به یاد بود یکی از بهترین روزهای زندگیم ،
پیشکش به همشهری نازنینم خانم دکتر آزاد
یادگاری . . .
سالها بود دلم یخ زده بود
و به دنبال کسی می گشتم
که بسوزاند و نابود کند جسمم را
و از این عالم خاکی ببرد روحم را
سالها بود به خود می گفتم:
کو ؟ که تا چشمی باز . . .
قلب من را به تماشای صداقت ببرد
ذره ای عطر عطوفت بچکاند به دلم
تا که آن روز ترا دیدم من
کوله ی عشق به پشتم بستی
باتوم مهر به دستم دادی
تا سر چشمه ی دوم بردی
و در آن چشمه مرا غسل محبت دادی
این تو بودی که خدا را آن روز
در دل کوه نشانم دادی
از ته دره صدایش کردی
خدا.........................
تو « خدا » می گفتی
کوه می گفت: خود آ آ آ آ آ آ آ آ آ
من به « خود آ »مدم آنروز دگر
....... و خدا
یادگاریست که آن روز به من دادی تو
دلم آتشکده ی مهر خدا شد آن روز
.... و از آن روز به بعد
یادت آمیخته با یاد خداست
و «خدا» مونس و « محبوب » من استبه جای چند شاخه « گل پُز » . . .
نوشته : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان »
یک هفته بیشتر به سالگرد نخستین روز آشنائی مان باقی نمانده است . فکر خریدن چند شاخه گل از گلهای هر سال سخت آزارم می دهد . همان گلهای گران قیمتی که بهای یک شاخه ی آن دو کیلو گوشت قرمز لخم می شود که می تواند گوشت یک ماه خانواده ی غلامعباس در روستایمان را تامین کند . همان گلهای گران قیمتی که جلو بیمارستانهای آنچنانی و هتل های پنج ستاره می فروشند و نه رنگی دارد و نه بویی و نه خاصیتی و فقط به درد خواستگاری رفتن و پز دادن می خورد. همان گلهایی که دخترای قرتی و پسرای سوسول شمال شهر خوب اسمش را می دانند ولی من بارها و بارها هرچه تلاش کرده ام نامش را برای پز دادن از بر کنم موفق نشده ام . همان گلهایی که نخستین روز آشنایی مان بر خلاف میل باطنی ام برایت خریدم و توبرای اینکه من ناراحت نشوم کلی تعریف کردی ولی بعد ها گفتی اصلا خوشت نیامده . همان گلهایی که نه برای زیباییش بلکه برای تجدید خاطره ی نخستین آشنایی مان هر سال با هزار مشقت برایت می خریدم . و وقتی نخستین بار قیمتش را برایت گفتم سرت سوت کشید و چشمانت گرد شد و راه برداشت وکلی افسوس خوردی و دعوایم کردی که چرا با این وضع مالی که من دارم اینقدر پول به گل داده ام و کلی افسوس خوردی که می توانستم پولش را به هزار زخممان بزنیم . همان گلهایی که وقتی برای کسی کادو می بری تعداد شاخه هایش نشانه ی وضع مالی و تشخض هدیه دهنده است . همان گلهایی که وقتی کسی برایم هدیه می آورد بی درنگ به دنبال مناسبتی می گشتم تا پیش از پژمرده شدن برای کسی کادو ببرم و بگویم ..... ما اینیم داداش ! همان گلهایی که اسم های اجق وجق خارجی دارد و بعدها من و تو اسم همه شان را « گل پز » گذاشتیم و به این نتیجه رسیدیم که همین اطلسی و رازقی و یاس و داوودی خودمون سگش شرف دارد به آنها .
یک هفته ی دیگر سالگرد آشنائیمان است و من مانده ام که چه گلی برایت بخرم ؟؟؟
آه ..... راستی یادم افتاد یک سئوال ؟؟؟؟ همین مقاله را که ساعت ها وقت صرف نوشتنش کرده ام با یک شاخه گل رز که از پارک سر کوچه یمان کش خواهم رفت را به جای چند شاخه گل پز از من می پذیری ؟؟؟؟ اگر می پذیری آغوشت را باز کن .... بگذار ببوسمت .... هنوز بوسه هایت طعم جوانی دارد همسر زیبایم ... پول چند شاخه گل پز را برای غلامعباس می فرستیم تا یک ماه با همسر و بچه هایش سالگرد آشنائیشان را جش بگیرند .
راستی اگر شما چنین نامه ای از همسرتان دریافت می کردید چه پاسخی به او می دادید ؟ سپاسگزار می شوم پاسختان را برایم بنویسید.
از کتاب « ترکه و تبر » که در شب شعر انجمن مهرگان خوانده شد
-
پرده . . .
-
هنوز بر دهن واژه ، مهر تکـفیر است
هنوز بر رخ آییـنه گرد تزویر است
هنوز گـنج نـزایـد ز رنج در این بوم
هنوز خوب و بد ما بدست تقدیر است
بجای شیر که خورشید روی پشتش بود
هنوز در کف زنگی مست شمشیر است
هنوز گربه ی ما ، در اسارت تازیست
خدای گربه ، گرفتار دیو تخدیر است
طلـوع مهـر ندارد ، هنـوز پـرده ی مـا
بجای مهر در این پرده مهر تحقیر است
هنـوز درد مرا ، هیچکـس نمی فهمد
خلیج فارس غروبش هنوز دلگیر است
اگر چه جور زمان رنگها به هم آمیخت
سپید ، اگر چه گرفتار بند زنجیر است
من و تو دست بدستان هم دهیم اگر ،
هنوز قرمز ما سرخ و شیر ما شیر است
بپای خیز ! که « کیوان » در آسمان با ماست
برای نیل به مقصود ، لحظه ای دیر است
راستی ! شما دوست رو برای چی میخواین ؟
نوشته : مرتضی کیوان هاشمی
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که در روز مبادا پارتی شون بشه .
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که تیعش بزنن و کلاشو بردارن .
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که اوقات فراقتشونو پر کنه و به خالی بندی هاشون گوش کنه.
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که ازش به عنوان سیاهی لشگر استفاده کنن .
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که باهاش پز بدن و قیافه بگیرن .
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که سنگ صبورشون بشه .
یا به عبارتی کیسه ی بوکس روانیشون بشه ، تا عقده هاشونو روش خالی کنن .
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که خواهرشو تور کنن و یا برعکس خواهر خودشونو بهش قالب کنن .
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که نردبان ترقی شون بشه .
بعضی ها دوست رو برای این میخوان که در مواقع ضروری رد چکاشونو پر کنه .
کمتر کسی پیدا میشه که دوست رو برای این بخواد که دوسش داشته باشه . نیگاش کنه و لذتشو ببره . از راه رفتنش ، صحبت کردنش ، خندیدنش ، و . . . کیف کنه . بدون هیچ چشم داشتی .
راستی اون آخری رو شما ندیدین ؟؟؟؟ ما که هر چه گشتیم نبود شما اگه پیداش کردین ، قربون دستتون اون ایمیل یا آی دیشو به منم بدین ، اگه نداد زحمتتونم می شه ولی سلام منو بهش برسونین و بگین یه دیوونه ای درست مثه خودش منتظر تلفنشه . دنیا رو چی دیدی شاید زنگ زد .
چندی بود می دیدم که هر روز از آمار وبلاگم کمتر و کمتر می شود .... و گاها از دوستان بسیار نازنینی پیام می رسید که چرا مرا حذف کرده ای؟؟؟ .... احساس کردم احتمالا ممکن است گذرواژه ام لو رفته باشد باشد لذا گذرواژه ام را عوض کردم و برآن شدم که به آگاهی تمامی دوستانم برسانم که من هیچ دوستی را حذف نکرده ام و اگر دوستی حذف شده برخلاف میل باطنی من بوده و از همه ی دوستان حذف شده پوزش خواهی و درخواست دوستی دوباره می نمایم





سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در کتاب « ترکه و تبر »
نکند باز من عاشق شده ام ....
من نمی دانم چیست
که چنین زار و پریشان شده ام
..... و چرا ؟؟
مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد...
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!
من نمی دانم چیست...
« آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟ »
.............. و مرا می شکند ، می سوزد.
....... و چنین زود به هم می ریزد .
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!
راستی !....
نگرانی من از بابت چیست ؟؟؟
و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم
و چرا اینهمه دلواپس چشمان توام؟؟؟؟
ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟؟؟
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!
آه ....
ای مردم این دهکده ی موهومی
به همه می گویم........
اگر عاشق شده باشم روزی
خون من گردن آن دخترک مهسایی است
که در اقلیم مجازی هرشب
بال در بال دل نازک من
تا سحر می چرخــیـد
و برای دلم افسانه ی دریا می گفت....
خون من گردن اوست..... خون من گردن اوست ....
.
تا عشق شراب ناب در کامم کرد
با هجر ، زمانه زهر در جامم کرد
می رفت که از زمانه دلگیر شوم
یک جرعه امید وصل ، آرامم کرد
سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در کتاب « ترکه و تبر »
.
از قهقهه لبریز ، جـهـان می خواهم
دلها همه شاد و شادمان می خواهم
وقتی که عبوس چهره ای می بینم
یـک ذره سـلامت روان می خواهم
سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در کتاب << ترکه و تبر >>
می خواهمت .....
تو مستی و مستانه می خواهمت
تو جـانی و جـانانه می خواهمت
ترا من به اندازه ی یک غـزل
عمیق و صمیمانه می خواهمت
به اندازه ی یک امام غریب
غریبـا! غریبـانه می خواهمت
بدانند بگذار مردم ! به گور!
من پیر فرزانه می خواهمت
کمی گوش کن ! حرف مردان یکی است
ترا مرد و مردانه می خواهمت
ببین! پاک دیوانه ام کرده ای !
به والله ! دیوانه می خواهمت
پرسـتار دلـهـای بیـچارگان
پریچهر حنانه می خواهمت
بـه « کیوان » رسـاندی فغان مرا
به ساقی ی میخانه می خواهمت