userinfo close

پیام های کوتاه

ژیلا   , vivaelvis
● دوست گرامی تولدت مبارک . شاد و سربلند باشی
1 سال پیش
   
رسول قنبری , emperor67
شکوفهه ای صورتی فدای مهربونیات... / یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خوبیات! تولدت مبارک
1 سال پیش
   
رسول قنبری , emperor67
خیلی مخلصیم استاد!
1 سال پیش
   
اسیر عشق , reza_m1980
با سلام دوست من تولدت مبارك موفق باشی
3 سال پیش
   
فروغ ج , eishnoshinak
تولدتون مبارک ، هرچند هنوز بدنیا نیومدید و نمیدونید کامپیوتر و اینترنت چیه
3 سال پیش
   
سكوت دسته گلی بود، میان حنجره من!

محمدعلی خامه پرست

koko

مرد 41 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
7 سال و 7 روز سن کلوبی ،
در برابرم برابری‌است/ سنگ برابر/ برابری از سنگ/ دانه‌ای که آسیابم از خون می‌چرخد.
 
01:36 1386/08/16
خادم جوان کفش‌هایش را زد زیر بغل و به دنبال پیرمرد طول مسجد را از لابه‌لای ستون‌ها و از زیر لوسترهای بزرگ و غول‌آسا طی کرد. پایش جایی که کناره‌ی دو فرش روی هم افتاده و قلمبه کرده بود گیر کرد و سکندری خورد.

 

سرفه‌ی خشک پیرمرد در اتاق خالی کفش‌کن پیچید و گفت:

-: اول کفش‌هایت را بگذار یه گوشه! حواست را خوب جمع کن! کارَت این است که این جا بیاستی! مردم از این طرف می‌آیند. کفش‌هایشان را می‌گیری و می‌گذاری توی یکی از این خانه‌ها. از این خانه‌ی اول شروع می‌کنی. توی هر خانه یک شماره هست.

سه دیوار اتاق، جز در ورودی تا زیر سقف، خانه خانه قفسه‌بندی شده بود، زیر پیشخوان درازی که ضلع دیگر اتاق را تشکیل می‌داد نیز همین‌طور. داخل هر خانه‌ تکه چوب گرد و سابیده‌ای که شماره‌ای رویش حک شده بود، انداخته بودند.

-: حواست را خوب جمع کن! کفش‌ها را گذاشتی توی هر خانه، شماره‌ی آن خانه را می‌دهی به صاحب کفش! خیلی ساده است. کفش می‌گیری شماره می‌دهی، شماره می‌گیری کفش می‌دهی!

 

خادم جوان روز سختی را پشت سر گذاشت و با کفش‌های زیادی با رنگ‌ها و سایزها و طرح‌های مختلف آشنا شد. چند بار شماره‌ها را اشتباه گرفت؛ چند بار هم کفش‌ها را اشتباه داد اما خوبی کار این بود که هر کس کفش خودش را خوب می‌شناخت و قضیه با لبخندی حل می‌شد. قبلاً به فکرش هم نمی‌رسید این همه کفش جور و واجور، از کفش‌های براق و نونوار گرفته تا کفش‌های خاکی و زوار در رفته یک‌جا جمع شوند.

برو بیاها که تمام شد هرچه گوشه و کنار کفش‌کن را جست و جو کرد مهمترین کفش مسجد را که هنگام ورود از پاهای خودش کنده بود و تا کفش‌کن بغل زده بود، پیدا نکرد. خانه‌های خاک گرفته با دهان بی‌لبخند خادم جوان را نگاه می‌کردند.

سرفه‌ی خشکی کرد و با خود گفت: حواست را خوب جمع کن!


  • ارسال کامنت(0)
10:03 1385/12/23
به سکوت آمدم

و در خلیج زبان پهلو گرفتم


 


کلمات مرده


خوابی از دوردستم منفجر خواهد کرد


و قدّیسی از صورتم


تکرار خواهد شد


 


زبان به تاریکی گرفتم


و راه صد ساله‌


به تنهایی بُردم


 


این خلیج سکوت


از  سرعت چهره‌


بی‌پهلو شد


09:34 1385/04/18

ناخن‌های لاک‌خورده، درِ کاغذی بسته را کشید و باز کرد. یکی از دانه‌های سفید از سر بسته، از لای انگشت‌های کشیده بیرون پرید و در هوا چرخی زد و چرخی دیگر و روی زمین افتاد. دوباره اندکی روی هوا بلند شد و نیم‌چرخی زد و روی موزائیکی‌ خاکی آرام گرفت.

«با این پوست سفیدت کجا داری می‌افتی بیچاره! من هم روزی مثل تو کنار هم‌ردیف‌هایم بودم. سفید و برّاق بودم. پوستم این‌طور چروک بر نداشته بود. حالا بهم نگاه کن چه‌طور کمرم خم شده؛ پوستم خیس و لزج زیر آفتاب مانده. تهِ کفشِ کثیف عابری نصف بدنم را له کرده و جای فرورفتگی دندان روی تنم پیداست!

حالا برای تو خوب شد که درسته افتادی پایین و همین‌طور درسته و سفید و سفت زیر کفش‌های عابران می‌ترکی و له می‌شوی! حداقل خیالت راحت است که دیگر کسی بهت خیانت نمی‌کند. فکر نکن چیزی از دست داده‌ای! درست وقتی که من هم وارد دهان او شدم، اول خیلی کیف می‌کردم. قرمزی لب‌هایش روی پوستم گُل می‌کرد و بعد فشار دندان‌های سخت‌اش پوست سفیدم را می‌شکافت. آره، خیلی کیف داشت. زبانش که شیره‌ی جانم را می‌مکید تک تک سلّول‌های تنم را خوشحال می‌کرد. گمان می‌کردم بالاخره من هم مزه‌ی خوشبختی را چشیدم؛ من هم به دردی خوردم و بالاخره از صف بی‌معنی هم‌ردیف‌هایم، از هوای کسل‌کننده‌ی بسته‌بندی بیرون پریده‌‌ام و آزاد شده‌ام؛ مورد مصرف خود را پیدا کرده‌ام. فکر می‌کردم به هدف و معنای زندگی خودم رسیده‌ام. فکر می‌کردم تا ابد در دهان او، همیشه این‌طور با کیف و لذت، جویده می‌شوم ؛ هیچ وقت بی‌مزه نمی‌شوم؛ هیچ وقت تمام نمی‌شوم. چه‌قدر احمق بودم. طعم من و تو چند دقیقه بیشتر دوام ندارد.

وقتی حسابی له و لورده‌ات کردند و کاملاً مزه‌ی جوانی خود را از دست دادی دیگر بی‌مصرف و کسل کننده می‌شوی. تحمل کردن‌ات سخت می‌شود و آخر سر با یک تُف آبدار، کف پیاده‌رو پرت می‌شوی! به من نگاه کن! ولی باز برای تو خوب شد که درسته افتادی. با سر روی موزائیک خاکی افتادن دردش کمتر است. تو دیگر خلاص شدی، باید شاد باشی! کاش من جای تو بودم و درسته روی خاک می‌افتادم، توی گِل می‌افتادم، توی لجن می‌افتادم؛ اما توی دهان او نمی‌افتادم و این طور خار و خفیف نمی‌شدم. خوش به حال تو!»

انگشت‌های کشیده به طرف زمین آویزان شد و پایین آمد. دانه‌ی خاک‌آلود را در حلقه‌ی سرانگشتان‌ گیر انداخت و بالا کشید. هوای خوش‌بویی که از بین لب‌های پف کرده‌ فوت شد، خاک‌های سست روی پوسته‌ی سفیدش را کنار زد. انگشت‌ها، با ناخن‌هایی لاک خورده، در هوا چرخید و دانه را از بین لب‌های نیمه‌باز توی دهان انداخت.


08:32 1385/04/8

زمانی عاشق یک پرنده‌ی عجیب و غریب شده بودم و این داستانی عاشقانه درباره‌ی آن پرنده است. به این دلیل آن دختر را پرنده صدا می‌کردم که خصوصیات پرنده‌ها را داشت. عاشق ولگردی بود. اسمش با حرف پ شروع می‌شد و من می‌توانستم بدون این‌که شک و بدگمانی کسی را برانگیزم شعرها و نامه‌های عاشقانه‌ای برای یک پرنده بنویسم.

اوایل آشنایی بدون احساس خستگی بالای سر من این طرف و آن‌طرف می‌رفت و دور و ورم وول می‌خورد؛ اما بعدها که بهش عادت کردم به طور ناگهانی غیبش می‌زد و چند روز شاید هم چند هفته پاک فراموشم می‌کرد. ولی هر جا که می‌رفت دوباره برمی‌گشت پیش من. برایش خوراکی‌های جورواجوری می‌خریدم و امیدوار بودم دست کم از یکی از آن‌ها خوشش بیاید و بیشتر پیشم بماند. او به خوراکی‌ها فقط چند تک می‌زد و کنار می‌کشید. بیشتر دوست داشت برایش حرف‌های خنده‌دار بزنم و داستان تعریف کنم. با وجود داستان‌های زیادی که بلد بودم پیش او زبانم بند می‌آمد و اگر می‌خواستم لطیفه‌ای تعریف کنم جوری تعریف می‌کردم که خودم هم بیشتر گریه‌ام می‌گرفت.

فقط داستان پرنده‌ای که به یک دختر خوشگل تشبیه کرده بودم توانست کمی راضی و خوشحالش کند.

داستان از این قرار بود که روزی یک پرنده از پنجره‌ی اتاقم می‌آید تو و می‌رود روی تخت‌خوابم می‌نشیند. وقتی کارهایم را انجام می‌دهم کامپیوترم را خاموش می‌کنم و خسته‌ می‌روم روی تختم دراز بکشم، می‌بینم پرنده دو تا تخم سفید و کوچک کرده و آماده می‌شود که روی تخم‌ها بخوابد.

روزها و شب‌های زیادی کنار تخت روی زمین می‌خوابم و آن‌قدر برای پرنده داستان و شعر می خوانم که یک جهش ژنتیک و اساسی در مغز او به وجود می‌آید. پرنده شروع می‌کند به بزرگ شدن. کم‌کم بال‌ها و پرهایش از بین می‌روند و جایش را گوشت و پوست آدمیزاد می‌گیرد. تک‌اش تبدیل به لب و دماغ خوش‌تراشی می‌شود. تا این که کاملاً مبدل به یک دختر زنده و بالغ می‌شود و می‌تواند با من حرف بزند.

معمولاً به این‌جاهای داستان که می‌رسم و از پ می‌خواهم فقط چند دقیقه‌ای نقش آن پرنده را بازی کند تا من روایت داستانم را به طور جان‌داری کامل کنم، از من فاصله می‌گیرد. از پنجره‌ی اتاق می‌پرد بیرون و دوباره برای مدتی غیبش می‌زند.

با خودم فکر می‌کنم نکند آن دو تا تخم پرنده‌ی روی تخت‌خوابم تبدیل به جوجه شوند. حتی امکان دارد به‌جای جوجه‌ی پرنده، دو کودک شیرخوار از تخم‌ها بیرون بیایند. کابوس بچه داشتن به وحشتم می‌اندازد؛ سریع برمی‌گردم تا تخم‌‌های پرنده را بردارم و دور بیندازم. وسط راه، موبایلم شروع می‌کند به زنگ خوردن. پ پشت خط است، همان پرنده‌ای که اول داستان عاشقش بودم و هنوز هم هستم!

می‌گویم: دلم برایت تنگ شده. می‌خواهم بیای پیش‌ام تا ببینمت و چیزی را نشانت دهم.

می‌پرسد: چی؟

دستم را روی انحنای سخت تخم‌های پرنده می‌کشم. هنوز گرم هستند. می‌گویم: باید بیای ببینی! این طوری نمی‌توانم توضیح بدهم!

می‌گوید: نمی‌توانم بیایم!

می‌گویم: چرا؟

ناراحت می‌شود و گوشی را می‌گذارد، آخر خیلی حساس است. دوباره زنگ می‌زنم. سه باره زنگ می‌زنم. سی‌صد بار زنگ می‌زنم. انگار این دفعه پرنده خیلی دورتر رفته است!

بالاخره کنار یک درخت پیدایش می‌کنم. در تاریکی‌ی سایه‌ی درخت می‌نشینیم. می‌گویم: چرا دیگر به من سر نمی‌زنی! از آن زمان تا حالا اتفاقات زیادی افتاده و داستان‌های جالبی دارم که برایت تعریف کنم و چیزهایی هست که می‌خواهم نشانت بدهم. باورت نمی‌شود!

می‌گوید: تو هم باورت نمی‌شود!

این‌بار من می‌گویم: چی؟

می‌گوید: تو حرف‌های مرا درک نمی‌کنی و به من می‌خندی!

می‌گویم: وقتی هنوز حرفت را نگفتی از کجا می‌دانی؟!

می‌گوید: می‌دانم! می‌دانم! تو را خوب می‌شناسم!

سعی می‌کنم آخرین باری را که به آیینه نگاه کرده بودم، به یاد بیاورم؛ شاید لب و دماغم دارد تبدیل به تک پرنده می‌شود و از پشتم دو تا بال تا‌به‌تا دارد درمی‌آید!

تابی مهربانانه به سرش می‌دهد و می‌گوید: یادت هست همیشه به من می‌گفتی پرنده!

احساساتی می‌شوم، به موهایش دست می‌کشم و دست‌اش را می‌گیرم توی دست‌هایم : ای پرنده‌ی خوشگل من! عمرم! عزیزم! پرنده‌ی کوچولوی من!

می‌گوید: من دو تا تخم گذاشتم... تا سرد نشده‌اند باید برگردم! نمی‌توانم با تو بیایم چون حالا دیگر دو تا تخم سفید کوچولو دارم.

می‌گویم: مسخره بازی در نیار! هیچ دختری نمی‌تواند فقط به خاطر این که پرنده صدایش کرده‌اند برود تخم سفید بکند. هیچ کس این‌ها را باور نمی‌کند.

می‌پرسد: تو هم باور نمی‌کنی؟

باید بگویم که باور می‌کنم؛ اما می‌گویم: نه من هم باور نمی‌کنم.

بلند می‌شود که بپرد و دوباره برای مدتی طولانی و مرگ‌بار ترکم کند. می‌گویم: حداقل داستانم را خراب نکن! کجا می‌روی! تو حق نداری مرا در این اوضاع تنها بگذاری و بروی! آخر ولگردی هم حدی دارد. صبر کن!

خیلی حساس شده است. وقتی حسابی دور می‌شود و از برگشتنش ناامید می‌شوم موبایلم را برمی‌دارم و بهش زنگ می‌زنم!

گوشی را که برمی‌دارد صدای ضعیف جیک‌جیک چند جوجه از پشت خط به گوشم می‌رسد.


19:42 1383/11/21
زنی درون دایره دستش از خط دایره بیرون زد
و از کمال قدر مطلق خود ترکید.

زمین به زیر چرخش پاهای او می‌گشت دور خورشیدی که می تپید در قلب‌ا‌ش
در خم ابروی پرگشوده به اوج‌ا‌ش
دایره تعریفی از دو بال می‌گرفت
و چشمان دودی‌اش
- که طول انتظار آتش بود-
تبلوری از رقص نور در بی‌نهایت داشت.

آشوب رگ‌هایش به زیبایی
در بغل حجم دایره سنجاقش می‌کردند
تا این که دست دایره از خط زن شکست
و زیبایی
از مطلق تعریف خود بیرون زد.

19:33 1383/11/21
همه چیز تاریک شده بود. آسمان طوری شده بود که انگار اصلاً آسمان نیست. شهر بر اثر یک غفلت بزرگ منفجر شده‌بود. خانه‌ ما رفته بود روی کوه‌های شمالی. بقالی احمد آقا، که همیشه روبه‌روی خانه‌ی ما بود، رفته‌بود کنار رودخانه‌ای در جنوب شهر روی پلی کج‌نشسته‌بود.
رودخانه آمده بود از وسط خیابان اصلی یک دوری می‌زد و سپس به طرف اتوبان می‌رفت؛ و تعاونی هشت بعد از چپ‌کردن اتوبوس‌هایش همه‌ی راننده‌ها را اخراج کرده‌بود و در فکر تدارک یک ناوگان از قایق‌های موتوری و استخدام تعدادی ملوان بود.
پس از آن انفجار یا زلزله یا حمله یا تغییر و تحول طبیعی ژن‌های موجودات زنده، صورت آدم‌ها هم بدجوری عوض شده‌بود مثلاً دماغ یکی رفته بود زیر چانه‌اش، چشم‌های یکی رفته‌بودند جای گوش‌ها و گوش‌های دیگری از کف دست‌هایش بیرون زده‌بودند. در صورت مردی (در کمال بی‌ادبی) به جای دماغ یک لنگه پستان روئیده بود. و کله یک‌نفر با ماتحت‌ش جابه‌جا شده‌بود. شمال رفته‌بود جنوب و جنوب گم‌شده بود.

این قصه درست جایی واقعاً قصه می‌شود که بدانیم تمام مردم به مرور به این وضع عادت‌کردند. دیگر کسی از گذشته معمولی و یکنواخت خوشش نمی‌آمد؛ از انسان‌های یک شکل و یک ترکیب خوشش نمی‌آمد. بنابراین تما عکس‌ها و نامه‌های متعلق به گذشته را پاره کردند. کتاب‌های تاریخ و جغرافی را دور انداختند و گفتند همین‌که هست خیلی هم خوب است. باید کوشش‌کنیم تا همین وضع را حفظ کنیم و نگذاریم یک خراب‌کاری پیداشود و شهر و تمدن جدید ما را خراب کند. و خودشان به خودشان گفتند باید همه را کنترل کنیم. مواظب افراد مشکوک باشیم مبادا کسی افکار آشوب‌گرانه‌ای در سر بپروراند مبادا کسی (دانشمند دیوانه‌ای) به فکر ساختن بمبی باشد که ما را دوباره به آن روزگار سیاه برگرداند. اصلاً چه کسی جرأت می‌کند به این وضع به‌سامان و قیافه‌های جذاب و زیبا و اوضاع دل‌به‌خواه که از آغاز آرزوی بزرگ بشر بوده‌است شک‌کند یا در کمال گستاخی بخندد.
و این قصه درست در همین‌جا روبه وخامت می‌گذارد و مورد حمله شدید عام و خاص قرار می‌گیرد؛ چرا که به‌ناچار: تاریخ و داستان‌هایی نوشته‌شد و عکس‌هایی گرفته‌شد که انگار یک جوری تکراری‌اند. و آسمان داشت کم‌کم به صورت آسمان معمولی درمی‌آمد؛ همه آن را می‌شناختند. احمد آقا داشت بغالی‌اش را می‌کرد و ما همچنان مشتری‌اش بودیم و برای عبور از اتوبان سوار قایق‌های تعاونی هشت می‌شدیم. و هنوز بعضی‌ها به من می‌گویند واقعاً چه احتیاجی به نوشتن دارد؛ همه چیز که روشن است!
*پاس مهر تارخ*

17:50 1383/11/15
حالا برای شروع هیچ حرفی بهتر از بی حرفی ندارم.
گره داستان که در آغاز افکنده شد هیچ وقت باز نشد. و ما ماندیم بیرون پنجره ای که در آن طرفش داشتند چه کار می کردند . من که ندیدم هرکس دیده است گزارش دهد اصلا به من ... باشد بعد!

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.