.
هیچ کس هیچ شعری را به زیبایی سراینده ی آن نمی تواند بخواند و درست خواندن شعر، لطافت و زیبائی آن را چند برابر می کند. اگر می خواهید غزل « اگر بگذارند » را با صدای خودم بشنوید لطفا به لینک زیر بروید :
http://v1.tinypic.com/player.swf?file=data44/58/47d0lkh
و اینهم اصل غزل:
اگر بگذارند . . .
سروده ای از : « کیوان » در کتاب « ترکه و تبر »
وادی حیرت . . .

.
تو و اندام رعنایی، . . .که می دانی چه می گویم
من و احساس زیبایی، که می دانی چه می گویم
لبت لبریز لبخندی، .... که می دانم چه می خواهد
نگاهم پر تمنایی، ...... که می دانی چه می گویم
کلامت مملو از رمزی،که می فهمم چه می گویی
صدایم پر تقاضایی،.... که می دانی چه می گویم
تنت سرشاراحساسی،.. که آتش می زند جان را
سرم سرگرم ِسودایی، که می دانی چه می گویم
در اقیانوس چشمانت، ........سفر تا وادی حیرت
رسیدن تا به آنجایی، که می دانی چه می گویم
تو و پروانه و شمع و شراب و شعر و شیرینی
من و مشتی غزلهایی، که می دانی چه می گویم
تو و آن نکته سنجی ها، که از یک حرف می فهمی
من و ایهام و ایمایی،... که می دانی چه می گویم
تو و « کیوان » و پروین و هزاران اختر دیگر
من و شبهای یلدایی، که می دانی چه می گویم
.
.
.
دروغ، دورنگی، خیانت
.
امروز همه ی پروفایلها را دیدم . در همه ی آنها یک چیز مشترک یافتم
موارد غیر قابل تحمل: دروغ، دورنگی، خیانت
خوشحال شدم. چون کسی که نتواند دروغ و دورنگی و خیانت را تحمل کند بدون تردید خودش هم این کار ها را نمی کند. از قدیم گفته اند :
.
( هر بد که به خود نمی پسندی ..... با کس مکن ای برادر من! )
.
عجب دنیای قشنگی! حتی یک نفر هم پیدا نکردم که دروغ و دورنگی و خیانت برایش قابل تحمل باشد . وااااااااااااااااای خدای من! از این بهتر هم مگر می شود؟؟ نکند من خواب می بینم؟؟ نکند اشتباهی وارد بهشت شده ام ؟؟؟؟ از خودم خجالت کشیدم .... پس من اینجا چه می کنم ؟؟؟ اجازه بدهید برگردم . گویا من اشتباه آمده ام .
.
راستی! شما آدرس کلوپ دروغگوها را نمی دانید؟؟؟ اگه ممکن است مرا راهنمایی کنید.
.
هم اکنون به یاری سبز شما نیازمندم ....
.
.
کاش . . .
-
کاش در روی زمین ظلم از آغاز نبود
زندگی ، اینهمه پیچیده و پر راز نبود
صحبت از بستن و زنجیر نمی کرد کسی
کاش در حد قفس ، وسعت پرواز نبود
جوجه ها کاش ، ز پرواز نمی ترسیدند
آسمان ، در قرق قرقی و شهباز نبود
محتسب ، کار به مستان گذرگاه نداشت
کاش ، جز میکده ها جای دگر باز نبود
کاش دستی که سبوهای خرابات شکست
غـافـل از آه جـگر سـوز سبو سـاز نبـود
صحبت از خوب و بد زاغ و زغن نیست ولی
بلبلی ، با زغنی کاش ، همـاواز نبود
شعله ای کاش نمی سوخت پری را هرگز
از ازل شمـع چنـین دلبر و طـناز نبـود
باغ ، در چنـبره ی خار گـرفـتار نبـود
کاش در مسلک نیکان ، سخن از ناز نبود
کاش « کیوان » به مدار دگری می چرخید
کاش در چرخه ی ما ، غمزه و غماز نبود
سروده ای از : « کیوان » در کتاب « ترکه و تبر »
.
مخ زنی به روش آبجی بازی ( قابل توجه دختران معصوم و تازه کار )
.
سلام آجی
خوبی ؟؟
به همین سادگی ...همه چیز از یک بازی مسخره شروع می شه . بازی داداش و آجی .... پسره از در دوستی صادقانه و مخلصانه و برادرانه در میاد و و میره برای شکار دخترکان کم سن وسال و کم تجربه ...این بازی خطر ناک از آبجی خطاب کردن طعمه شروع می شه و دو طرف می شن خواهر وبرادر هم دختره پسره رو داداش صدا میزنه و پسره هم به دختره می گه آجی یا همون آبجی خودمون تا اینجای قضیه هیچ اشکالی نداره که هیچ خیلی هم قشنگه مدتی که می گذره وقتی چتاشونو می خونی می بینی پسره به دختره حرفای محبت آمیزی می زنه که در تمام عمرش حتی یه بار به خواهر واقعی خودش هم نگفته و دختره هم جوابایی داده که آرزو به دل داداش اصلیش مونده که از این حرفا بشنوه . بازم بد بینی به خرج نمی دیم و می گیم ایشالله که گربه است . باز چند وقتی می گذره وقتی پسره خوب نقاط قوت و ضعف دختره رو می شناسه گه گداری وسط چت با ارسال شکلک های بوس
و فلرت
( قلب ) به آجی حالی می کنه که این یک بازی است و از اون به بعد بازی میوفته توی مود حرفای عاشقانه ...و دیری نمی گذره که داداش و آبجی قرار ملاقات حضوری می زارن و خیابان گردی ها شروع می شه. دراین مرحله است که یواش یواش آجی می فهمه که قصه چیز دیگریست و لی بازار خراب شوهر و پیدا نشدن یک راس همسر باعث می شه آجی علیرقم میل باطنی و با آنکه پی به امیال کثیف داداش برده بازی رو ادامه بده و بقیه ی ماجرا .....
بقیه ی ماجرا رو شما برای من بنویسین به کسانی که بهترین پیشنهاد رو برای تکمیل این ماجرا بدن یه جلد کتاب هدیه خواهم داد .
.
چامه از من است . . .
.
پرده ی اول :
گفتگویمان گل انداخته بود . در لابلای سخنانم تک بیتی بسیار زیبا خواندم .بسیار خوشش آمد گل از گلش شکفت .به اندازه ای خوشش آمده بود که به به و چه چه کنان قلم وکاغذ خواست تا بنویسد . و آنگاه که
فهمید سراینده ی چامه کسی نیست مگر خود من ، سگرمه هایش درهم رفت قلم و کاغذ به کناری نهاد و از نوشتن چامه در گذشت .
.
پرده ی دوم :
گفتگویمان گل انداخته بود . در لابلای سخنانم تک بیتی بسیار زیبا خواندم . بسیار خوشش آمد گل از گلش شکفت .به اندازه ای خوشش آمده بود که به به و چه چه کنان این بار نخست نام سراینده را از من پرسید . برای اینکه او را بیازمایم به دروغ گفتم : از حافظ . گفت گمان می کردم شعری بدین زیبایی از حافظ باشد و آنگاه به به و چه چه کنان قلم و کاغذ خواست و آن را نوشت آنگاه که می خواست نام سراینده را در زیر چامه بنویسد به او گفتم که سروده از من است نه از حافظ قلم و کاغذ به کناری نهاد و با خشم گفت: مرا سر کار می گذاری؟؟
.
پرده ی سوم :
از آن ببعد هرگاه که گفتگویمان گل می اندازد و من تک بیت زیبایی چاشنی سخنانم می کنم . دیگر تلاش می کند خوش آمدنش را از من پنهان کند زیرا می ترسد مبادا چامه از آن من باشد .
دنباله ی غزل زیر و اسم شاعر آن را برای ما بنویسید و بدون قرعه کشی یک جلد کتاب ترکه و تبر جایزه بگیرید
ای باغبان منال ! ز جور دی و خزان
بنشین به جای و فاتحه برخوان که باغ رفت
بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد
خوشبخت آنکه کره خر امد ، الاغ رفت
سروده ای از مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در کتاب « ترکه و تبر »
گردش زمانه
.
از گردش زمانه بسی رنج دیده است
آن شاعری كه گوشه عزلت گزیده است
ابله بود هر آنكه محبت طلب كند
از دلبری كه رنگ محبت ندیده است
هرگز مدار چشم صمیمیت و صفا
از خنجری كه دسته ی خود را بریده است
كو فرصتی كه سوزن رحمت رفو كند
آن پرده ای كه دست جهالت دریده است
پروانه با گذشت زمان باز می كند
تاری كه دور خویش به زحمت تنیده است
از قول من به تک تک خفاش ها بگو
در انتهای هر شب تاری سپیده است
این عاقلانه نیست كه افتد به دام باز
صیدی كه بارها ز كمندی رهیده است
باد و تكبر است كه سر بر فلك زند
آنجا كه ابلهی به مقامی رسیده است
« كیوان » دراز می نكند پیش سفلگان
دستی كه بارها به ندامت گزیده است
گزیده ای از مجموعه ی « ترکه و تبر »
.
.
زادن چو خروج از قفسی بیش نبود
آنـهم ، تبعات هـوسی بیـش نبود
دنیا ، قفسی بزرگتر بود و گذشت
دوران قفس ها ، نفسی بیش نبود
-
ترانه ای از : مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در کتاب<< ترکه و تبر >>
.
.
از : مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در<< ترکه و تبر
باغ ما . . .
-
کرکس و کفتار دارد ، باغ ما
تا بخواهی ، مار دارد باغ ما
بلبلان از باغ ما کوچیده اند
جای بلبل ، سـار دارد باغ ما
باغ پهلویی ببین گل کرده است
گل ندارد ، خـار دارد بـاغ ما
بر دلش داغ بهاران مانده است
حـسرت دیـدار دارد ، باغ ما
سر درختی های ما یخ بسته است
سـر نوشـتی تـار دارد باغ ما
بر خلاف آنچـه مردم گفـته اند
باغـبان بسـیـار دارد باغ ما
بوی باروت است جای بوی گل
وحـشت کشـتار دارد باغ ما
در مـیان دهـکده پیچیده است
دیـو آدمخـوار دارد باغ ما
بـاغ ، تا بـاغی شـود بار دگر
صـد هـزاران کار دارد باغ ما
وصف باغ ما به «کیوان» رفته است
یک جـهـان اسـرار دارد بـاغ ما
.