تبلیغات


__
هستم
22 مهر 86 - 02:29

جای پا
باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو
باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات
باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو،
روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست
بی‌نوازش صدای آشنای تو
مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است
گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو،
غصه‌های تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو

............................................................................................

تقدیر
در اشتیاق پرواز، بی‌آسمان‌ترینم
عمری به جرمِ بودن، با خاک هم‌نشینم
نفرین به چشم‌هایم ـ این حفره‌های تاریک ـ
آخر چگونه‌ای دور! باید تو را ببینم؟
ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه می‌شد
نزدیک‌تر بیایی،‌تا از تو گُل بچینم؟
در کوچه‌های تردید، تنها رهایم، آیا
تقدیر بی‌تو بودن، نقش است بر جبینم؟
ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمری‌ست
در آرزوی پرواز، بی‌آسمان‌ترینم

............................................................................................

کی می‌رسم؟
گفتی: چگونه می‌گذرد ماه و سال تو؟
چون روز، روشن است، جواب سؤال تو:
من نیز از عبور خزان زخم دیده‌ام
من هم شکسته‌بال و پَرَم، مثل بال تو
باید بشویم این‌همه زخم کبود را
در بارشِ صمیمیِ شعرِ زلال تو
گفتی برایم از شب و غربت غزل بخوان
غمگین‌ترین ترانه‌ی شب‌هام، مال تو
دلگیرم از کدورت این میله‌های سرد
کی می‌رسم به آبیِ چشم زلال تو؟

 

  • ارسال نظر (1)
باران
22 مهر 86 - 02:19

 

بس گوارا بود باران
وه، چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا”

راحت شدم. به تخت می‌روم. به کودکی فکر می‌کنم و لبخند می‌زنم. به پاکی و ساده‌لوحی بچگی، به مرد فردا و زندگی زیبا.

 

 

After a very loooong discussion with a dear friend today, I decided to put some more personal stuff on this weblog. I’ll post some of my previous “personal notes” here soon.

فکر کردم
22 مهر 86 - 02:10

فکر می‌کردم پشت دریاها شهری است.

فکر می‌کردم در آن شهر،
آسمان آبیست، آب آبیست،
دوستی آبیست، مهر آبیست،
عشق آبیست.

فکر می‌کردم اگر قایقی می‌شد ساخت،
دل به دریا می‌شد زد،
موج آن می‌شد شکست،
دل ز مروارید آن می‌شد کند،
هم‌چنان می‌شد رفت،
و به آن شهر رسید،
کوچه باغی خواهدش بود پْر ز عشق، پْر ز پُرهای صداقت، پْر ز آب.

چشمه‌هایش جوشان، گاوهاش شیر افشان،
حوض‌هایش پْر ز ماهی، ماهیانش خوشحال،
دشت‌هایش پر شقایق، چینه‌هایش کوتاه

فکر می‌کردم آنجا،
کودکی نور بدست خواهم دید.
فکر می‌کردم آنجا،
   راه خواهم رفت،
   نور خواهم خورد،
   دوست خواهم داشت
.

من نمی‌دانستم که در آن آبادی

 جاده‌ها از چینی است:
     راه می‌نتوان رفت؛

 کوچه باغ‌هایش پْر ز موسیقی است:
     حرف می‌نتوان زد؛

 دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است:
     سر بلند نتوان کرد؛

 مردمان همچون انار، دانه‌های دل‌شان آشکار است:
     تاب می‌نتوان برد.

من نمی‌دانستم که در آنجا نیز
ماه تنها همدم تنهایی است.

“دیروز در رویای آینده،
امروز در حسرت گذشته،
فردا چگونه خواهد بود…”

——————————

 

 

 

8 مرداد 85 - 10:59

می دانی
 پرنده را بی دلیل اعدام می كنی
 در ژرف تو
 آینه ایست
 كه قفس ها را انعكاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
 كه انجماد روز را
 در حوضچه ی شب غرق می كند
 ای صمیمی
 دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یك برگ
با شكفتن یك گل
یا پریدن یك پرنده دید
ما در حجم كوچك خود رسوب می كنیم
آیا شود كه باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی كه عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
 باغبان مفلوك چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
 از شاخه های خشك پرواز می كنند
 آن مرد زردپوش
 كه تنها و بی وقفه گام می زند
با كوچه های ورود ممنوع
 با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد كرد
سرزمینی را كه دوستش می داریم ؟
 پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
 در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی كه عشق كاغذی است
 انتظار معجزه را بعید می دانم

 

***************************************************

 

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب‌آلوده به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز سالها هست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان میدهد آزارم و من اندیشه كنان غرق این پندارم كه چرا خانه كوچك ما سیب نداشت

__