تبلیغات


__
عشق گمشده
9 آذر 84 - 11:12

تا آخرین ستارة شب بگذرد مرا

بی خوف و بی خیال بر این برج خوف و خشم،

بیدار می نشینم در سردچال خویش

شب تا سپیده خواب نمی جنبدم به چشم.

شب در كمین شعری گمنام و ناسرود

چون جغد می نشینم در زیج رنج كور

می جویمش به كنگرة ابر شب نورد

می جویمش به سوسوی تك اختران دور.

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب

دنبال شعر گمشدة خود دویده ام

بر هر كلوخپارة این راه پیچ پیچ

نقشی ز شعر گمشدة خود كشیده ام.

 تا دوردست منظره، دشت است و باد و باد

من بادگرد دشتم و از دشت رانده ام

تا دوردست منظره، كوه است و برف و برف

من برفكاو كوهم و از كوه مانده ام.

اكنون درین مغاك غم اندود، شب به شب

تابوت های خالی در خاك می كنم.

موجی شكسته می رسد از دور و من عبوس

با پنجه های درد بر او دست می زنم.

 تا صبح زیر پنجرة كور آهنین

بیدار می نشینم و می كاوم آسمان

در راه های گمشده. لب های بی سرود

ای شعر ناسروده! كجا گیرمت نشان؟

 

  • ارسال نظر (0)
__