ذهنیاتی كه دوست داشتم و واقعیت هایی كه دوست ندارم!

با نگاهی به گذشته و رجوع به ذهنیاتی كه نسبت به خودم در آینده داشتم، متوجه می شوم كه فاصله ام با خویشتن گذشته ام زیاد شده است. قرار نبود این باشم، اكنون با فردی طرفم كه به راحتی می توانم او را دیگری خطاب كنم. اگرچه كالبدمان یكی است،اما آن گذشته با این حال خیلی مناسبت ندارد خود الانم را دوست ندارم. زمانه ای را كه در آن زندگی می كنم، دوست ندارم. سرعت تغییر در این زمانه حیرت آور است. تغییر افراد از سفید به خاكستری، از خاكستری به سیاه و به عكس، آن قدر سریع است كه باور نمی كنی! به اندازه صرف یك استكان چای در برابر رسانه های جمعی! رسانه های عمومی گویی تمام تلاششان این است تا روح افراد جامعه را در انقیاد خود درآورند. این رسانه ها را دوست ندارم. جامعه ای را كه در آن نفس می كشم دوست ندارم. خیلی از روابط اجتماعی برایم نامفهوم و ناآشناست و در پاره ای مسائل غیرقابل باور. تغییرات اقتصادی، اخلاقی و فرهنگی جامعه امروز را دوست ندارم. روابط بین افراد جامعه را كه تهی از صداقت، دوستی، یكرنگی، اعتماد و اطمینان شده دوست ندارم.گسترش بی تفاوتی، بی هویتی، بی آرمانی، بی ادبی، بی معنایی را دوست ندارم. تعمیم دروغگویی، ریاكاری، فریب، كلاه برداری، فحشا، اعتیاد بین نفوس جامعه را دوست ندارم. شكسته شدن حرمت خانواده و خلاء ارتباط عاطفی بین اعضای خانواده را دوست ندارم. بی توجهی به روح و روان افراد جامعه، توهین، خشونت، ضرب و شتم و بی حرمتی را دوست ندارم.
آدم هایی را كه نیازشان بر وجدانشان، بر اخلاق، بر آگاهی جمعی شان برتری دارد، دوست ندارم.
بسیاری از ذهنیاتی كه نسبت به امروز داشتم تحقق پیدا نكرده و آن چه را به عنوان واقعیت های اجتماعی مشاهده می كنم ، دوست ندارم. رنج و خفتی را كه ما برای روزمرگی تحمل می كنیم، سر تسلیمی را كه برای احقاق حقمان فرود می آوریم، دوست ندارم.
بودن، شدن، در این شرایط را دوست ندارم.
تفاوت ذهنیت هایم با واقعیت های امروز مصداق این شعر است میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.

![]()
من تمام سعی ام را میکنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم. اما کودک بازیگوش ذهنم به سمت دستهای تو لی لی می کند.

دیروز این اس ام اس ، روی صفحه تلفن همراهم جا خوش کرد:
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کردو می گفت :
سقف قفست شکسته ! چرا پرواز نمی کنی ؟
این اس ام اس پنج جمله ای ، آرامش زندگی ام را بهم زده است.
با خود فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد!
و من
چه قدر ماهی هستم.
اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی تو بیایم بیرون.
اما من می دانم بیرون آمدن همان و مردنم همان
آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!
من هر روز به فقس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.
چندبار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما....
احساس خفگی تمام بدنم را غرق می کند.
من چند بار سعی کرده ام اما..... نمی شود به خدا...........
بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی !
همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روز مرگی ام متمرکز شوم .
اما
مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد.؟!
دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است . بی نهایت !!!
در این روزهای پر از دست های شلوغ و پر هیاهو،
دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده ، عزیز تمام عیار من!
من هر روز به تو ودست های نجیبت فکر می کنم.
و
هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز
بگذریم از این سطرهای همیشه!
بگذریم از این همه "دوستت دارم " هایی که تلبار شده اند در دهانم!
بگذریم از این تا به ابد حسرت!
بگذریم....
بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم !!!!


جهان را به شاعران بسپارید
مطمئن باشید
کلمات را بیدار می کنند
و در کرت ها٬گل و گندم می کارند

جهان را به شاعران بسپارید
بیابان و باران
هردو خوشحال می شوند
و هردو جوانه می زنند
از سرانگشت کودکان دبستانی
جهان را به شاعران بسپارید
مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و
عاشق می شوند
و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و
بیدار نمی شوند
جهان را به شاعران بسپارید
دیوارها فرو می ریزند و
مرزها رنگ می بازند
درختان به خیابان می آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند
و پرندگان سوار می شوند و
به همه ی همشهریان
تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند
مگر همین را نمی خواستید؟
پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟
از تامل و تردید دست بردارید
و جهان را به شاعران بسپارید
این قافیه های سرگردان
اگر سر از صندوق ها در نیاورند
پیر می شوند و پرنده نمی شوند
و جهان بی پرنده
جهنمی است که فقط شلیک می کند


از نگاهت،بت نمی سازم ؛
که از بت سازی و اسطوره سوزی سخت بیزارم
که از آئینه ی تاریخ ، صدها قصه ی پرغصه از این عادت بدعاقبت دارم.
من از تو بت نمی سازم ، ولی انصاف هم شرط است ؛
من از تو شاه و از این رقعه ، “شه” نامه نمی سازم
ولی نادیدن مهراوه ی مردانه ات، رسم مروت نیست .
نشاید از کنار عطر گلگونت ، بدون هیچ احساسی ،
بسان اشتر ولگرد صحراها گذر کردن .
من از آرامش مژگان رسامت در آن شب های طوفانی
چه شیرین نکته ها دارم ؛
چه آن چشمان زیبایت به من درس محبت داد
و سرمشق شکیل پاکی و شرم و حیا و حجب و عفت داد؛
به من آموخت، تا در کوره ی دنیا
همان که بسترش آوردگاه مرد و نامرد است،
همان شهری که فرزندان قداره بدست بلعم باعور و
سجاده بدوشان سپاه زور ،
به قصد قربت آینده ای از نور
بروی صورتم با کینه و نفرت، هزاران تیر زهرآلوده از دشنام و لعن و تهمت ناراست اندازند
همانجا که غریو طعنه هاشان، سینه ام سوزد
چگونه صبر ، نابازم
چگونه دست بر تکرار این رفتار بی مقدار نایازم
خرامان ، سر به زیر و دل به درگاه خدا آرم ، دست بردارم
براشان آیه ی امن یجیب و ربنا خوانم .
آری، میر مردم دار
من اندر سرسرای نرگس مستت چنین دیدم ، چنین خواندم.

و پایان سخن اما ، فقط یک نکته می ماند
حلالم کن ، ببخشایم،اگر گاهی خلاف نقشه ی سبزت خطا رفتم
ببخشایم اگراز کوره در رفتم ، فراموشم بشد میثاق خردادت،
زبان بگشودم و فریاد بی اندازه سردادم بر این نابخردان و زشت گویان زبان نافهم.
ببخشای و حلالم کن؛شرمسارم من .
![]()
.jpg)
دست در گردن صبح
رو به سوی آسمان امید
بارش پرتو مهر
تکیه بر لطف و وقار خورشید
زندگی در آغاز
در گریز از شب و تاریکی و وهم

پر به سوی سرزمین رویا
جنگل سبز صداقت
در نشاط پرواز
برگ در برگ و کنار هم تنگ


ریشه در باور و سر در دل سنگ
نفس از خاک برآریم اینک
تا بسازیم قطره قطره دریا
سرزمین فردا

چشم در روزن نور
حال در خاطر ه ای از دیروز
از همه شام و سیاهی بیزار

شمعی می افروزیم
تا نماند روزگاران پایدار


امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها،دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در آتش ِ گرفته سراپا...دلم گرفت !
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم،درآمدم از پا ...دلم گرفت ...

از لحظه ای که هر دو نگاهم بسته شد
در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه ای که خیس شدم در خیال خود
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...
تکرار می کنم که خدایا! دلم گرفت!
از حال و روز فصل زمستان دلم گرفت
از خش خش عبور در این فصل بی کسی
وقتی شکست ، برگ درختان دلم گرفت

بغضی در دل من ریشه کرد وبعد
از قارقار کلاغان دلم گرفت
آدم بهشت را به بهای کمی فروخت
از این هبوط ساده ی انسان دلم گرفت

فهمیده اند رشته ی عمرم به دست توست
وقتی که در نبودنت اینسان دلم گرفت

بر برگ برگ دفتر شعرم به ناگهان
دستی نوشت واژه ی پایان دلم گرفت
تکرار می کنم که خدایا! دلم گرفت!

سُر می خورد نگاه آیینه
سبزمی شود صدای لحظه
و سُرمیخورد نگاه آینه
بر سیب وسبزه وسنبل
که جوانه میزند هر بهار
بر بی قراری نوروز

چرخ میزند ماهی قرمز
در بلور واژه
و قد میکشد اشک و بوسه و لبخند
در آغوش حرف و نگاه

سال تحویل میشود
و هفت آسمان پرنده می تراود
ازبام های شهر من
که خانه تکانی را از نگاهش آغازکرده است

اینجا ایران است:
صد و سه بهار امید آزادی.


ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه كه از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
كورسویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد كه هوا هم اینجا زندانی ست

به تو ازتو می نویسم

الهی کیف ادعوک و انا، انا و کیف اقطع رجایی منک و انت، انت...چگونه تو را بخوانم که من ، منم و چگونه امیدم را از تو قطع کنم که تو، تویی...آسمان ابری است... از پشت شیشه ای می فهمم که دستم به آ ن نمی رسد. دور از دست های من است...پنجره، در، آفتاب ، برگ های هزار رنگ پاییز ، بوی خوش باران... همه دور از دست من اند. دستم فقط به تو می رسد و مدام زمزمه می کنم : « چگونه بخوانم تو را ، که من، منم و چگونه از تو ناامید شوم ، که تو ، تویی...»
و زمزمه می کنم: « لا حول ولا قوه بالله و الحمدلله الذی لم یتخذ ولدا و لم یکن له شریک فی المک و لم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا» و صدایت کنم ، صدایت کنم ، صدایت کنم و تمام هفت قدم جای راه رفتنم را هزار بار هزارهزار بار بشمرم و با هر قدم یک دانه تسبیح از لای انگشت هایم سُر بخورد ... چقدر تنهایم ، چقدر دورم از پنجره ، آفتاب، برگ های هزار رنگ پاییز ، بوی خوش باران... چقدر دلتنگم...«الهی وربی من لی غیرک اسئله کشف الضری»... این دعای امیرالمومنین را می خوانم در قنوت هر نمازم. « جز تو کسی را ندارم که بخواهم از او نجاتم دهد.» آن قدر از ته دل می خوانم که در هر قنوت نماز دلم خالی می شود؛ آن قدر خالی که خم می شوم هر بار در هر قنوت قبل از رکوع رفتن ، دری که از دست های من دور است گشوده می شود، باید بروم. باید فقط برای چند ثانیه آفتاب پشت ابر را ببینم و برگ های هزار رنگ پاییز و آسمان بغض آلود را ... می روم... چشم هایم را بسته ام... صدایت می کنم خدایا خدایا خدایا... درآغوشم بگیر...
در باز می شود. یک نفر می آید که فقط صدای قدم هایش را می شنوم. انگار شنیده دعایی که از دلم گفتم و هیچ کس نشنید جز تو، تو فرستادی اش انگار... می گوید: « آن را که منم خرقه» و سکوت می کند، آن قدر که من جوابش را می دهم: « عریان نشود هرگز...» دوباره می گوید: «آن را که منم چاره» و باز سکوت می کند تا من جوابش را بدهم. می گویم: « بیچاره نخواهد شد.» من سکوت می کنم و او می گوید: « بیچاره نیستی...» از همان شب در دنیای کوچک خودم راه می روم و مدام تکرار می کنم آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز / آن را که من چاره بی چاره نخواهد شد.آسمان را از پنجره ای که دستم به آن نمی رسد، می بینم و همین را زمزمه می کنم. نماز می خوانم و در قنوتم همین را می گویم. دانه های تسبیح از لای انگشتانم سُر می خورند و من همین ذکر را می گویم... و می دانم این جواب تو بود... پیغام تو که آن آقا برای من آورد... این ذکر هر شب و روز من شده آقا... هر بار که پنجره را باز می کنم. هر دور که زیر آسمان می چرخم. هر بار که ریه هایم را از هوای آزاد پر می کنم... کنار جوی های خیابان ولیعصر که راه می روم... سردم که می شود... آقا مدام تکرار می کنم؛ آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز / آن را که منم چاره بیچاره نخواهد شد... دعا کردن یادم نرفته آقا... یادم مانده که باید دعا کنم.

نفس كشید.
در آغاز روشنایی خورشید
جایی كه فاصله بود بین ابر و آفتاب
تا نخل های پابرجا؛
دامن مریم را
میزبان خرمای تازه كنند
و او
روزه سكوت مادرش را
-كه از سر ارادت بود-
با كلام خدا بشكند
انگار زمان در جست و جوی شروع تازه ای بود
سال صفر میلادی،
و صدای نفس هایش كه ثانیه های آغازین تاریخ را می شمرد
صدای نفس های او،
كه پیامبر مهربانی بود
با دستانی پر از معجزه و شفا
كه در روزگار ما،
حتی در خواب هم سراغ كسی را نمی گیرد
به معجزه فكر می كنم
كه سال هاست معجزه هم بی اعتبار شده
مثل شفا و مهربانی
مثل همه آن چه،
پشت پلك كابوس هایمان به خاك سپردیمش
این روزها فقط
به واپسین جمله اش می اندیشم
آن لحظه دردناك
بر جلجتای اندوه
به آسمان نگاه كرد
و روزه سكوت همه آنان كه دیدند و خاموش ماندند را؛
با تلخ ترین جمله اش شكست،
این بار نه از زبان او
از زبان همه آنان كه دروغ را دیدند
و روزه سكوت قومشان را كه نه از سر ارادت؛
-كه از سر وحشت بود-
با آخرین آواز خویش
به دست باد سپردند
آنان كه مثل من
-نه مثل او-
از ته دل فریاد زدند.