تبلیغات


__
دلم خوش است که آن گنبد طلایی هست...
30 آذر 86 - 11:56

  

nikol.jpg

 

دلم خوش است كه آن گنبد طلایی هست
برای پر زدن از خود ، هنوز جایی هست
دلم خوش ست كه در ظلمت و اسارت هم
دوباره روزنه ای رو به روشنایی هست
 گره اگرم عقده بر دل ست و زبان ...
دخیل بسته ام ، اینجا گره گشایی هست ؟
غریبه ام ! و غریب اینكه پیش غربت ِتو
برای هر كه غریب ست آشنایی هست !
سلام های مرا ناشنیده پاسخ گفت
كسی كه با همه اش فاش ماجرایی هست
به آبرو ؟ به عمل دل خوشم ؟ نه! اما باز
دلم خوش ست كه آن گنبد طلایی هست ...

 

 


  • ارسال نظر (0)
...
19 آبان 86 - 21:01

روزی از روزها ، شبی از شبها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هرچه بیش تر بروم

تا هرچه دورتر بیفتم

تاهرچه دیرتر بیفتم

هرچه دورترو دیرتر بمیرم

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان

داده باشم

 

*دکتر علی شریعتی*

 

 


...
11 آبان 86 - 15:53
خوب گوش کردن را بیاموز چرا که
 
  فرصتها گاه آهسته در میزنند!!!

خانه حقیقی
14 مهر 86 - 15:51

خا نه ای بساز که فرو نریزد و آن خانه ای نیست مگر

آنکه سقفشآسمان و کف آن آسمان و دیوارهایش

آسمان باشد


بنده به نزد چه كسى رود جز به درگاه مولایش ...
9 مهر 86 - 11:24
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند نه باید های ما
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا  روزی درست مثل همین روزهای ماست
   اما کسی چه میداند شاید امروز  نیز روز مبادا باشد

            وقتی تو نیستی
             نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها
                                           هر روز بی تو روز مباداست

   

* نویسنده ا ین متن را نمی شناسم اگر کسی میدونه بگه ,ممنون میشم*

 

 


...
5 مهر 86 - 01:29

حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی

است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به

گفته هایش , بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار

                                             


قدرت کلمات
6 مهر 85 - 16:04

روزی روزگاری تعدادی قورباقه از جنگلی عبور میکردند


دوتا از آنها به درون گودالی افتادند .همه ی قورباقه هادور گودال جمع شدند.


انها به درون گودال عمیق نگاه کردندوبه دو قورباقه ی ته گودال گفتند که شانس زنده ماندن ندارند.


دو قورباقه اهمیتی ندادند و شروع به پریدن کردندتا شاید بتوانند خود را از آنجا نجات دهند.قورباقه های دیگر مدام به آنها می گفتند:بی فایده است و حتما جان خود را از دست میدهید.بلاخره یکی از قورباقه ها تحت تاثیر قرار گرفت و نا امید شد و در گودال مرد.


اما قورباقه دیگر نا امید نشدو با قدرت تمام به پریدن ادامه داد.بازهم قورباقه های دیگر داد زدند و سعی کردند او را از کار خودش منصرف کنند.


اما او کوتاه نیامدوبیشتر پریدو موفق شد خود را از گودال بیرون بکشد.


وقتی قورباقه ها اونو دیدند گفتند :مگه نشنیدی ما چی میگفتیم؟


قورباقه نجات یافته قصه ما با اشاره به اونها فهموند که ناشنواست.اون تمام این مدت فکر میکرده که قورباقه های دیگه اونو تشویق میکنندو برای همین تلاش خودشو کرد و نا امید نشد.


 


اشکی در گذرگاه تاریخ
12 تیر 85 - 00:10
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهرتلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت.
 
                                                               (  فریدون مشیری )
                               

__