
21 اسفند 88 - 22:27 |
مدیـر بخش دینی و مذهبی
![]() گنج سایت تاریخ عضویت: مرد ۱۳۸۸
موقعیت: كویر
ارسالها: 5,532
تشکر: 9,950 7,078 تشکر در 3,755 ارسال محبوبیت: 7088
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() لینک بالا « تالار گفتمان گنج سایت » است و همانگونه که ملاحظه می فرمایید مدیر بخش شعر و ادبیات آن شخصی است با نام مستعار مهدی یار که در کامنت ها ایشان را حاج مهدی هم اتلاق می کنند ایشان بدون اجازه از سراینده ، شعر حقیر را آنهم بی ذکر نام شاعر کپی کرده اند .
تا اینجای قضیه با توجه به قانون کپی رایت در کشور گل و بلبل یک دزدی مرسوم فرهنگی است که اکثرا انجام می شود ولی موضوع از آنجا جالب و خنده دار می شود که کپی کننده ی محترم بیت آخر غزل که تخلص شاعر در آن آمده است را حذف نموده که این دیگر نغض غرض است و نمی شود به آن دزدی فرهنگی اطلاق کرد بلکه بهتر است بگوییم یک سر گردنه گیری فرهنگی . امیدواریم این موضوع یک اشتباه و مسبوق به سابقه نباشد وگرنه ناگزیرم نسبت به تعقیب قانونی سرگردنه گیران فرهنگی اقدامات قانونی انجام دهیم
با سپاس از سیامک نازنین که موضوع را به من خبر داد |
18 اسفند 88 - 22:16 |
. . . .خوشم نمی آید . غزلی از : مرتضی کیوان هاشمی برگزیده شده از دفتر: « ترکه و تبر »
من از كرامتِ دونان ، خوشم نمی آید من از محـبّتِ نادان ، خوشم نمی آید از این مجسّمه،این كوهِ یخ،از این مرداب من از طبیعتِ بی جان، خوشم نمی آید به قولِ حافظ : اگر دستِ اهرمن باشد من از نگینِ سلیمان ، خوشم نمی آید مرا به باده در انظارِ خَلق دعوت كن ! من از تخلّفِ پنهان ، خوشم نمی آید به پیشِ آیینه ها پُشتِ پات می بوسم من از روابطِ پنهان ، خوشم نمی آید زیارتِ تو ، مرا آرزوی دیرین است ولی زِ نخوتِ دربان، خوشم نمی آید اگر بناست ببارد به روی اقیانوس من از لطافتِ باران، خوشم نمی آید ز بس كه خُدعه و نیرنگ دیده ام، دیگر از این دو پای - از انسان - خوشم نمی آید به حالِ خویش رهایم كنید ! دیگر من چرا دروغ ؟ ! از ایران خوشم نمی آید من از نـژادِ اهـــوراییــانِ آزادم من از بهشتِ چو زندان، خوشم نمی آید اگر خدای نفهمد زبانِ پارسی ام از آن خدای، به قرآن ! خوشم نمی آید اگر نه جای محبت بوَد ، نه آزادی من از ستاره ی«كیوان «خوشم نمی آید
پی نوشت : بیت سوم اشاره به این شعر حافظ است: من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه براو دست اهرمن باشد |
8 اسفند 88 - 20:56 |
تـــــرانــــــه . . . غزلی از: مرتضی «کیوان» هاشمی / در جلد اول دفتر (ترکه و تبر)
بیا! دوباره غزلهای عاشقانه بخوانیم بیا! به یاد دل نازنین، غزل بسراییم دلم هوای سفر كرده است، از تو چه پنهان اگر چه سیل حوادث خراب كرده سرامان غمین مباش! كه دوران جور دیر نپاید مگو! ز تنگی دل، دیو یأس گوش به زنگ است بیا! ز سوز زمستان و برف هیچ نگوییم مگو! نمانده دگر شور و شوق شعر سرودن کنون که گردش «کیوان» و زهره در کف ما نیست بیار باده! که این بیت شاعرانه بخوانیم بیا! دوباره غزلهای عاشقانه بخوانیم |
18 بهمن 88 - 20:09 |
شاید . . . غزلی از : مرتضی « کیوان » هاشمی
برده ای از همگان دین و دل از ما شاید زده ای بـا دگران باده و تنها شاید همردیف لب لعل تو مسیحا شاید نكند كار دو چشمت ید بیضا شاید در شبِ چارده مهتاب فریبا شاید دست خود را ببرد پیش تو بالا شاید وعده هایت- همه امروز نه فردا شاید- -تا ببینم كه چه پیش آید- و -حالا شاید- من نگفتم كه تو بردی دلم اما شاید آن همه عشوه ی پنهانی و ایما شاید غارت دل تو نكردی رخ زیبا شاید رهزن دل تو نیی نرگس شهلا شاید تو گنهكار نیی قامت رعنا شاید من خطا كار نیم این دل شیدا شاید تو بدهكار نیی عالم بالا شاید تو گرفتار نیی مردم دنیا شاید در غم هجر گرفتارم و آیا شاید هست فریاد رسی؟ ساغر و مینا شاید خبری از تو نداریم و الا شاید نكنم شكوه به »كیوان« و ثریا شاید |
26 دی 88 - 10:24 |
. . . مجسمه سروده ای از : مرتضی «کیوان» هاشمی در جلد دوم مجموعه ی ترکه و تبر
آهای! آهای! مجسمه کارات شبیه آدمه حقت داره خورده می شه آبروت داره برده می شه نونت کمه ، آبت کمه خسته شدی خوابت کمه
چرا نمی گی گشنمه آهای! آهای! مجسمه
آهای! آهای! مجسمه کارات شبیه آدمه چش داری و نمی بینی گوش داری و نمی شنوی چشاتو زاغ خورده مگه ؟ کلاتو باد برده مگه ؟ راستی! زبونت چی شده؟ نام و نشونت چی شده ؟ چرا نمی گی بسمه آهای! آهای! مجسمه
آهای! آهای! مجسمه مثه تو هستیم یه نمه منم یکی مثه توام تو هم یکی مثه همه اینی که منو تو داریم زندگی نیست جهنمه آهای! آهای! مجسمه چرا نمی گی بسمه ؟
آهای!آهای! مجسمه زندگی مون پر از غمه تو هم اسیری مثه من اون بالا گیری مثه من پاهاتو بستن می دونم دلتو شکستن می دونم بی غیرتی بسه دیگه بگو دیگه چی مرگمه ؟
آهای!آهای! مجسمه هر چی بهت بگم کمه |
20 دی 88 - 22:49 |
غزلی از مرتضی «کیوان» هاشمی خود را به جای من بنشان و بگو به من هـسـتـی خویـش نذر وفای تو كرده ام از قـهـر آفـریـده خـدا قـامـت تـرا هرگز نخواستی كه به عهدت وفا كنی شایسته تو نیست كه پیمان شكن شوی روزی در آرزوی وصـــال تـو بـوده ام مـگـذار اخـتـیـار مـن از كـف بـرون رود حرمـت بدار ! عرصه از این تنگتر مكن بـا آنـكه از تـو هـیـچ وفـایی ندیده ام كاری مكن تحمل «كیوان »به سر رسد |
27 آذر 88 - 14:43 |
چه می شد .....؟ سروده ای از : کیوان در دفتر : ترکه و تبر
چه می شد كه دل را نمی آفریدند ؟ چه می شد كه دلها به یغما نمی رفت ؟ چه می شـد كه در اجـتماع گلـستان چه می شد به جای شقایق در این باغ چه می شد حرامی نمی بود در باغ ؟ چه می شد كه صیاد و دامی نمی بود ؟ چه می شد بـرای فریب درختان چه می شد سیه ماهی كوچك ما چه می شد كه میخانه ها باز می شد ؟ چه می شد كه سیبی نمی چید دستی ؟ چه می شد كمی فكر می كرد آدم ؟ سر سنگ نادان اگر می شكستند دروغ است «كیوان» و ناهید و پروین |
17 آذر 88 - 23:30 |
خوش به حالم ســروده ای از : کیوان از مجموعه ی : ترکه و تبر . خوش به حالم، چه قدر می فهمم سـر و گـوشـم كمكـی مـی جـنـبد خـوش به حـالم كه نـشـانم دادند مـادر از بـچـگـی آمـوخـت مـرا خوش به حالم كه چنین می خندم كـینـه و عـقـده نمـی دانـم چیست خوش به حالم همه را می بینم خـوش بـه حـالم كه نـكـشتند مرا گـاه گـاهـی دل مـن مـی گـیرد همه غصه ی «كیوان» این است |
9 آذر 88 - 21:22 |
دلنوشته ای از : « کیوان »
چگونه باورت کنم؟؟؟ مادام که جشمهایت، زبانت را تکذیب می کنند و نگاهت، بی صداقتیت را فریاد میزند چگونه باورت کنم ؟؟؟ آنگاه که لرزش صدایت ، نماد عذاب وجدان است و تمام وجودت بازتاب تردید و دودلی است چگونه باورت کنم ؟؟؟ وقتی که بند بندت بی صداقتیت را تکرار می کند و تو ، ... به وسعت سادگیت آنرا انکار می کنی و شعورم را به بازی می گیری و دروغهایت را ، در سرسرای دلم به حراج می گذاری و فی البداهه تردیدهایم را تکذیب می کنی چگونه باورت کنم ؟؟ مادامیکه معنی بی اعتمادیم را نمی فهمی و به ریشه ی دلواپسی هایم ایمان نمی آوری چگونه باورت کنم ؟؟؟ زمانیگه از زیر نگاه جستجوگرم می گریزی و از تعقیب چشمهای نگرانم می هراسی و با چشم به هم زدنی ..... خود را در ازدحام بازار مکاره ی پلشتی ها گم می کنی چگونه باورت کنم ؟؟؟ آنگاه که به وسعت انکارت خودت را به نادانی می زنی و تلاش می کنی صداقت نداشته ات را اثبات کنی بیا ایمان بیاوریم ! که: صداقت ااحساس شدنی است ، نه اثبات شدنی احساسم در انتظار اثبات توست فرصت زیادی باقی نیست ، نازنین! مبادا زود دیر شود و دیوار اعتماد ، بر روی عشقمان آوار گردد. |
3 آذر 88 - 09:32 |
دنیای عجیب! ..... سرود ای از : «کیوان»0 راستی ! که چه دنیای عجیبی شده است؟!! من در این دهکده ی موهومی دختری را دیدم که دل و قلوه ی خود را هرشب سند تو آل می کرد و به تک تک می گفت: از دروغ و دغل و حقه بدم می آید راستی! که چه دنیای عجیبی شده است؟؟؟؟ پسری را دیدم که دلی داشت به اندازه ی یک سالن سر پوشیده عشق صد دختر همسایه در آن جا می شد راستی! که چه دنیای عجیبی شده است دختری در سفر مکه ی خود دور از چشم پدر هفت تسبیح و سه انگشتر مردانه خرید هر شب از نیمه ی شب تا دم صبح همزمان با سه پسر چت می کرد سرعتش معرکه بود بقیه ی این سروده ی زیبا را در جلد دوم کتاب « ترک و تبر» بخوانید |













