بیا محبوبه ی من ! . . .
سروده ای دیگر از « کیوان »
تو عاشق می شوی هر روز و حاشا می کنی هرشب
و من با آتش عشقت مدارا می کنم هر شب
تو مشرک می کنی هر روز با عشقت مرا اما
خدا را در نگاهت باز پیدا می کنم هر شب
نمی دانی چه غوغایی تو بر پا می کنی هر روز؟!
نمی دانی چه حالی با تو تنها می کنم هر شب؟!
تو می سوزانیم هر روز و من با شوق و با لذت
میان شعله ها خود را تماشا می کنم هر شب
تو هی امروز و فردا می کنی اما نمی آیی
و من با ساده لوحی فکر فردا می کنم هر شب
تو عاشق می شوی من نیز عاشق می شوم، اما
تو می خندی و من صد فکر بیجا می کنم هرشب
تو با احساس من گل پوچ بازی می کنی هر روز
و من در پیش خلقی مشت خود وا می کنم هرشب
مرا بیمار چشمان سیاهت می کنی هر روز
به امید لبت خود را مداوا می کنم هرشب
بیا محبوبه ی من دست از این آشوبها بردار
که مرگ خویش از « کیوان » تقاضا می کنم هر شب
سروده مرتضی کیوان هاشمی در کتاب ترکه و تبر
كنج ویرانه ز من ساحت بستان از تو
خار ها از من و گلهای گلستان از تو
دردها مال من و ناله فریاد از تو
دل پر خون ز من و سفره پر نان از تو
رنجها سهم من و نق نق و بیداد از تو
چشم پر اشك ز بابا لب خندان از تو
تا پریشان نشوی حال پریشان از من
در عوض زحمت آن زلف پریشان از تو
پسرم پاسخ این سیل طلبكار از من
سخت اگر نیست تو را عشوه ی خوبان از تو
نگرانی و صول طلب و چك از من
اضطراب و هیجان شب هجران از تو
شستن و پختن و این معركه ها از مادر
رنج بلعیدن یك دیس فسنجان از تو
مثل حمال حطب بار كشیدن از من
گرچه سخت است ولی خواب فراوان از تو
...
...
روز و شب گفتن صد بار پسر جان از من
زحمت گفتن یك بار پدر جان از تو
دادن پول بدون سخن و حرف از من
دادن پز به در و بام و خیابان از تو
این خطا را همه كردند تو هم خواهی كرد
گر تو بابا نشدی ثروت كیوان از توسروده مرتضی کیوان هاشمی در کتاب ترکه و تبر
اگر این گفته زیبا نیست، شاید من نمی فهمم
رفیقان وقت دعوا نیست، شاید من نمی فهمم
بهشت و حوری و جوی شرابی را كه می گویند
چو جام باده ما نیست، شاید من نمی فهمم
نمی گنجد به گوش خلق و من در پرده می گویم
كه جای بحث اینجا نیست، شاید من نمی فهمم
گذر از چالشی چون راز خلقت را ندانستیم
... و دین جز پاسخ ما نیست، شاید من نمی فهمم
بیا باور كنیم ابعاد عقل ناقص انسان
به قدر این چراها نیست، شاید من نمی فهمم
حقیقت گر نمی دانم چرا خود را بپیچانم
سخن جز یك معما نیست، شاید من نمی فهمم
اگر انسان بگوید راز خلقت را نمی دانم
پس از آن هیچ غوغا نیست، شاید من نمی فهمم
برای اشتغال فكری ما چیستان گفتند
عزیزم مشكل اینها نیست، شاید من نمی فهمم
نشاید كشتن من گر ندانم این معما را
كه هست آیا خدا یا نیست، شاید من نمی فهمم
بده پیمانه را بگذر كه كار كیست این خلقت
یقینا كار حوا نیست، شاید من نمی فهمم
خداوندا ز كیوان در گذر زیرا تو می دانی
كه جدی این سخن ها نیست، شاید من نمی فهمم
به مناسبت شب یلدا تقدیم به تمام دوستان...
سروده مرتضی کیوان هاشمی در کتاب ترکه و تبر
صاحبدلان سعید به سینا رسیده است
فریاد عاشقان، به ثریا رسیده است
انگار باز، كوهكنی تیشه خورده است
كاوازه اش به آن سر دنیا رسیده است
شیرین، به خواب خسرو و فرهاد رفته است
مجنون پا برهنه، به لیلا رسیده است
سرگشته رهروی ز كویری گذشته است
لب تشنه ای به ساحل دریا رسیده است
پیر خمار ره به خرابات برده است
خشكیده لب به ساغر و مینا رسیده است
پیش من از دوا و سلامت مگو طبیب
كی عاشقی به مداوا رسیده است
كیوان و شام تاری و شمعی، صبا برو
پروانه را بگو شب یلدا رسیده است
سروده مرتضی کیوان هاشمی: در کتاب ترکه و تبر
باور كنیم آمدن یك بهار را
باور كنیم رویش یك سبزه زار را
یك خیز تا به دمدمه صبح مانده است
باور كنیم رفتن این شام تار را
با چشم اگر گذشت زمان را ندیده ایم
باور كنیم هجرت یك جویبار را
باور كنیم امید به فردای دور را
باور كنیم آمدن یك سوار را
اصلا نیاز منطق و بحث و جدال نیست
باور كنیم فلسفه انتظار را
باور كنیم تا به ابد عشق ماندنی است
باور كنیم ماندن یك یادگار را
با لحظه ای تداعی تاریخ ظلم و جور
باور كنیم گردش این روزگار را
یك باغ پر زخنده ی گل روبروی ماست
باور كنیم گریه ی ابر بهار را
دیدیم رقص آتش و پروانه را بیا
باوركنیم رقص به بالای دار را
سروده ای از مرتضی کیوان هاشمی: در کتاب ترکه و تبر
غواص را به ساحل دریا چه حاجت است
درویش را به جیفه دنیا چه حاجت است
از یاد رفته را چه تمنای شهرتی است
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
دلداده را به پند حكیمان نیاز نیست
دیوانه را به آدم دانا چه حاجت است
برچین بساط خدعه و نیرنگ زاهدا
سرگشته را به دیر و كلیسا چه حاجت است
یك كاروان و یك هدف و یك دلیل راه
این های و هوی و دعوی بیجا چه حاجت است
یار از من و تمام جهان از تو ای رقیب
در حل این نزاع به دعوا چه حاجت است
جایی كه خم بود به قدح احتیاج نیست
در پیش چشم یار به مینا چه حاجت است
آنجا كه آب هست تیمم چه صیغه ایست
زانوی یار هست متكا چه حاجت است
لطف خدا ببین كه به كیوان رسیده ایم
ابزار احتیاج و تقاضا چه حاجت است
سروده مرتضی کیوان هاشمی: در کتاب ترکه و تبر
ای صمیمی!... ای دوست
گاه و بیگاه
لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت،.... حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آن قَدَر تشنه ی دیدار تو ام
كه به یك جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لك زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من به نگاهی از دور
طفلكی می سازد
ای قدیمی!.... ای خوب
تو مرا یاد كنی یا نكنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
آرزویم همه سر سبزی تست
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پر گل باد
سروده ای از مرتضی کیوان هاشمی : در کتاب ترکه و تبر
كسی نگفت چرا رنگ لاله ها زرد است
و این بهار چرا چون زمانه نامرد است
كسی نگفت در اینجا فصول بی معناست
برای رشد شقایق هوا كمی سرد است
به پشتگرمی شبگرد چشممان خوابید
كسی نگفت در این شهر دزد شبگرد است
به جای آینه بر چشم خویش شك كردیم
كسی نگفت كه بر روی آینه گرد است
كسی قواعد بازی به ما درست نگفت
نگفت بازی شطرنج ما چرا نرد است
به یمن گریه او تا پگاه خندیدیم
كسی نگفت دل شمع از چه پر درد است
كسی نگفت كه كیوان چقدر كم نور است
كسی نگفت چرا این ستاره دلسرد است
سروده ای از مرتضی کیوان هاشمی: در کتاب ترکه و تبر
از گردش زمانه بسی رنج دیده است
آن شاعری كه گوشه عزلت گزیده است
ابله بود هر آنكه محبت طلب كند
از دلبری كه رنگ محبت ندیده است
هرگز مدار چشم صمیمیت و صفا
از خنجری كه دسته ی خود را بریده است
كو فرصتی كه سوزن رحمت رفو كند
آن پرده ای كه دست جهالت دریده است
پروانه با گذشت زمان باز می كند
تاری كه دور خویش به زحمت تنیده است
از قول من به همه ی خفاش ها بگو
در انتهای هر شب تاری سپیده است
این عاقلانه نیست كه افتد به دام باز
صیدی كه بارها ز كمندی رهیده است
باد و تكبر است كه سر بر فلك زند
آنجا كه ابلهی به مقامی رسیده است
كیوان دراز می نكند پیش سفلگان
دستی كه بارها به ندامت گزیده است
تو هم از این شب دلگیر، بدت می آید
تو هم از نشئه ی تخدیر، بدت می آید
من هم از آمدن صبح، كمی نومیدم
تو هم از این همه تأخیر، بدت می آید
من هم از گردش ایام، شكایت دارم
تو هم از طالع و تقدیر، بدت می آید
من هم از این همه نیرنگ، به تنگ آمده ام
تو هم از این همه تزویر، بدت می آید
من هم از زوزه ی یك گرگ دلم می گیرد
تو هم از عربده ی شیر، بدت می آید
من هم از صحبت زندان و قفس بیزارم
تو هم از بستن و زنجیر، بدت می آید
هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد آهو
تو هم از اسلحه و تیر، بدت می آید
دست من نیست كه از دشنه تنفر دارم
تو هم از نیزه و شمشیر، بدت می آید
گر قرار است كه یادی ز گدایی نشود
تو هم از یك شكم سیر، بدت می آید
من هم اقرار به اهمال برایم سخت است
تو هم از گفتن تقصیر، بدت می آید
من هم از پند پدر حوصله ام سر می رفت
تو هم از موعظه ی پیر، بدت می آید
هر كه آزادگی آموخت سر از كیوان زد
تو هم از واژه تحقیر بدت می آید