در این نوشته تحلیلی را مورد فیلم جدایی نادر از سیمین می خوانید كه در نوع خودش می تواند جالب باشد.
تحلیل بر این مبناست كه چه شخصی نماینده چه چیزیست؟ فهرست اینکه چه کسی دارد چه گروه یا تفکر در جامعه ایرانی را نمایندگی میکند:
نادر- نادر دارد جامعه ایرانی را نمایندگی میکند که از یک طرف با سنت دست به گریبان است و از یک طرف با مدرنیته.
پدربزرگ- پدربزرگ نماینده سنت در جامعه ایران است. آلزایمرش هم همان حافظه تاریخی ماست. نه قابل صرفنظر کردن است و نه بدون جامعه قدرت سرپا نگه داشتن خودش را دارد.
سیمین- سیمین مدرنیته ایرانی را نمایندگی میکند. کسیست که به نادر (جامعه) قبولانده که باید مهاجرت کند. معلم است و دانستههایش از باقی بازیگران صحنه بیشتر است و بلد است مذاکره کند.
زن باردار- زن باردار نماینده مذهب در جامعه ایرانیست. میخواهد به سنت (پدربزرگ) کمک کند که باری از روی دوش جامعه (نادر) بردارد اما از فرط نجس و پاکی و محدودیت شرعیات خودش هم تبدیل میشود به معضل تازه برای جامعه. ختم آبستنی او یعنی همین وضعی که الان در جامعه ایران میبینید و حکومت مذهبی قادر به نوزایی نیست. همین چیزی که به آن میگوییم اصلاحناپذیری حکومت.
شوهر- شوهر نماینده روحانیت در جامعه است. رضا میرکریمی روحانیت را با همین شمایل ورشکسته و مقروض به عالم و آدم در «زیر نور ماه» روایت کرده. شوهر (روحانیت) زبان زن باردارد (مذهب) است. همین مذهب است که او را به درآمد تازه میرساند و بهانه برای او تولید میکند تا از جامعه پول بگیرد، چه در شکل ارائه خدمات به جامعه (نگهداری از سنت یعنی پدربزرگ) و چه در شکل جبران خسارت (دیه).
ترمه- ترمه دختر نادر و سیمین نماینده آینده است. موضوعی که در کشمکش میان جامعه، مدرنیته، سنت و مذهب گرفتار است و قادر به انتخاب میان آنها نیست و فیلم هم با این عدم انتخاب او تمام میشود. در سن بلوغ است و این بهترین نشانه آیندهٔ در حال وقوع است.
دختر کوچک- دختر کوچک نماینده زمان حال است. کوچکتر از همه و گزارشگر (نقاش) وقایع. کوچکی او نشانهایست از نادیده گرفته شدن زمان حال در جامعه ایرانی. یکی از بهترین نشانههای نمایندگی او (زمان حال) وقتیست که دارد شیر سیلندر اکسیژن پدربزرگ (سنت) را کم و زیاد میکند. درست شبیه به آهنگهای تازه مثل نامجو.
با این پیشنهاد میتوانید روابط میان جنبههای مختلف زندگی ایرانی را ببینید. چند تا مثالش را مینویسم:
سیمین (مدرنیته)، زن باردار (مذهب)، ترمه (آینده) و دختر کوچک (حال) از یک جنساند و همهشان قدرت زادآوری دارند. منتها همهشان نیاز به یک عامل دیگر برای باروری دارند. محصول حاصل از پیوند زادآوران و فاعلان از همه جالبتر است. مثلا آینده محصول جامعه و مدرنیته است و این اوضاع را همیشه میتوانید ببینید. وجود ترمه یعنی جامعه (نادر) و مدرنیته (سیمین) توانستهاند آینده را خلق کنند. همیشه هم همینطور است و دنیای فعلی با مظاهر جدیدش محصول توافق هر جامعهایست با نوآوریهایش. منتها وقتی به محصول روحانیت (مرد) و مذهب (زن باردار) میرسید متوجه میشوید یک محصولشان وضع فعلیست (دختر کوچک) که فقط ناظر ماجراهاست و کارهای نیست جز گزارشگر وقایع اما تلاش روحانیت و مذهب برای خلق مجدد در شکل بارداری زن با برخورد شدید جامعه روبرو میشود و ناکام میماند.
نکته جالب این است که این برخورد دفعی جامعه (نادر) نسبت به مذهب نیست که از سر تلاش برای حفظ سنت منجر به ختم نوزایی مذهب میشود بلکه این سنت (پدربزرگ) است که مذهب (زن باردار) را به دنبال خودش میکشد و بارداری او را خاتمه میدهد. وقتی زن باردار (مذهب) میرود تا پدربزرگ (سنت) را پیدا کند میبیند پدربزرگ (سنت) کنار دکه روزنامهفروشیست و دکه روزنامهفروشی همان جاییست که همیشه حرفش با پدربزرگ هست و روزنامههایی که نادر (جامعه) برای او میآورد و یا دربارهشان با او حرف میزند محل علاقمندی پدربزرگ (سنت) است. خوب به جای دکه روزنامهفروشی بگذارید جشن نوروز و چهارشنبهسوری تا متوجه بشوید چقدر دقیق است.
زن باردار (مذهب) به دنبال پدربزرگ (سنت) میرود و او را در کنار دکه روزنامهفروشی (نوروز و چهارشنبهسوری) میبینید. میرود تا او را برگرداند اما آن آخر فیلم متوجه میشویم که ماشین به او زده و منجر به سقط شدن نوزادش شده. یعنی این جامعه نبوده که مذهب را کنار زده بلکه این واقعیات دنیای بیرونیست که مذهب را از نوزایی درآورده.
دو تا موقعیت ویژه میان جامعه (نادر) و مذهب (زن باردار) با سنت (پدربزرگ) هست. هر دو در حمام رخ میدهد. نادر پدرش را حمام میدهد و از فرط گرفتاریهای او به گریه میافتد. زن باردار هم لباس پدربزرگ را در همان حمام عوض میکند. نادر برای حمام دادن پدرش او را با دستکش لیف میزند و زن باردار هم برای تعویض لباسهای پدربزرگ از دستکش استفاده میکند. فرق دستکشها را که ببینید متوجه میشوید دستکش نادر خود او را هم خیس میکند ولی دستکش زن باردار مانع خیس شدنش میشود.
عصبیت شوهر زن باردار (مرد: روحانیت) و پرخاشهای او که ما هم آدمیم و قرض بالا آوردنها و از کار بیکار شدنش همه نشانههای عاملان حکومت مذهبیست. یک چیز خیلی جالبی هم توی فیلم هست که به نظرم طعنهٔ فرهادیست به وقایع بعد از انتخابات و همراهی روحانیت با اوباش. خیلی خیلی جالب بود.
نادر و سیمین و ترمه از خانه زن باردار میآیند بیرون و نگاهشان میافتد به ماشینشان. شوهر زن (روحانیت) از سر عصبانیت حل نشدن ماجرا و وصول نشدن پول و بیجواب ماندن طلبکارها با عصبانیت از خانه رفته است بیرون. بعد که ماشین در حال حرکت است شیشه جلوی آن را میبینیم که خرد شده.
باتومهای بسیج و پلیس در جریان اعتراضات را یادتان هست؟ فیلمهایی که بسیجیها و پلیس با باتوم به شیشههای ماشینها میکوبیدند را یادتان هست. رهبران مذهبی ایران وقتی نتوانستند از جامعه جواب بگیرند با اوباش کنار آمدند و معروفترین نمونه این همکاری عبارت بود از خرد کردن شیشههای ماشینها. توی فیلم از نازایی مذهب و ناکارآمدی روحانیت به خرابکاریشان میرسیم.
فرهادی میگوید دعوای جامعه ایرانی بر سر حفظ سنتهای جامعه در مقابل مدرنیته است و این مذهب است که برای نجات درماندگی روحانیت خودش را میاندازد توی کاری که دست آخر او را هم نازا میکند. وقتی ترمه (آینده) دارد با درماندگی درباره انتخابش برای ماندن با جامعه و سنت (نادر و پدربزرگ) یا مدرنیته (سیمین) تصمیم میگیرد تنها خبری که از مذهب (زن باردار) و روحانیت (مرد) داریم این است که یکی نازا شده و دیگری در زندان طلبکارها.
می گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّرادین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.
می توانیم پول خودمان را برای خودمان خرج کنیم . در این حالت پول را با وسواس خرج می کنیم تا هزینه حداقل و منفعت حداکثر شود.
می توانیم پول خودمان را برای دیگری خرج کنیم. مثلا یک هدیه تولد بخریم . در این صورت خیلی به محتوای هدیه کاری نداریم , اما به قیمتش توجه داریم.
می توانیم پول دیگران را خرج خودمان کنیم. در این صورت من خودم را یک نهار خوب مهمان می کنم!
و در نهایت می توانیم پول دیگری را برای دیگری خرج کنیم. اگر چنین شود نه دل نگران پولی هستیم که خرج می شود و نه نگران چیزی که کسب می شود. این حالت آخر دولت است.
نمی دانم فیلم سینمایی«تایتانیک» را به خاطر دارید یا نه. در صحنه ای از این فیلم در حالی که کشتی عظیم تایتانیک در اثر برخورد با کوه یخ (ice berg) دچار صدمه ی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشه ی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند! آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا می کردند و دقت می کردند که کیفیت کارشان تحت تاثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به این سو و آن سو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!
***
نمی دانم کتاب«قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید یا نه. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم می شوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون می کنند و خود مدیریت مزرعه را به دست می گیرند. اولین کار آن ها پس از پیروزی انقلاب شان تنظیم عهد نامه ای ست که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچ کس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند اما چیزی نمی گذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرام آرام عهدنامه را تغییر می دهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع می کند در این میان، اسبی در این مزرعه زندگی می کند به نام«باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همه ی حیوانات است. حیوانات از او می خواهند کمک شان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما«باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجه ای ندارد. شعار او این است:«من کار می کنم!» و احساس می کند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد! گرچه«باکستر» می توانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ می داد جلوگیری کند چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از«تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
***
اولویت بندی(Priority setting) از مهم ترین مهارت های زندگی ست. شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد. شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعه ی در حال سوختن، سم پاشی و آفت زدایی در اولویت قرار ندارد. شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید. اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمی دانید.
«کارل مارکس» ، فیلسوف آلمانی، یکی از افسون های جامعه ی سرمایه داری را«تخصصی شدن» می داند. هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش می کند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند! باهوش ترین و سختکوش ترین آدم ها گرفتار الگوی «باکستر» می شوند و مثال کلان اجتماعی را ازیاد می برند آیا در جامعه ای که رسانه های فراگیر به آلوده کردن روان مردم مشغولند و هر روز میلیون ها نفر را بیمار می کنند، من باید فقط در مطب روان پزشکی ام بنشینم و وقتم را با ویزیت یکی یکی بیماران پر کنم؟! آیا این تنها وظیفه ی من است؟
این روزها خیلیها از اختلاس 3000 میلیارد تومانی صحبت میكنند. اما به نظر میرسد اغلب آنها دقیقا نمیدانند چه اتفاقی افتادهاست. برای اینكه كمكی به شناخت مساله كرده باشم مجموعه اطلاعاتی كه از موضوع دارم را تلاش میكنم به زبان ساده اما خلاصه توضیح بدهم شاید به درد بچههایی كه علاقمندند اطلاعات دقیقتری داشته باشند بخورد.
قبل از هر چیز باید بدانیم LC یا همان اعتبار اسنادی چیست؟ معمولا در معاملههای بزرگ كه فرایند مذاكرهو توافق و پرداخت پول و حمل و بازرسی و تحویلگیری و … زمانبر و طولانی است فروشنده از خریدار میخواهد تعهد بدهد كه در انتهای این فرایند اگر همه چیز مطابق توافق بود كل پول را پرداخت كند. برای این كار به بانك مراجعه میكنند و بانك یك ضمانتامه به ارزش مبلغی كه معامله بر اساس آن انجام میشود در وجه فروشنده و به تاریخ موعد پایان معامله صادر میكند. یعنی به فروشنده تعهد میدهد كه معادل این مبلغ را در زمانی كه آنها با هم توافق كردهاند از حساب خریدار برداشته و به حساب فروشنده واریز كند. به این سند LC میگویند.
طبعا بانك صادر كننده LC باید پیش از تعهد دادن از طرف خریدار مطمئن شود كه او توان مالی كافی برای اجرای تعهداتش را دارد یعنی یا پول نقد در حساب داشته باشد یا وثیقه ارائه بدهد یا اینكه از نظر بانك بر اساس سوابقش اعتبار مالی او در حدی باشد كه بانك حاضر به ریسك شده و از طرف او تعهد بدهد. فرق اصلی LC با چك در همین ویژگی تعهد اعتبار خریدار از طرف بانك است. چون معمولا معاملات بینالمللی این گونه پیچیدگیها را دارند اغلب LCها ارزی هستند یعنی برای مبادله پول بین دو كشور استفاده میشوند. اما LC ریالی هم داریم. یعنی اگر دو طرف یك معامله ایرانی باشند هم میتوانند از بانك بخواهند LC ریالی برای آنها صادر كند.
خوب حالا در این اختلاس چه اتفاقی افتاده؟ شخصی به نام مهآفرید خسروی و شركایش تعدادی شركت ثبت میكنند. این شركتها با هم معاملاتی انجام میدهند. یعنی قرادادهایی بین خودشان امضا میكنند و از بانك میخواهند برای این معاملات LC ریالی (نه ارزی) صادر كند. پس اولا اغلب معاملات واقعی نبوده یعنی خریدار و فروشنده یكی بودهاند ثانیا چون LC ریالی بوده نیازی به كنترلهای ارزی بانك مركزی و وزارت بازرگانی هم نبودهاست. آنها این كار را از سال 85 شروع كرده و همه LC ها در یك شعبه بانك صادرات كه در مجتمع فولاد خوزستان قرار داشته صادر شدهاست. رئیس این شعبه شریك گروه بوده و در ازای دریافت رشوه دو تخلف زیر را انجام میدادهاست:
1- LCها را در دفاتر شعبه و سیستم نرمافزاری بانك مركزی ثبت نمیكردهاست پس كسی خارج شعبه از صدور آنها خبردار نمیشدهاست.
2- صدور LC ها بدون سنجش میزان اعتبار درخوسات كننده (امیرخسروی) بوده یعنی این آدم نه به این میزان پول در حساب داشته و نه وثیقه ارائه میكردهاست.
به عبارت دیگر میتوان گفت همه این LC ها جعلی بودهاند. با این روش حدود 130 LC در مجموع به ارزش 2800 میلیارد تومان صادر شده كه رسانهها آن را به 3000 میلیارد گرد كردهاند. اما این معنایش این نیست كه همه این مقدار پول به دست آنها افتاده زیرا به هر حال LC خودش پول نیست بلكه تعهد مشروط به پرداخت آن است و اگر اینها میخواستند این اسناد را نقد كنند چون در حساب پول نداشتند عملا مثل چك بیمحل گند كار در میآمد. به همین دلیل آنها LC ها را قبل از اینكه موعد سررسیدشان برسد «تنزیل»میكردند. یعنی مثلا اگر یك LC به ارزش 1 میلیارد تومان و با مهلت یك ساله داشتند پس از شش ماه آن را به بانك دیگری برده و به مبلغ 900 میلیون تومان میفروختند. یعنی از اصل مبلغ كه قرار بود یك سال دیگر دستشان را بگیرد صرفنظر میكردند و با كمی تخفیف شش ماهه پول را میگرفتند به این كار تنزیل میگویند و در نظام بانكی كار رایجی است. تقریبا شبیه همان كاری كه الان خیلیها با پشتنویسی و خرید و فروش چكهای بیمحل در بازار میكنند. به این روش موفق شدهاند آن 2800 میلیارد LC را به مبلغ 1750 میلیارد تومان تزیل كنند. یعنی معادل این مبلغ پول نقد دستشان را گرفتهاست.
حالا سوال این است كه اینها چطور LC جعلی را به بانكهای دیگر میفروختهاند. طبق قانون، بانكی كه یك LC را تنزیل میكند باید اصل بودن آن را از بانك صادر كننده LC استعلام كند یا اینكه در سیستم نرمافزاری بانك مركزی اصالت آن را كنترل كند و چون این LC ها نه در سیستم و نه در دفاتر بانك صادرات ثبت نشده بودند منطقا باید لو میرفتند اما به دو دلیل این اتفاق نیفتاده:
1- معمولا بانكها در ثبت اطلاعات LCهای ریالی اهمال میكنند به همین دلیل نبودن سوابق یك سند در سیستم الزاما نشانه جعلی بودن آن نیست و در این گونه موارد شعب بانكها تلفنی با هم چك میكنند. یعنی مسئول بانك تنزیل كننده به رئیس شعبه بانك صادرات در مجتمع فولاد خوزستان (یعنی همان شریك دزد) زنگ میزده و استعلام میكرده كه طبعا پاسخ را میشود حدس زد.
2- این LCهای جعلی در شعب 7 بانك مختلف تنزیل میشدهاند كه اكنون محرز شده دست كم در دو بانك ملی (شعبهای در منطقه آزاد كیش ) و سامان مسئولان شعبی كه تنزیل میكردهاند خودشان شریك این باند بودهاند.
این شعبه خاص بانك صادرات (به دلیل درجه 3 بودن) حق صدور LC بالای 2 میلیارد تومان را نداشته در حالی كه اغلب LCها بالای این رقم بودهاند. همچنین شعب مناطق آزاد هم كه بیشترین سهم را در تنزیل داشتهاند هم قانونا حق تنزیل LCهای خارج از منطقه آزاد را نداشتهاند. سوال این است چطور این اسناد در این رقمهای درشت در شعب محدودی صادر میشده اما این بانكها به ویژه صادرات و ملی و سامان (و ظاهرا پارسیان) متوجه نشدهاند. منطقا مبادله چنین ارقام بزرگی در یك شعبه كوچك توجه برانگیز باید باشد. باز در بانك صادرات چون صرفا LC صادر میكرده و پولی از حسابش نمیرفته شاید بشود پذیرفت اما بانكهای دیگر كه LC را میخریدهاند یعنی پول از حسابشان خارج میشده خیلی عجیب است كه متوجه موضوع نشدهاند.
اما قسمت هالیوودی داستان نحوه لو رفتن آن است. در همه بانكها رایج است عملكرد رئیس شعبه را بر اساس میزان نقدینگیای كه در شعبهاش جذب كرده ارزیابی میكنند و بر همین مقیاس سالانه پاداشهایی به آنها میدهند. رئیس طمعكار شعبه بانك صادرات كه رشوه میلیاردی میگرفته نتوانسته از پاداش چند میلیونی شب عید صرفنظر كند و برای اینكه نقدینگی شعبهاش را زیاد نشان دهد رقم كارمزدی كه برای بعضی LCهای جعلی درشت میگرفته را در دفاتر شعبه ثبت میكردهاست. یعنی در دفاتر شعبه كارمزد برای LCهایی ثبت میشده كه خود LC ها وجود نداشتهاند. این مغایرت ساده سرنخ لو رفتن داستان در بانك صادرات بودهاست.
نكته جالب دیگر اینكه امیرخسروی با این پولها سهام شركتهای دولتی را میخریدهاست. یعنی در خرید سهام این شركتها ظاهرا خلافی رخ نداده اما منبع مالی آن، پول ناشی از اختلاس بانكی بودهاست. داستان از اینجا به بعد سیاسی هم میشود. سوالهای اصلی سیاسی كه این روزها بین خود حكومتیها مطرح میشود اینها است:
1- چرا اغلب سهام دولتی خریداری شده توسط امیرخسروی از طریق مذاكره یا رد دیون بوده (نه مزایده یا عرضه در بورس) آن هم عمدتا با سفارش مسئولان بالای دولتی؟
2- چطور دولت و نهادهای نظارتی كنجكاو نشدند بدانندكسی كه در عرض شش سال بیش از 4000 میلیارد تومان سهام شركتهای دولتی را میخرد منشا درآمدش كجا است؟
3- همین آدم و شركایش یك سال قبل مجوز تاسیس بانك آریا را میگیرند و برخی چهرههای نزدیك به معاونان رئیسجمهور هم در تاسیس این بانك حمایت مالی و اداری میكنند و بانك ملت هم با فشار همین مقامات، پذیرهنویسی این بانك را با برخی تخلفات انجام میدهد. هیچ كدام از اینها نمیدانستند این آدم پولش را از كجا آورده؟
4- ظاهرا یكی از اعضای خانواده امیرخسروی همراه با یكی از مدیران سابق دولتی و یكی از سرمایهداران نوظهور (انصاری) چندین هزار هكتار زمین در اطراف تهران را تقریبا رایگان به دست آوردهاند آیا اینها نشانه وابستگی این گروه به مسئولان دولتی نیست؟
5- مدتها است كه از بانك مركزی خواسته میشود برای نظارت بر LCهای ریالی دستورالعملهای مناسب تدوین و ابلاغ كند آیا بیتوجهی بانك مركزی ربطی به این اختلاس نداشته؟
این شرحی از كلیت داستان است كه تقریبا از نظر من قطعی است چیزهای دیگری هم هست كه شنیدههای نه چندان موثق هستند. ببشخید طولانی و احتمالا خستهكننده شد. بیشتر برای كمك به دوستان علاقمند نوشتم كه چارچوب موضوع دستشان بیاید. فكر میكنم نیاز به تاكید هم نباشد كه این مطلب با هدف تحلیل نوشته نشده و صرفا شرح ماوقع است.
چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالب از استیوجابز مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال 2005 در دانشگاه استنفوردانجام داده. متنسخنرانی را از اینجا بخوانید:
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغالتحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخوانید هستم. من هیچ وقتاز دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز میخواهم داستان زندگی ام را برایتانبگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالجرید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه میآمدمو میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیمگرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبولکند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند کهمرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولدمن این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا بهفرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید کهمادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمامنکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تااینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
این جوریشد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بوددانشگاهی را انتخاب کردم که شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پسانداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میکردم بعد از شش ماهمتوجه شدم که دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای که میخواهم بازندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری میخواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این کهپس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیزدرست میشود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه میکنم میبینم که یکی ازبهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. لحظهای که من ترك تحصیل کردم به جای این کهکلاسهایی را بروم که به آنها علاقهای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاًدوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کفاتاق یکی از دوستانم میخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس میدادمکه با آنها غذا بخرم.
بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی میکردم که یک غذای مجانیتوی کلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونیام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربهی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی ازبهترین تعلیمهای خطاطی را تو کشور میداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیارزیبا خطاطی میشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل کرده بودم، کلاسهای خطاطی را برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت میبردم. امیدی نداشتم که کلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشدولی ده سال بعد از آن کلاسها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی میکردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری وقشنگ بود.
اگر من آن کلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونتهایهنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچکامپیوتری این فونت را نداشت. خب میبینید آدم وقتی آینده را نگاه میکند شایدتأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میکند متوجه ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکردهاست و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوستداشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا
کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی که من فقطبیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد بهیک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوقخودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتیکه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیرهی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر میتواند از شرکتی که خودش تأسیس میکند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و مایک نفری را که فکر میکردیم توانایی خوبی برای ادارهی شرکت داشته باشد استخدامکرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورداستراتژی آیندهی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد ومن رسماً اخراج شدم.احساس میکردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست دادهام. حدودچند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم درسیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستشداشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آنموقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکتدیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد کهالآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العادهی اتفاقات،شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شدهدر نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاقمثل داروی تلخی بود که به یک مریض میدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضیوقتها زندگی مثل سنگ توی سر شما میکوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. منمطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که منکاری را انجام میدادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار
آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. اینجمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من تویآینه نگاه میکنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز همکارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه. هر موقع جواب این سؤالنه باشد من میفهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن اینکه بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کردخیلی از تصمیمهای زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیصدادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود که مرا معاینه کردند و یکتومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست وکجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است ومن بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کردبه خانه بروم و اوضاع را رو بهراه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد دهسال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری بکنم. این بهاین معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرمکردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک آندوسکوپ را توی حلقم فروکردند که از معدهام میگذشت و وارد لوزالمعدهام میشد. همسرم گفت که وقتی دکترنمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد
چون که او گفت که آنیکی از کمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیتمفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهندبمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ماست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموشکند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان وایمانتان پیروی کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجلهی خیلی خواندنی به نامکاتالوگ کامل زمین منتشر میشد که یکی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود اینمجله مال دههی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست میشد. شاید یک چیزی شبیهگوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یک عکس از صبح زود یک منطقهی روستاییکوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشتهباشید. زیر آن عکس نوشته بود
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر میکردند
stay hungry stay foolish
اینآرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما، آرزوییهست که برای شما میکنم.
در فیلم جویندگان طلا که چارلی چاپلین در آن نقش آفرینی می کند ، همراه او که بسیار گرسنه است ، همه چیز، حتی چارلی را به شکل مرغ بریانی می بیند که می تواند گرسنگی اش را بر طرف کند. یادتونه كه؟
در علم روانشناسی نیز مثال هایی نظیر این وجود دارد که احتمال این که یک شخص گرسنه در خیابان ، تابلوی کتابخانه را " کباب خانه" بخواند ، بیشتر از بقیه است.
می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان!
مرد ، خوشحال از این که زن چنان پاکدامنی دارد که حتی از خروس هم دوری می کند ، به بازار برگشت و خروس را به فروشنده اش که پیر مرد دنیا دیده ای بود پس داد.
پیرمرد که ماوقع را شنید ، گفت: اشکالی ندارد؛ من خروسم را پس می گیرم ولی برو درباره زنت بیشتر تحقیق کن! کسی که درباره یک خروس چنین می کند ، لابد ریگی به کفش دارد و می خواهد رد گم کند.
در یکی دو سال اخیر ، برخی مسوولان و رسانه هایی که داعیه دار ارزشگرایی هم هستند ، نگاه های خاصی به مساله جنسیت داشته اند که به همان اندازه که مضحک اند ، شرم آور و تأسف بار نیز هستند ؛ تو گویی که بعضی ها ، همه ارکان و عناصر خلقت آدم و عالم را رها کرده اند و به جهان هستی از پیرامون جنسیت و رفتارهای مبتنی بر آن می نگرند!
البته اگر یک شهروند در کنج خانه خود دچار چنین کج بینی مفرطی شود ، حرجی نیست ولی هنگامی که برخی مدیران میانی و رسانه های رسمی و مدعی ، علمدار چنین رویکردهایی شوند ، آنگاه نمی توان تأسف و نگرانی خود را پنهان کرد.
مثلاً همین سال گذشته بود که لوگوی روزنامه تهران امروز ، یک جنجال بزرگ در سطح ملی به وجود آورد و حتی بازتاب های جهانی داشت که طی آن دنیا به نوع نگاه بعضی ها در داخل خندید!
در آن مقطع ، یکی از مسوولان وقت ، کشف کرده بود که لوگوی این روزنامه شبیه زنی است که می رقصد و باید تغییر کند و تهدید کرده بود که در صورت برچیده نشدن این فساد آشکار ، با روزنامه برخورد خواهد کرد! و این در حالی بود که تا قبل از کشف این شباهت(!) به مخیله هیچ بنی بشری با عقل متعارف، چنین چیری حتی متبادر هم نمی شد!
یا زمانی خبر آمد که فلان مسوول دستور داده صدای ضبط شده خانمی که در آسانسور ، طبقات را اعلام می کند و می گوید "لطفا مانع بسته شدن در نشوید" را قطع کنند!
چند روز پیش نیز، خبرگزاری مهر خبر داد که به ناشری گیر داده اند که باید بیت در آغوش گرفتن جسد خسرو توسط شیرین سانسور شود! و این در حالی است که در 9 قرنی که از سروده شدن این منظومه توسط نظامی گنجوی می گذرد ، هیچ کس از این بیت تحریک و منحرف نشده بود! (هر چند دو روز بعد مسوولان مربوطه گفتند که قضیه ناقص مطرح شده است و چون مخاطب کتاب نوجوانان بوده اند برخی ملاحظات طبیعی است).
غلبه نگاه جنسی به دنیای پیرامون و گارد گرفتن در برابر همه چیز ، به این چند مورد ختم نمی شود. اخیراً نیز ارگان رسمی دولت و پیشتر، یک سایت حامی دولت، مقاله ای منتشر کرده بودند که در آن همه چیز به طرز بی سابقه ای، جنسی و سکشوال قلمداد شده اند.
مثلاً شهرسازی کنونی با ماهیت جنسی تعریف شده و نویسنده فیلسوف آن (!) نمادهای شهری را نیز جنسی کرده و نوشته است: در شهر مدرن ، نمادهای مردانه (مانند برج میلاد) ، در برابر نمادهای زنانه (مانند تونل کردستان یا توحید) می ایستند (!) و با اشاره به " اتوبان ها و بزرگراه هایی که می توان با سرعت در میان انبوه اتومبیل ها لایی کشید، نوشته بود: "لایی" کشیدن در ترافیک خیابان ها و لذت حاصل از ان ، یک کنش سکشوال است.چنین کنشی شب ها در خیابان لذت بیشتری تولید می کند(!)
یا در همین مقاله ، ادعا شده که فوتبال هم ماهیت سکشوال دارد زیرا توپ در درون دروازه جای می گیرد یا بازیکنان به هم لایی می زنند... و در ادامه نیز خودروی پژو 206 را محصولی جنسی معرفی کرده که مردم از آن خبر ندارند!
نکته تاسف بار تر این که این نگاه های بیمارگونه ، به جای روانه شدن به کلنیک های روانشناسی جهت معالجه افرادی که حتی برج میلاد را با نگاه جنسی می نگرند ، سر از تریبون های رسمی و ارگان دولت در می آورند و به عنوان فلسفه به خورد مردم داده می شوند!
صاحب چنین نگرشی که حتی اشیا ، خیابان ها و خودروها را نیز با نگاه جنسی می بیند اگر قدرت اجرایی هم پیدا کند ، معلوم است که با رفتارهای متعارف برآمده از اقتضائات سنی جوانان چگونه برخورد می کند و چه تفاسیری از آن ارائه می دهد!
اما ربط آن سکانس فیلم چارلی چاپلین و ماجرای خروس با این افراد چیست؟
به نظر می رسد ، افرادی که چنین نگاه های بیمارگونه ای دارند ، از دو حال خارج نیستند: یا محرومیت ها و عقده های فروخفته خود را با نگاه جنسی شان به همه چیز ، پاسخ می دهند که در این صورت باید برایشان طلب شفا کرد و یا همانند آن زنی که مانع از ورود خروس به خانه اش شد ، دارند رد گم می کنند که باید بساط ریا و ادا و اصول شان را برچید و خلقی را رهانید.
بامید شفای بیماران جنسی(!)
در روزنامه خراسان، 17/12/89، مطلبی خواندم که خیلی باحال بود. خبر این بود:
رئیس پلیس امنیت عمومی فرماندهی انتظامی خراسان با بیان اینکه شهر مشهد وضعیت بدی از لحاظ حضور زنان خیابانی دارد گفت: تمامی زنان خیابانی در مشهد شناسایی شدند و اکثر آنها نیز دستگیر شده اند
سرهنگ ناصر نجاریان سپس به آماری در مورد زنان خیابانی اشاره کرد و گفت: 19 درصد این زنان زیر 25 سال سن دارند، 55 درصد بین 25 تا 35 سال و 25 درصد دیگر نیز بالای 35 سال هستند
(99= 25 + 55 + 19 یعنی اینکه 1 درصد از زنان خیابانی نه زیر 25 سال، نه بین 25 تا 35 و نه بالای 35 سال سن دارند !)
وی افزود 55 درصد از زنان خیابانی که در مشهد دستگیر شده اند اهل همین شهر هستند، 19 درصد از شهرستانهای تابعه استان، 11 درصد از خارج از استان و 3 درصد هم ساکن خارج از کشور هستند.
(88 = 3 + 11 + 19 + 55 یعنی اینکه 12 درصد نه ساکن مشهد و استان هستند و نه از خارج از استان آمده اند و نه ساکن خارج از کشورند. به عبارت بهتر 12 درصد از زنان خیابانی مشهد از ساکنین کرات دیگر هستند و این خود بهترین دلیل برای اثبات حیات در سایر کرات آسمانی است!).
وی گفت: 12 درصد این زنان بیسواد، 63 درصد زیر دیپلم، 23 درصد دارای مدرک دیپلم و بالاتر هستند
(98 = 12 + 63 + 23 یعنی اینکه دو درصد نه بی سوادند، نه زیر دیپلمند و نه بالای دیپلم !)
همچنین ۱۰درصد آن ها مجردند، ۳۸ درصد متاهل و ۴۸ درصد مطلقه و فقط ۲ درصد بیوه می باشند.
(98=10+48+38+2 یعنی اینکه دو درصد این زنان نه مجردند، نه متأهل، نه مطلقه و نه بیوه!)
وی افزود بیش از 90 درصد از زنان خیابانی نیز مشکل اعتقادی دارند
(به عبارت بهتر حداقل 10 در صد از روسپیان مشهد هیچگونه مشکل اعتقادی ندارند و کاملاً مؤمنند!)
واقعاً باید به حال خود تأسف بخوریم که بیسوادان بر ما حاکمند و هر چرندی را به عنوان آمار به خورد مردم می دهند. یادش بخیر زمانی را که سرهنگ بودن در این مملکت ارج و قربی داشت و درجه های نظامی را بر سر دوش هر «چوپون» بی سوادی نمی دیدیم.
خــرها وکیل مـلت وارکـان دولتنـد
بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر
(میرزاده عشقی)
منبع خبر: روزنامه خراسان
سه شنبه 17/12/1389
شماره انتشار: 17790

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم.
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند.
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه.
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم.
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم.
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند.
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند.
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم.
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم.
اسرا که برگشتند، شاد بودیم و خندیدیم.
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم، از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیرزمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام.
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش زبان.
زنها توی فیلمهای تلویزیون ما، توی خواب هم روسری سرشان می کردند، حتی توی کتابهای علوم ما زنها هم باحجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامانهایمان، ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند.
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم، موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم.
جرات نداشتیم شماره بدهیم، مبادا گوشی را بابایمان بردارند.
ما خودمان خودمان را شناختیم، بدنمان را، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم.
هیچکس یادمان نداد
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حالهایشان را توی شهرنوها و کاباره های لاله زار کرده بودند.
و نسلی که دارد با فارسی وان، زمزمه، ایکس باکس و .... بزرگ می شوند.
و جالب كه هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند
ما واقعاً نسـل سوختــه هستیم. 
علی كریمی یكی از پدیدههای فوتبال كشور است. اما شهرت وی تنها به زمین فوتبال محدود نمیشود. درباره شخصیت ورزشی و اجتماعی علی كریمی نظر مهدی رستمپور را جویا شدیم.

از معدود نامهایی كه پرسپولیسیها و استقلالیها بر سرش توافق دارند، علی كریمی است. در ورزشگاهها هنگام بازیهای لیگ یا ملی، بیش از همه تشویق میشود. در سایتها و وبلاگها، در مقایسه با بقیه ورزشكاران ایران بیشترین توجه به اوست.
اقدامات و فعالیتهای اجتماعی علی كریمی، در سایتهای عمومی مثل فیس بوك یا سایت بالاترین، مورد اقبال گسترده كاربران قرار میگیرد. وقتی چند بازیكن تیم ملی تصمیم به استفاده از مچ بند سبز میگیرند، او بلندترین نوارهای سبز را انتخاب میكند و به جای یك دست، دور هر دو دستش میپیچد.
كریمی برخلاف سایر چهرههای مشهور فوتبالی، اهل حضور در برنامههای صداوسیما نیست. ضمن اینكه هیچ وقت در مصاحبههایش از جملههای رایجی مثل «مردم خودشان همه چیز را میدانند» استفاده نمیكند. جملهای كه برخی چهرههای فوتبالی تقریباً در تمام مصاحبههای خود بكار میبرند.
كریمی هرگز درباره مسائل مالی مصاحبه نكرده. او حاضر نیست چك و سفتههایی كه از تیمهای باشگاهی گرفته اما وصول نشدهاند را مقابل دوربینهای تلویزیونی نمایش بدهد. بروز رفتارهای غیر متعارف و شنا كردن در جهت مخالف آب، از مشخصههای محمدعلی كریمی پاشاكی است.
به طور مثال، در شرایطی كه برخی بازیكنان فصل استیل آذین همچنان پیگیر مطالبات خود از این باشگاه هستند، علی كریمی قبل از پایان فصل قبل، باقی مانده مبلغ قراردادش را بخشید. او گفت مسئولین باشگاه حق و حقوق من را در امور خیریه خرج كنند.
صاحب نظران عرصه ورزش بارها یادآور شدهاند كه پهلوانی محدود به گود زورخانه نیست. یك ورزشكار مردم دار، الزاماً كشتی گیر یا باستانی كار نیست.
تعریف عام پهلوانی عبارت است از دستگیری از ضعیفان، كمك به همنوعان، كرنش نكردن در برابر قدرت و یكرنگی و صداقت در عملكرد و گفتار.
از این منظر، علی كریمی را میتوان حائز مشخصههایی دانست كه او را به این صفت ستوده شده در فرهنگ ایرانیان نزدیك میكند.
در این گزارش به نمونههایی از رفتارهای علی كریمی اشاره شده است. عملكردی كه صرف نظر از رفتار پهلوانانه در فرهنگ ایران زمین، در عرف بین المللی نیز رفتار جوانمردانه یك سوپر استار، در خارج از محیط ورزش است.
برخی از فعالیتهای انسان دوستانه این فوتبالیست محبوب ایرانی در زیر آمده است. اقداماتی كه گاهی چندان عاری از خطر نیز نبودهاند.
كودكان و سالمندان بیسرپرست
در منطقه محروم پیشوای ورامین، در موسسهای به نام «خانه سازندگان فردا» حدود ۱۲۰ نفر زندگی میكنند. از بچههای بیسرپرست گرفته تا سالمندان. این مجموعه هیات امنایی دارد كه متشكل از افراد خیر، تحصیل كرده و اساتید دانشگاه است.
بین اعضای هیات امنا، یك فوتبالیست نیز به صورت افتخاری حضور دارد. شرط حضورش این بود كه كسی متوجه نشود آنجا فعالیت میكند اما یكی دیگر از اعضای این موسسه خیریه، نام او را افشا كرد.
این فوتبالیست كسی نیست غیر از علی كریمی. برنج سالیانه این موسسه را تامین میكند. كمكهای نقدی، پوشاك و تهیه كولر برای آن منطقه بسیار گرم از دیگر اقدامات كریمی است.
به گفته بیژن معتمدی، علی كریمی همچنین رختشوی خانه مدرن و بسیار گرانقیمتی را نیز خریداری كرده و به این موسسه اهدا كرده است.
غیر از ارسال كمك، هر وقت فرصت كند سری به آنجا میزند و با بچهها، فوتبال گل كوچك بازی میكند. ماجراهای مشابه فراوانی در زندگی علی كریمی وجود دارد كه همه آنها توسط دیگران افشا شده است.
تجلیل از كشتهشدگان پس از انتخابات
ماجرای اهدای پیراهن باشگاه شالكه به اشكان سهرابی، آخرین نمونه از اتفاقاتی است كه در عرصههایی خارج از محیط ورزش، توسط علی كریمی رقم خورده است. او پشت این پیراهن نوشته است: «تقدیم به زنده یاد اشكان سهرابی كه همیشه برای ما زنده خواهد ماند.»
اشكان سهرابی ۲۰ ساله بود. دانشجوی مهندسی و دارای دان ۲ تكواندو. او در روز ۳۰ خرداد ۸۸ در جریان تظاهرات مسالمت آمیز مردم در تقاطع بوستان سعدی و خیابان رودكی تهران، هدف سه گلوله قرار گرفت و جان سپرد.
پرونده قتل او مانند سایر كشته شدگان پس از انتخابات، هنوز گشوده نشده، بسته شد. خانواده او حتی برای خاكسپاریاش نیز با مشكلات فراوانی مواجه بودند.
مادر اشكان سهرابی درباره ماجرای اهدای پیراهن توسط كریمی به پسرش گفته است: «پسر من آقای كریمی را به عنوان فوتبالیست خیلی دوست داشت و از طرفداران ایشان بود. من این مطلب را به اطلاع ایشان رساندم. آقای كریمی هم وقتی این را شنیده بودند پیراهن شالكه خود را تقدیم پسر من كردند.»

اما همین اهدای پیراهن، به مذاق رسانههای حكومتی خوش نیامد و در برخی سایتها از جمله سایت روزنامه جوان وابسته به سپاه پاسداران، به شدت به كریمی حمله شده و ضمن هشدارهای غیر مستقیم، او را فتنه گر نامیدند.
مادر اشكان سهرابی در این باره گفته است: «فكر نمیكنم این مساله ربطی به آنها داشته باشد كه بخواهند در آن دخالت كنند و نظر بدهند. من میخواهم به علی كریمی بگویم كه واقعاً جوانمرد هستند.»
مادر اشكان سهرابی، این اقدام كریمی را سیاسی نمیداند. او میگوید: «این هدیه اصلا جنبه سیاسی ندارد كه بخواهند كریمی را اذیت كنند. فرزند من یك پرسپولیسی بود و آقای كریمی و مهدوی كیا را دوست داشت. هدیه آقای كریمی هم قدردانی از یك طرفدار بوده است. دلیلی وجود ندارد كه بخواهند ایشان را زیر سوال ببرند و یا مورد انتقاد قرار دهند. من در مقابل ملت ایران از آقای كریمی و روح بلندی كه دارند و توجهی كه به پسر من داشتند تشكر میكنم.»
رفیق دردهای بابك معصومی
بابك معصومی كاپیتان سابق تیم ملی فوتسال ایران پس از مدتها مبارزه با سرطان، سرانجام از دنیا رفت.
سال گذشته وقتی علی كریمی را به جرم آب خوردن در ماه رمضان از باشگاه استیل آذین اخراج كردند، معصومی در مصاحبهای گفت: «مردم باید بدانند زمانی كه پزشكان از من قطع امید كرده بودند، فقط علی كریمی بود كه با سخاوتش مثل همیشه تمام هزینههای بیمارستان مرا پرداخت كرد. با هزینه او از یك اتاق عمومی به اتاق اختصاصی رفتم و تمام هزینههای مربوط به درمانم را هم او پرداخت كرد.»
تا قبل از این مصاحبه معصومی، كسی از این ماجرا مطلع نبود. جالب آنكه بسیاری از مسئولین ورزش بارها با حضور در بیمارستان، مقابل دوربینهای تلویزیونی و عكاسان رسانهها، وعده كمك به معصومی را داده بودند. اما پس از پخش ویدئوها در تلویزیون و چاپ عكسها، وعدههای خود را فراموش كردند.
كریمی وعدهای نداد. بیسر و صدا و به دور از دوربینها فقط به آنچه احساسات انسانیاش ایجاب میكرد، عمل كرد. او حتی قصد داشت معصومی را برای معالجه به آمریكا بفرستد اما شرایط ادامه درمان در ایران مهیا شد.
بلندقدترین مرد ایران
قد یك جوان بیمار، به خاطر عملكرد نامناسب غدد داخلى و تشخیص نادرست پزشكان بسیار بیشتر از حد متعارف رشد كرده بود. حال آنكه او كه اهل شمال ایران است، به لحاظ مالى هم در شرایطى نبود كه از پس هزینه هاى سنگین عمل جراحى برآید.
مرتضى مهزاد در گفتگوى خود با نشریهای محلى از آرزوهایش یاد كرده و داشتن یك دستگاه كامپیوتر و ملاقات با على كریمى را رویاهای خود دانسته بود.
علی كریمی با اطلاع از این موضوع، در رستورانى در خیابان سئول، صحنههای زیبایی را رقم زد. عكسی كه كریمی این جوان بلندبالا را در آغوش گرفته، در رسانهها منتشر شد. گرچه رسانهای شدن این مسئله برخلاف میل كریمی و صرفاً به دلیل پیشگام شدن یك برنامه تلویزیونی در ملاقات كریمی و مهزاد رخ داد.
اما پس از آن ملاقات، كسی متوجه نشد كریمی تا چه اندازه در شاد كردن دل مرتضی مهزاد پیش رفته است.
لباس تیم ملی دختران
تیم ملی فوتبال دختران زیر ۱۹ سال ایران كه راهی رقابتهای مقدماتی قهرمانی آسیا شده بود، مهناز امیر شقاقی را به عنوان سرمربی بالای سر خود میدید.
او در مصاحبهای گفت: «علی كریمی نسبت به فوتبال بانوان توجه خاصی دارد. او یك الگوی ورزشی برای ارتقای روحیه بازیكنان است و جدا از این موضوع، كریمی امكانات و لوازم مورد نیاز ما را تامین كرد.»
كریمی باز هم ترجیح داد در این مورد صحبتی نكند، امیر شقاقی اما از صحبتها و اقدامات روحیهبخش مرد سال سابق فوتبال آسیا خبر داد و گفت: «كریمی نمیخواست نامش مطرح شود، او برای بازیكنان ما فقط یك شرط گذاشت. كریمی گفت به شرطی این كمكها را انجام میدهد و ادامه خواهد داد كه تیم ما گل بزند و مقام بیاورد.»
این مصاحبه نیز با واكنش تند مسئولین فدراسیون فوتبال مواجه شد. آنها به بیتوجهی متهم شده و از نگاه رسانهها، در تامین البسه تیم ملی دختران ایران كوتاهی كرده بودند.
با هنرمندان
علی كریمی روابط خوبی با برخی هنرمندان و بازیگران سینما دارد. در تمرینات و گاهی روی سكوهای ورزشگاه میتوان او را همراه با یكی از بازیگران سریالهای تلویزیونی دید.
احمدرضا پورمخبر بازیگر طنز سینمای ایران نیز به شدت مورد علاقه علی كریمی بود. این بازیگر توانا روابط جالبی با كریمی داشت.
یكی از نشریات از دیدارهای كریمی و پورمخبر نوشت. با این توضیح كه وقتی گفتگویشان به پایان میرسد، پورمخبر در بیرون خانهاش وانتی را میبیند كه برخی لوازم منزل در آن گنجانده شده و هدیهای از سوی علی كریمی است.
پورمخبر فقط یك نمونه است از هنرمندانی كه علی كریمی به طرز جالبی حتی هوای آنها را نیز دارد.