هستم 22 مهر 86 - 02:29 |
جای پا .................................................. تقدیر ................................................... کی میرسم؟
|
باران 22 مهر 86 - 02:19 |
بس گوارا بود باران بشنو از من کودک من راحت شدم. به تخت میروم. به کودکی فکر میکنم و لبخند میزنم. به پاکی و سادهلوحی بچگی، به مرد فردا و زندگی زیبا.
After a very loooong discussion with a dear friend today, I decided to put some more personal stuff on this weblog. I’ll post some of my previous “personal notes” here soon. |
فکر کردم 22 مهر 86 - 02:10 |
فکر میکردم پشت دریاها شهری است. فکر میکردم در آن شهر، فکر میکردم اگر قایقی میشد ساخت، چشمههایش جوشان، گاوهاش شیر افشان، فکر میکردم آنجا، من نمیدانستم که در آن آبادی جادهها از چینی است: کوچه باغهایش پْر ز موسیقی است: دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است: مردمان همچون انار، دانههای دلشان آشکار است: من نمیدانستم که در آنجا نیز
“دیروز در رویای آینده، ——————————
|
8 مرداد 85 - 10:59 |
می دانی
***************************************************
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضبآلوده به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز سالها هست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان میدهد آزارم و من اندیشه كنان غرق این پندارم كه چرا خانه كوچك ما سیب نداشت |







