


8 شهریور 89 - 20:26 |
6 شهریور 89 - 03:05 |
محمد نوری، مردی از جنس سکوت و نجابت
در دنیایی که نه سپیدِ سپید است و نه سیاهِ سیاه، برای منِ زمستانی، تابستان هیچگاه فصل خوبی نبود و تلخترین حوادث زندگیام در این فصل اتفاق افتاد. آن روز تلخ نیز یکی از آن روزهای تابستانی بود. تابستانی گرم و داغ در سالهای آغازین دهۀ 60. سالهای موشک و جنگ و درد و مرگ. فراری از گرمای هوا، به اولین ماشینی که بعد از شنیدن مقصدم ایستاد سوار شدم. حکمت شاید این بود که در میدان ارگ، تصادفی سخت روی دهد، ترافیکی سنگین ایجاد شود و ماشین مسافرکش درست روبروی درِ اصلی رادیو، در سنگینی ترافیک، زمینگیر شود. دیدم اگر پیاده بروم زودتر میرسم. مسافران دیگر که پیش از من این فکر به ذهنشان رسیده بود، پیاده شدند و رفتند. از راننده که خیره به روبرو مینگریست، پرسیدم: «چقدر میشه؟» رقمی را گفت. پول را به سویش دراز کردم، دیدم حواسش به من نیست. آرام دست بر شانهاش نهادم و گفتم: «آقا، کرایه» سر برگرداند تا کرایه را از من بگیرد که پول در دستانم خشکید. نگاهم در نگاهش خیره ماند و راننده نیز که عرق از سر و رویش میریخت در من خیره ماند. « استاد، سلام.» با خونسردی گفت: « سلام حسنزاده، چطوری؟» محمد نوری، خوانندۀ کوچههای کودکی و نوجوانیام روبرویم نشسته بود و داشت مسافرکشی میکرد. حرفی برای گفتن نداشتم. در آن لحظه فقط میخواستم از او بدانم. ناگهان به یاد ذبیح افتادم که در شهر ما به ذبیح دمدمیزن معروف بود و بسیاری از پدران و مادران شهر با صدای شاد موسیقی او به خانۀ بخت رفته بودند. سالی بعد از آنکه قرار شد دیگر ننوازد، روزگار را به فروش کاسه و بشقاب در کنار خیابان گذراند. صبحدمی او را در حالی در کنار آکاردئونش یافتند که سر بر آن نهاده و چشم از جهان فرو بسته بود تا قلبش بیش از این چنین رنجی را تحمل نکند. محمد نوری روبرویم نشسته بود. میدانستم قلبش در درون شکسته است، اما زبانش به گله و شکایت باز نشد و آنچنان که رسم معمولش بود که اگر قرار بود حرفی بزند به شوخی میگفت، همانگونه آن روز گفت: «وقتی گفتند نباید بخوانی، دیدم برای آنکه سرم پایین نباشد میتوانم برانم و نانِ شب را دربیاورم.» بعد لحظهای در فکر فرو رفت و با تلخی گفت: «حسنزاده، باور کن این یک تومن دو تومنها شرفش بیشتر است.» بعد خندید و با آرامی گفت: «خوبی؟» حتما مسافرانی که در طول روز جابهجا میکرد نمیدانستند که رانندۀ آن ماشینی که آنها را به این طرف و آن طرف میبرد، خوانندۀ فروتن و محجوبی است که شاید صدایش را دوست دارند. نگاهی به سَردرِ رادیو انداخت و گفت: «این در را که میبینم یاد جوانیام میافتم.» شادی در نگاهش شکست و ساکت شد. در آن لحظه محمدحیدری سردبیر سابق روزنامۀ اطلاعات داشت آماده میشد تا آش رشتهای را برای فروش عصرانهاش در مینیسیتی آماده کند. وقتی که حکم اخراجش را از سردبیری روزنامۀ اطلاعات به او دادند مانند محمد نوری رانندگی کرد، در مینیسیتی آشرشته فروخت و حتی بار بر دوش نهاد تا شرمندۀ خانواده و زندگیاش نباشد. آن روز محمد نوری برایم تعریف کرد که برای سر خم نکردن، مشاغل دیگری را نیز تجربه کرده است. محمد نوری در یک روز تلخ تابستانی که گفتم هیچگاه برایم رنگ خوبی نداشت، چشم از جهان فروبست و پیکرش باشکوه تمام از میان ردیف سبدهای عظیم گل بر روی دستان عاشق مردمی که او دوستشان داشت تشییع شد و در آن روز به یادم آمد که وقتی همراه با آهنگسازش برای دریافت اولین مجوز کاستش در سالهای بعد از انقلاب به تالار وحدت رفتند، علیرغم اصرار آهنگساز حاضر نشد پا به دورن محوطه بگذارد. باورش نمیشد. میترسید که مبادا... و هیچکس در آن روز پرشکوه که پیکرش را تشییع میکردند، آن ترس خفته را در چهرهاش ندید چرا که دیگر محمد نوری نمیتوانست سخن بگوید همانگونه که هیچگاهِ دیگر نخواست از دردهایش سخن بگوید. عدهای که دوستش هم داشتند پیش از رفتنش، در حضور و غیابش گله میکردند که چرا آن کار را کرد. شاید باید اجازه میداد مردم سند ماندگاریش را امضا میکردند. بیتردید محمد نوری از جمله کسانی بود که کمترین اشتباه را در عرصۀ زندگی هنریاش داشت. به همین خاطر در واپسین روزهای زندگیاش حاضر نشد کمکی را که بهسویش روان شده بود بپذیرد. دوستان منتقدش باید بدانند در این دنیا هیچکس سپیدِ سپید نیست و هیچکس هم سیاهِ سیاه نیست.
دوستان عزیز سلام در جستوجوی یافتن مطلبی از خوانندۀ دوستداشتنی زندهیاد محمد نوری بودم که از سر اتفاق وبلاگی را یافتم که مطلب زیبایی در آن بود. مطلبی که بهشدت مرا مجذوب کرد. مطالب دیگر آن وبلاگ نیز سرشار از ناگفتهها بود. پیامی گذاشتم و درخواست کردم تا صاحب وبلاگ با من تماس بگیرد. در تماسی که حاصل شد دریافتم که از روزنامهنگاران قدیمی است که اینک مانند بسیاری از روزنامهنگاران حرفهای در گوشهای نشسته و به نظارۀ روزگار مشغول است. تقاضا کردم تا دربارۀ زندگیاش و سوابق کاریش برایم بنویسد. تنها پذیرفت که مطلبی را که به نظرتان میرسد برایم بنویسد اما در پرسوجو از دوستان قدیمی روزنامهنگار دریافتم که او از روزنامهنگاران حرفهای مطبوعات کشور می باشد که برخی از نشریات کشور از جمله دریچه، قرن 21 ، رویان و موسیقی قرن 21 در دور اول، با هدایت او به سامان رسیدند و عده ای از سردبیران مطبوعات، روزنامهنگاران و دست اندر کاران رسانه های تصویری کار خود را با او آغاز کردند. گزارشها و سرمقالههای این روزنامهنگار در بسیاری از نشریات روشنفکری و تخصصی در چند دهه ی گذشته به چاپ رسیده است و اکنون به دور از غوغا سالاری های مرسوم به تربیت عده ای از دانشکویان روزنامه نگاری و تدوین کتابهای خود مشغول است. هوالمعز زندگی بر مدار دغدغه قدرتالله حسنزاده Ghodratollah.hassanzade@yahoo.com
جناب آقای کیوان سلام و درود بر شما مهر و محبت شما به گرمی حس زیبای شاعرانهتان سبب شد تا برحسب فرمایش جنابعالی نوشتۀ زیر را قلمی کنم. من زادۀ دهۀ 30 هستم. یکی از سه مقطع تلخ و خونبار تاریخ یکصد و چهار سالۀ گذشتۀ این مرز و بوم. چهارسال بعد از در بند شدن زندهیاد دکتر محمد مصدق پیشوای بزرگ ملت ایران که جز سربلندی این آب و خاک در اندیشه نداشت. حرفهام نوشتن است و دیگر هیچ. ویموندرس کارگردان ارزشمند آلمانی در صحنهای از فیلم گرانقدر «بر فراز برلین»، در کتابخانۀ شهر، قلم به دست یکی از دو فرشتۀ فیلمش میدهد. فرشته به محض دریافت قلم، دستهایش را به دو سو باز میکند و تصویر آدمی را میسازد که انگار به صلیب کشیده شده است. هدف وندرس آنست تا به بینندۀ فیلمش نشان دهد انتخاب قلم، تصویری جز درد و رنج را در این دنیا رقم نمیزند. هدیۀ پدر در ده سالگی به من یک مجله بود. مجلهای که مانند آن قلم برای من، آدم نیمهکامل زمینی همان سرنوشتی را رقم زد که وندرس در فیلمش برای آن هنرمند خود تعیین کرده بود. قلم دو رو دارد. یا برای فروش است که بازاری گسترده دارد یا بساط چراغی که راه را روشن میسازد. امید آنکه از تبار گروه اول نباشیم تا حرمت مادر وطن و نان پدر را لکهدار نسازیم. |
2 شهریور 89 - 11:39 |
باز هم مژده ای دیگر: اگه دوستان هنوز هم موفق به دانلود « کوک کن ساعت خویش » نشده اند می تونن با یک کلیک از سایت پرشین گیگ به آدرس دانلودش کنن . اگه باز هم نتونستن ایمیلشون رو برای من در پیام مستقیم بزارن تا براشون ایمیل کنم . شادکام باشید |
31 مرداد 89 - 18:41 |
مژده: دوستان نازنینی که نتوانسته اند کوک کن ساعت خویش را از لینک های پیشین دانلود کنند . برای دانلود بسیار آسان این موزیک ماندگار و جاودانی با سه کیفیف متفاوت می توانند به لینک زیر بروند. بیشتر سپاسگزار می شوم اگر نتیجه را هم گزارش فرمایید |
25 مرداد 89 - 14:23 |
اثری منتشر نشده به یاد شادروان فریدون فروغی همراه با چامه ای زیبا از مرتضی « کیوان » هاشمی و تدوین هنرمندانه ی محبوبه با تنظیم سحرآمیز ح - قناعت، با دو کیفیت متفاوت دانلود کنید ! بشنوید ! لذت ببرید ! و نظر بدید ! http://www.upload4files.com/index.php?p=download&hash=W1knrf398503
http://www.upload4files.com/index.php?p=download&hash=Y5wTHcNMI1W9
كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش ! كه سحر گاه كسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش ! ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر ، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست . . . . . و سـحر نـزدیك است |
30 تیر 89 - 02:13 |
سروده ای از مرتضی «کیوان» هاشمی
لیلی و مجنون یک روز برای من مسیـحا بودی من ساحل تشنه و تو دریا بودی یک روز ترا نوشته بودم با عشق مجنون شده بودم و تو لیلا بودی رفتـی و مرا ز یاد بردی یک روز انـگار نه انـگار که بـا ما بودی می رفت ز خاطر تو عهد و پیمان ای وای ! چقدر اهل حاشا بودی می رفتی و باز زود بر می گشتی وقتی که چو من یکه و تنها بودی هـرگز نـرود ز خاطرم لامذهب آنروز که در میـکده بـا ما بودی این بـار دگر نمی گـذارم بروی ای کاش تو هم اهل مدارا بودی تصمیم گرفته ام که آدم بشوم زیرا که تو یکپارچه حوا بودی چندیست که در مدار «کیوان» هستیم "محبوبه"! تو هم کاش در اینجا بودی! |
29 تیر 89 - 15:52 |
اگر عمر زمین را که چهار میلیارد و ششصد میلیون سال است یکصد میلیون بار کوچک کنیم . زمین تبدیل به موجودی چهل و شش ساله می شود اکنون اگر هشتاد سال امید به زندگی انسان را هم به همین نسبت کوچک کنیم عمر انسان در برابر چهل و شش سال سن زمین می شود بیست و پنج ثانیه . و در این بیست و پنج ثانیه چه کارها که نمیکنیم ؟ ! ! زادن چو خروج از قفسی بیش نبود آنهـم تبـعات هـوسـی بیش نبود دنیا ، قفسی بزرگتر بود و گذشت دوران قفس ها ، نفسی بیش نبود سروده ای از « کیوان » در مجموعه ی ( ترکه و تبر ) |
26 خرداد 89 - 17:19 |
« خطبه » نام یکی از سروده های من است که در صفحه ی 45 جلد اول کتاب « ترکه و تبر » به چاپ رسیده و گزیده هایی از آنرا دوست بسیار نازنینم جناب « همای » در یکی از کاست های خود به نام سر زمین بی کران خوانده اند . پاره ای از دوستان این غزل را به صورت ناقص و گاه با غلط های زیاد در وبلاگهای خود آورده اند . دریغم آمد که غزل را به صورت کامل و بدون غلط به پیشگاه دوستان نازنین خود پیشکش نکنم . و اما یک خبر خوش خطبه را با آواز همای می توانید از لینک زیر دانلود کنید . http://www.box.net/shared/5h8rlfjcyb
خطبه ... سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان»
نکـند موسـم سـفر باشد ساربان خفته، بی خبر باشد بـوی بـاران تـازه می آید نکند بوی چـشـم تـر باشد سخنی از وفا شنیده نشد نکند گـوش خـلق کـر باشد نکند عشق در برابر عقل دسـت ، از پـا دراز تر باشد نکند در قلمـرو احـساس کاسـه از آش داغ تـر باشد نکند پرده چون فـرو افـتد داسـتان ، داسـتان زر باشد زیراین نیم کاسه های قشنگ نکـند کاسـه ی دگـر باشد دخـتر گلـفـروش مـا نکـند یـار لات سـر گـذر باشد نکند قـصه ی گل و بلبل هـمه پـایینـتر از کمر باشد نكند آنكه درسِ دین می داد از خدا ، پاك بی خبر باشد این زمین روی شاخِ گاوی بود نكند روی گـوشِ خـر باشد همچو دروازه بود یك گوشش نكـند دیـگریـش ، در باشـد نكند خطبه های قطره ی آب در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد نكـند گـفـته هـای آیـیـــنه از دهـانــش بـزرگـتر باشـد ایستادن چو سرو در این باغ نكـند پاسـخـش تـبر باشـد نكـند نان به نرخِ روز شـود چامه كبریتِ بی خطر باشد
نورِ « كیوان » در آسمانِ شب
نكـند پـوچ و بـی ثـمر باشـد |
18 خرداد 89 - 01:45 |
تغییرات پروفایل من: طنزی از: مرتضی کیوان هاشمی
الان گفته باشم . دریچه مو بستم . بیخود اصرار نکنین به هیچ وجه اهل چت و اینترنت و تماس خارج از نت و این حرفا نیستم ،اینقد اصرار بیجا نکنین . ازتون خواهش می کنم ، تمنا می کنم اینقد اصرار نکنین ! تو رو جون ماماناتون جون هر کی دوس دارین اینقد اصرار نکنین ! به خدا من شرمنده می شم شما اینقد اصرار می کنین . مرگ من ! گفتم مرگ من ! اینقد اصرار نکنین منو تو معذوریت اخلاقی قرار ندین ! آخه به خدا خیلی برام سخته اینهمه خواهش شما رو نادیده بگیرم . کاش میمردم و نمی دیدم شما اینقد خودتونو جلو من کوچیک می کنین . خدامنو بکشه این اشکای شما رو نمی تونم تحمل کنم . بخدا موندم چیکار کنم . کاش اینقد دل مهربونی خدا به من نمی داد، نمی تونم دل شما رو بشکنم و خاطره ی بدی از خودم در ذهن شما بزارم ...... شما خودتون بگین چیکار کنم ؟؟؟
پس همین یه بار هااااااااااااااااااااا ...... باشه ؟؟؟؟؟ به شرطی این دقعه قول مردونه بدین ... نه از اون قولای قبلی ....قبول ؟؟؟ می دونم باز فردا یادتون میره و دوباره میاین درخواست گفتگو می دین من شما آقایونو بهتر از خودتون شناختم ولی ایندفعه دیگه اگه خودتونو بکشینم جواب نمی دم ... حالا خواهی دید
تکمیل این گفتگو با شما...... |
12 خرداد 89 - 22:43 |
دوست بسیار نازنینم « همای » یکی دیگر از غزلهایم به نام « قرار » را در کنسرت واشنگتن خود خوانده است . چون یکی دو جا از آواز با متن غزل همخوانی ندارد بر آن شدم اصل غزل و لینک تصویری کنسرت را برای شما نازنینان بگذارم ، تا چنانچه کسی بخواهد در جایی آنرا نقل کند از روی اصل غزل کپی کند تا ابهامی پیش نیاید . با سپاس بی کران لینک تصویری کنسرت را می توانید از این آدرس دانلود کنید http://www.upload4files.tk/download.php?file=3411d984cd09bc282a9ce6eba7304725
قــــــــــــــــــــــرار ... سروده ای از کیوان هاشمی در دفتر « ترکه و تبر »
قرار بود به دلها کمی قرار بیاید قرار بود که اسباب پای کار بیاید قرار بود نرنجد دلی ز گفتن حرفی قرار بود سـر عـقـل روزگار بیاید قرار بود که دیگر قفس نداشته باشیم . . . و گل به بدرقه سیم خاردار بیاید قرار بود اگـر صبر داشـته باشـیم برای تمـشیت کار ، یک سـوار بیاید قرار بود که بعد از هزار و سیصد و اندی درخت صلح و عدالت کمی به بار بیاید قرار بود سری بی گنـه به دار نبـاشد قرار بود ، فـقـط تا به پـای دار بیـاید قرار بود خـدا بـاشـد و محبت مردم قرار بود وطن هم در این شمار بیاید برای آنکه بدانیم رنگ سبز چه زیباست، قرار بود که بـعـد از خـزان بـهـار بیاید قرار بود که عاشق شدن گناه نباشد قرار بود که احساس هم به کار بیاید قرار بود که ( کیوان ) ما به مدرسه ی عشق به پـای خـویـش و از روی اختیار بیاید چه زود قول و قرار گذشته رفت ز یادت قرار بود دلت با دلم کنار بیاید |


























