خدا به سلامتی یه مرگی تون بده ! !
-نوشته ی : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان » در کتاب « افسانه ی عشق »1
مرگ حقه .... دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره .... همه ی ما رفتنی هستیم .... یکی دو روز زودتر و یکی دو روز دیرتر ... همه مثل یک مسافر غریبیم که فقط تاریخ بلیطمون رو نمی دونیم .... ولی دیر یا زود باید سوار ترن مرگ بشیم .... گاهی تاریخ بلیطمان همین فرداست و ما از آن نا آگاهیم ... چون انگا ر روز و ساعت حرکت را با زبان دیگری نوشته اند و ما توانایی خواندنش رو نداریم . ولی خوشا به سعادت کسانی که در سلامتی و تندرستی کامل به این قطار سوار می شن ... خوشا به حال مسافرانی که با پای خودشون و بدون برانکادر سوار این قطار می شن ... پس دعا کنین مرگمان بدون افتادگی و مزاحمت برای دیگران و تحمل درد و زخم بستر باشه ... این بهترین دعاییست که شما می توانید در حق دوستان و آشنایان و کسانی که خیلی دوستشان دارید بکنید . چون مردن بدون افتادن در بستر بیماری و تحمل درد و رنج و مشقت و خلاصه مردن به سلامتی آرزوی هر انسانی است .
پس دعا کنید خداوند به همگی ما به سلامتی یه مرگی بده . . .
از میان پاسخ های دریافت شده پاسخ سرکار خانم شراره از تهران دارای کمترین کاستی بود با سپاس بی کران از ایشان و هم میهنان بسیار نازنینم تیرداد کاویانی از یزد و سعید دوستی که همواره با راهنمایی های خویش شرمسارم کرده اند از خانم شراره تقاضا دارم برای دریافت پیشکشی خویش با من تماس بگیرند و اینهم پاسخ سر کار خانم شراره :
موضوع انشاء . . .چرا باید عاشق فردوسی باشیم ؟
نوشته ی : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان » در کتاب افسانه ی عشق
باز نویسی شده به وسیله ی سرکار خانم شراراه
از کودکی همیشه این پرسش آزارم می داد که چرا فردوسی مرد بزرگی است ؟؟؟ . سروده های فردوسی هرگز به مزاقم خوش نمی آمد و مانده بودم که چرا می گویند چامه ها فردوسی زیباست ؟ و چرا اینهمه هواخواه و سینه چاک دارد ؟؟؟؟ در آن زمان حتی یکنفر پیدا نشد که با زبان ساده و بچه گانه، مرا روشن کند .
تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدم و هنگامیکه مفاهیم واژگانی همچون فرهنگ کشور و میهن و زبان و فرهنگ را دریافتم یک روز که می خواستم دیباچه ای به زبان پارسی سره و ناب برای نوشته ام بنویسم ، چندی برای نوشتن یک دیباچه ی پارسی یک برگی تلاش کردم وپیروزنشدم. آنگاه دانستم که ابر مردی که شاهنامه ای به آن سترگی را به چامه پارسی سره سروده است چه کار بزرگی کرده و چرا این کتاب یک شاهکار ادبی است و چرا باید عاشق فردوسی بود ؟ و ارزش گنج گرانمایه ای چون شاهنامه را دانست ؟
بس بود آموزگار نوشتن ما که بیگانه با هرگونه نوآوری و شادی بودیک نوشته به ما بدهد و بگوید یک برگ جستاردر هر بابی که دلتان می خواهد به زبان مادری تان بنویسید . و به جای هرواژه ی بیگانه یک ارزش از نوشته یمان کم می کرد . آنگاه درمیافتیم که فردوسی که بود ؟ و چه کار بزرگی کرد ؟ چون تا کسی تلاش نکند یک صفحه جستار بدون واژگان بیگانه و بویژه تازی بنویسد ، هرگز پی به بزرگی فردوسی و شاهکار بی همتای پارسیش نمی برد . برای همین برآنشدم امروز به شما یک نهاده نوشتن بدهم . موضوع نوشتن امروز ما این است یک صفحه جستاربه زبان مادری خود بنویسید. به همه کسانی که بتوانند یک برگ جستاردر هر بابی بدون یک واژه ی بیگانه بنویسند بدون پشک انداختن یک جلد نوشته « ترکه و تبر » پاداش می دهیم . با این پیمان که از دیباچه ی نوشته « ترکه و تبر » رونویسی نکند !
برای اینکه بیشتر پی به ارزش نهاده ببرید با همه ی تلاشی که من در پارسی نویسی دارم ، ببینید در جستار بالا چند واژه ی بیگانه هست . من انها را رنگی کرده ام تا شما هم بلکه کمی به خود آیید وتکانی بخورید .
چشم به راه جستارهای پارسی سره شما هستیم تا بخوانیم و دلمان باغ باغ باز شود.

موضوع انشاء . . .چرا باید عاشق فردوسی باشیم ؟
نوشته ی : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان » در کتاب افسانه ی عشق
از کودکی همیشه این پرسش آزارم می داد که چرا فردوسی مرد بزرگی است ؟؟؟ . سروده های فردوسی اصلا به مذاقم خوش نمی آمد و مانده بودم که چرا می گویند اشعار فردوسی زیباست ؟ و چرا اینهمه طرفدار و سینه چاک دارد ؟؟؟؟ در آن زمان حتی یکنفر پیدا نشد که با زبان ساده و بچه گانه، مرا شیر فهم کند .
تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدم و وقتی مفاهیم کلماتی همچون ملیت و وطن و زبان و فرهنگ را دریافتم یک روز که می خواستم مقدمه ای به زبان فارسی خالص و ناب برای کتابم بنویسم ، مدتها برای نوشتن یک مقدمه ی فارسی چند سطری تلاش کردم و موفق نشدم. آنگاه دانستم که ابر مردی که شاهنامه ای به آن عظمت را به شعر فارسی خالص سروده است چه کار بزرگی کرده و چرا این کتاب یک شاهکار ادبی است و چرا باید عاشقانه فردوسی را دوست بداریم ؟ و ارزش گنج گرانقدری چون شاهنامه را دانست ؟
کافی بود معلم انشای بی ابتکار و بی دوقمان یک انشا به ما بدهد و بگوید یک صفحه مطلب در هر موردی که دلتان می خواهد به زبان فارسی بنویسید . و به ازای هر کلمه ی بیگانه یک نمره از انشایمان کم می کرد . آنگاه می فهمیدیم که فردوسی که بود ؟ و چه کار بزرگی کرد ؟ چون تا کسی تلاش نکند یک صفحه مطلب بدون کلمات خارجی و بخصوص عربی بنویسد ، هرگز پی به بزرگی فردوسی و شاهکار بی بدیل فارسیش نمی برد . برای همین تصمیم گرفتم امروز به شما یک موضوع انشا بدهم . موضوع انشای امروز ما این است یک صفحه مطلب به زبان فارسی بنویسید. به تمام کسانی که بتوانند یک صفحه مطلب در هر موردی بدون یک واژه ی بیگانه بنویسند بدون قرعه کشی یک جلد کتاب « ترکه و تبر » جایزه می دهیم . با این شرط که از مقدمه ی کتاب « ترکه و تبر » کپی برداری نکند !
برای اینکه بیشتر پی به اهمیت موضوع ببرید با همه ی تلاشی که من در فارسی نویسی دارم ، ببینید در متن بالا چند واژه ی بیگانه وجود دارد . من انها را قرمز کرده ام تا شما هم بلکه کمی به خود آیید وتکانی بخورید .
منتظرمطالب فارسی خالص شما هستیم تا بخوانیم و دلمان باغ باغ باز شود.
در خواست موکد دارم که حتی الامکان در نوشتن نظراتتون در زیر این مطلب سعی کنید فقط از کلمات فارسی استفاده کنید . به کسانی هم که بتوانند متن بالا را بدون استفاده از کلمات بیگانه باز نویسی کنند جایزه ای تعلق می گیرد .
به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم ؟
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم ازین پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
گوسفند بودیم . . . .
می خواستند خرمان کنند . . . .
گرگ شدیم ! ! !
-
در آمدی ز در و ماهـتاب را دیدم
طـلیعه ی غـزلی نـاب نـاب را دیدم
چو موی خویش پریشان به شانه ها کردی
میان ظلمت شب ، آفتاب را دیدم
اگر چه سرد تنت ، از هوای بهمن بود
ولی درون دلت ، الـتـهاب را دیدم
دو جام باده گرفتی دو بوسه ام دادی
به چشم خویش دو چشم خراب را دیدم
تو مست باده و من مست ساغر چشمت
میان کاسه ی چشمت شراب را دیدم
سئــوال بـود تـمـنـا ، تـمـام انـدامـم
بـدون آن که بپـرسم ، جـواب را دیـدم
بروی شعله عشقت چنان تنم می سوخت
که در نـهـایـت لـذت ، عـذاب را دیـدم
گـل وجود تو ، در دیگ گرم آغوشم
گلاب گشت و من آن شب گلاب را دیدم
کمی گذشت سرت روی سینه ام گفتی :
فـرونشستن آتش ، به آب را دیدم
کلام آخر خـود را نگـفته ، خـوابـت برد
و من، تبــلور رویـای نـاب را دیـدم
در آسمان پر از راز و رمز « کیوان » بود
که ناگهان ، گـذر یک شهاب را دیدم
-
سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در کتاب << ترکه و تبر >>
« بیژن »، نام یک میلیونر آمریکایی ایرانی تبار است که تنها یکی از تابلوهای یکی از راهرو های یکی از قصر هایش در آمریکا میلیونها دلار ارزش دارد او که در آمریکا دارای دهها فروشگاه زنجیره ای بسیار بزرگ است با هواپیمای شخصی سفر می کند مخترع عطرگرانقیمتی با نام «عطربیژن» است و رنگ زرد مخصوصی را در دنیا به نام خود به ثبت رسانده است که استفاده از این رنگ روی کالاهای تجاری بدون اجازه اش ممکن نیست . این رنگ به نام «زرد بیژن» مشهور شده است .
زرد بیـــــژن . . . .
سروده ای از «کیوان » در جلد دوم مجموعه ی « ترکه و تبر »
بابا ببین! چقدر فلان خانه محشر است
ویلا، ولی ز خانه هم انگار بهتر است
با آنکه خانه ی دلمان باز و با صفاست
اما فضای خانه ، زیادی محقر است
بابا ! لباس دختر همسایه را ببین !
از عطر او تمام خیابان معطر است
یک شیشه عطر خالی بیژن که می زند
از خط فقر خانه ی ما آنطرف تر است
این زرد بیژن است پدر جان ، نگاه کن !
انگار طالع تو و من رنگ دیگر است
بابا ببین! ، که نعره ی من می شود بلند
فریاد می زنم که . . مگر فقر نوبر است
چین بر جبین و باد به غبغب صدا کلفت
هر کس رسد به آنچه برایش مقدر است
مثـل پدر بزرگ خودم سـعی می کـنم
ثابت کنم که زندگی اینگونه بهتر است
برخیز دخترم ! گله از بخت خود مکن !
شکر خدا به جای بیاور که یاور است !
چشمش به روی دفتر و حرفی نمی زند
او فکر می کند ، پدرش کاملا خر است
این چامه را ز دفتر «کیوان» همی نوشت
لعنت به آنکه گفت به من علم بهتر است
ای كاش می شنید خدا گفتگوی ما
انگار گوش های خدا هم كمی کر استمرتضی کیوان هاشمی « کیوان »
راستی ! شما به چی پز می دین ؟ . . .
-
بعضی ها به پول و ثروتشان می نازند .
بعضی ها به اتومبیل آخرین سیستمشان .
بعضی ها به پست و مقام اداری شان
بعضی ها به زور بازویشان
بعضی ها به زیبایی جمالشان
بعضی ها به گردن کلفتشان
بعضی ها به لباس شیکشان
بعضی ها به مدرک تحصیلی و مدارج علمی شان
بعضی ها به اعتقادات مذهبی و مقدساتشان
خلاصه :
در این دنیای وانفسا هر کسی به چیزی افتخار می کند
اگر کسی پیدا شود که چیزی برای نازیدن نداشته باشد . اینجور آدمها به داشته های دیگران می نازند و فخر می فروشند . به داشته های همسرشان پدرشان دوستشان حتی همسایه شان .
و اگر کسی پیدا شود که چیزی برای نازیدن نداشته باشد بفهمی نفهمی به پوچی گرایی رسیده است .
از روی افتخارات هر کسی می توان به روحیات و شخصییتش پی برد .بنا بر این اگر می خواهید اطرافیانتان را بهتر بشناسید خوب روی افتخاراتشان دقت کنید . و ببینید به چه می نازند
راستی شما به چی پز می دین ؟ .
بد نیست بدونین من به چی می نازم ؟ من به داشتن دوستان نازنینی مثل شما که یکی از یکی با مرامتر و با معرفت ترین می نازم . به شمایی که همیشه با مهرورزی هاتون شرمسارم کردین . به شما که برای خوندن دلنوشته ها و سروده هام وقت گذاشتین . به شما می نازم . بله به شما....
تردید ...
سروده ای از : مرتضی « کیوان » هاشمی
نگاهت مثل شعری گنگ و مبهم بود می دیدم
... و آغوشـم برایت اندکی کم بود، می دیدم
یکی انگار در گوشت، مرا تکذیب می فرمود
که لبهایت تمام راه برهم بود ، می دیدم
اگر چه خنده ای گه گاه، بر لبهات می ماسید
ولی چشمان ماتت، مملو از غم بود می دیدم
کلامت راوی مهر و محبت بود ، اما حیف
درون سینه ات تردید و ماتم بود ، می دیدم
زبانت در «بلی» گفتن نمی چرخید و الکن بود
ولی در گفتن «نه» سخت محکم بود می دیدم
شکیبایی اگر می داشتی تا قله می رفتیم
ولی افسوس تردیدت مسلم بود ، می دیدم
به «کیوان» می رسیدیم ار تو بی تابی نمی کردی
برای ادعایم یک غزل کم بود ، می دیدم
بگیر این بوسه هایی را که روی دست من مانده است
پلاسیده است می بخشی که بی نم بود می دیدم
پیشکش به دوست بسیار نازنینم « محبوبه » که نام این غزل را هم خود ایشان بر گزیده اند
از : مرتضی کیوان هاشمی ( کیوان ) در کتاب << افسانه ی عشق >>
دوست دارم ، دیووووووونه . . .
-
. . . بدون تردید شما هم مثل من بارها و بارها در مسیر کارهای روزانه دقایقی را صرف تماشای رفتار یک دیوانه کرده اید . و به کارهایش در ته دلتان غش غش خندیده اید . راستی تا حالا به این فکر کرده اید که چرا رفتار ابلهانه ی دیوانگان بی خطر برایمان جالب و تماشایی است ؟ و چرا آنها را دوست می داریم ؟
. . . بدون تردید برنامه ی راز بقا برای شما هم مثل من یکی از برنامه های جذاب است و شما هم مثل من بارها و بارها به تماشای بچه میمونهای احمق نشسته اید و غش غش به رفتار احمقانه ی میمونها در برابر یک آئینه خندیده اید . راستی تا حالا به این اندیشیده اید که چرا رفتار ابلهانه ی میمونها، برایمان جالب و تماشایی است ؟ و چرا آنها را دوست می داریم ؟
. . . تا حالا به این فکر افتاده اید که چرا تمام موجوداتی که رگه هایی از بلاهت در رفتارشان دیده می شود را دوست داریم .مثلا همین بچه ی یک سال و نیمه ی همسایه را که به « گل » می گوید « دول »
می دانید چرا ؟؟؟؟؟؟
چون در پشت این بلاهت صداقتی به زلالی آب چشمه ساران نهفته است. من نیز چون شما همه ی دیوانه ها و همه ی میمون ها و همه ی بچه ها را دوست دارم چون در رفتار آنها رگه هایی از صداقت و صمیمیتی یافت شود که هیچگاه در رفتار سیاستمداران ، اندیشمندان و برخی از فرهیختگان دیده نمی شود .
نمی دانم، شاید این خوش آمدن، به آن دلیل است که:
خود من هم ......بله ؟؟؟؟
چرا می خندید ؟؟؟؟؟؟ نکند خدای نا خواسته
شما هم .....بله ؟؟؟؟
اگه اینجوریه ، بزن قدش دوست دارم دیوونه !
حالا یه جوک از دیوونه ها برام می گی ؟ مثل این
اولی: شنیده ام که به دیوانه های شهر شما می گویند آقا این صحت داره؟!
دومی: بله آقا ! کاملاً صحیح است.
.

زندگی چونان ریاضیات است .
بیایید !
دوستی ها را جمع . . .
دشمنی ها را تفریق . . .
شادی ها را ضرب . . .
و غمها را تقسیم کنیم . . .