای همین تلاش خودشو کرد و نا امید نشد.
|
اشکی در گذرگاه تاریخ 12 تیر 85 - 00:10 |
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهرتلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت.
( فریدون مشیری )
|











