تبلیغات


__
خدایا
11 دی 85 - 17:13


 


خدایا


!


چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند


عظمت و ژرفای تو را نمی شناسم


فقط میدانم


.....


که معبوداین دل خسته هستی


و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد!(تی ال واسونی


)


 


 


به من قول بده یاد بگیری انچه مهم است تنها تلاش توست نه نتیجه


به من قول بده که گاهی از ته دل گریه کنی و گاهی از ته دل بخندی


این واقعیت را درک کنی که بعضی مواقع رویاها به واقعیت می پیوندند


درخششش و گرمی نور خورشید را به صورت خود احساس کنی


به من قول بده همانطور باشی که دوست داری من برای تو باشم


به من قول بده بپذیری همه مهربان نیستند همه با خدا نیستند


هر انچه را دوست داری با تمام وجودت دوست داشته باشی


باور داشته باشی فرشته ای داری که از تو محافظت می کند


به من قول بده زندگی را به تمامی دوست داشته باشی


یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری


بخندی و در صدد خنداندن دیگران باشی


موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی


به اینه نگاه کنی و ببنی چه زیبا هستی


پری داستان ها را باور داشته باشی


یه یک موزیک زیبا گوش کنی


روح و روانت را پرورش دهی


به دنبال وحی و الهام باشی


به من قول بده که می توانی


:


با خودت مهربان باشی


شاد و خوشحال باشی


سه ارزو داشته باشی


قوی و محکم باشی


همواره امیدوار باشی


به من قول بده


همین حالا بخندی


همه چیز خواهد


گذشت


خندیدی؟


 


 



 


 



 


 


 


 


شادی ...غم .... غروز ....عشق......


در جزیره ای زیبا تمام حواس , زندگی می کردند { شادی , غم , غرور , عشق و .....}روزی خبر رسید که به زودی


جزیره به زیرآب خواهدرفت .همه ساکنین جزیره قا یق ها یشان را آماده و جزیره را ترک کردند .اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند , چون او عاشق جزیره بود .وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت , عشق از ثروت که به قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : (( آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟))ثروت گفت : (( نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد .))پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست .غرور گفت : (( نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .))غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت : (( اجازه بده که من با تو بیایم ))غم با صدای حزن آ لود گفت : (( آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .))عشق این بار سراغ شادی رفت او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید .آب هر لحظه بالا بالاتر می آمد که عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشقتازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چه قدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد علم که مشغول حل مسآله ای روی شن های ساحل بود رفت و او از او پرسیدان پیرمرد که بود؟))علم پاسخ دادزمان))عشق با تعجب گفتزمان!اما چرا او به من کمک کرد؟))علم لبخندی خردمندانه زد و کفتزیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است


 


 



 


 

__