عشق .......... ؟؟؟ !!!! ؟؟؟ 7 تیر 87 - 19:17 |
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". |
جاده 14 خرداد 87 - 06:05 |
انگار این جاده خیال تمام شدن ندارد...برایت نوشته بودم رهایم کنید از این برزخ بیفردا...فقط به حالم خندیده بودی...تا اینکه پا در این جاده گذاشتم...کمی که گذشت فهمیدم در آن سوی تفکر و احساس چیزیست که بی نام است بی نام بی نام بی نام...اما تو باور نداشتی...در راه خاطرههایم را مرور میکردم... هنوز هم به خاطر هزار خاطره نداشته تو را حسرت می خورم...مینوشتی دلتنگم از نبودت...مینوشتم آغاز برای پایان است...میخواستم برگردم تا نباشد آنچه که نیست اما نمیشد یا نمیگذاشتند...نوشته بودی:نیستی!!!...نوشتم:حتی اگر هم بودم فرقی نمیکرد...آخر کجای این جاده زیبا بود که مرا مجبور به آغاز کردی...هنوز هم سرد سرد است جاده بیبرگشتم...جاده هم تنها بود حتی تنهاتر از من بیصدا بود اما دلش پر بود از گفتنیهای ناگفته...ولی حیف!!!آنقدر بغضش سنگین بود که نتوانست چیزی بگوید و تنها و تنها آسمان بود که با جاده گریست...تا اینکه در آخرین نامهات نوشتی:فردا تو میآیی!!!...اما من هنوز چشم براه فردایی هستم که بیایم!!! |
????? 4 خرداد 87 - 08:33 |
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان بادمان
همه تقصیر من است اینكه خودم می دانم
كه نكردم فكری
كه تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنی
كه چه سان می گذرد عمر گران؟"
كودكی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیك و بد و مرگ و حیات
همه گفتند:كنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
كه پس ازاین دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
كه پس ازاین ز چه رو
نتوان خندیدن
هیچ كس نیز نگفت زندگی چیست؟ چرا می آییم؟ بعد از این چند صباح
به كجا باید رفت
با كدامین توشه به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ
هیچ كس نیز نگفت
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغ به نشاط
فارغ از نیك و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من
كه چه سان عمر گذشت
لیك گفتند همه
كه جوان است هنوز
بگذارید جوانی بكند
بهره از عمر برد كامروایی بكند
بگذارید كه خوش باشد و مست
بعد ازاین باز ورا عمری هست
یك نفر بانگ بر آورد كه او
از هم اكنون باید فكر آینده كند
دیگری آوا داد:
كه چو فردا بشود
فكر فردا بكند
سومی گفت:همانگونه كه دیروزش رفت
بگذرد امروزش همچنین فردایش
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ
كه چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر نه تعمق و نه اندیشه دمی
عصر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
((چه توانی)) كه زكف دادم مفت
من نفهمیدم و كس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت مهر و شباب
میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیك بیهوده تلف گشت جوانی
هیهات
آن كسانی كه نمیدانستند
زندگی یعنی چه؟
رهنمایم بودند
عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و كار
و مرا میگفتند كه چو آنها باشم
كه چوآنها دائم
فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم
فكر تامین معاش
فكر ثروت باشم
فكر همسر باشم
كسی را هیچ نگفت
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی كردن
فكر خوردن بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم كس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس كه چون عمر گذشت معنیش نفهمیدم
حال میپندارم هدف از زیستن این است رفیق:
من شده ام خلق كه با عزمی جزم
پای از بند هوسها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و كینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم
در ره كشف حقایق كوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق جویم و حق پویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام به دیگران نیز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم
من شده ام خلق كه شمس باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس كه چون عمر گذشت معنیش نفهمیدم |
عشق ؟؟؟!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 2 خرداد 87 - 16:11 |
شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیلهی حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود... پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست، شیری را دید كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد. و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو... |
Faghat 7 % Az Behesht Va Jahanam 31 اردیبهشت 87 - 23:55 |
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی! آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند! وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! ((تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر 7% ارسال کنید |
قلك چشات 31 اردیبهشت 87 - 02:40 |
من از اون آسمون آبی می خوام من از اون شبهای مهتابی می خوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتای بی تابی می خوام من می خوام یه دسته گل به آب بدم آرزو هام و به یك حباب بدم سیبی از شاخه حسرت بچینم بندازم رو آسمون و تاب بدم گل ابون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من مثل یك دسته گل عقاقیا دلم آواز می كنه بیا بیا تو می ری پشت علفها گم می شی من می مونم و گل عقاقیا گل ایون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من |
1 22 اردیبهشت 87 - 07:24 |
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من ، عشق نالید ، کجا حل شود مشکل من؟ مرگ خندید در خانه ویرانه من
|











