« خطبه » نام یکی از سروده های من است که در صفحه ی 45 جلد اول کتاب « ترکه و تبر » به چاپ رسیده و گزیده هایی از آنرا دوست بسیار نازنینم جناب « همای » در یکی از کاست های خود به نام سر زمین بی کران خوانده اند . پاره ای از دوستان این غزل را به صورت ناقص و گاه با غلط های زیاد در وبلاگهای خود آورده اند . دریغم آمد که غزل را به صورت کامل و بدون غلط به پیشگاه دوستان نازنین خود پیشکش نکنم .
خطبه ...
سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان»
نکـند موسـم سـفر باشد ساربان خفته، بی خبر باشد
بـوی بـاران تـازه می آید نکند بوی چـشـم تـر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد نکند گـوش خـلق کـر باشد
نکند عشق در برابر عقل دسـت ، از پـا دراز تر باشد
نکند در قلمـرو احـساس کاسـه از آش داغ تـر باشد
نکند پرده چون فـرو افـتد داسـتان ، داسـتان زر باشد
زیراین نیم کاسه های قشنگ نکـند کاسـه ی دگـر باشد
دخـتر گلـفـروش مـا نکـند یـار لات سـر گـذر باشد
نکند قـصه ی گل و بلبل هـمه پـایینـتر از کمر باشد
نكند آنكه درسِ دین می داد از خدا ، پاك بی خبر باشد
این زمین روی شاخِ گاوی بود نكند روی گـوشِ خـر باشد
همچو دروازه بود یك گوشش نكـند دیـگریـش ، در باشـد
نكند خطبه های قطره ی آب در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد
نكـند گـفـته هـای آیـیـــنه از دهـانــش بـزرگـتر باشـد
ایستادن چو سرو در این باغ نكـند پاسـخـش تـبر باشـد
نكـند نان به نرخِ روز شـود چامه كبریتِ بی خطر باشد
نورِ « كیوان » در آسمانِ شب
نكـند پـوچ و بـی ثـمر باشـد
باتوم . . .
قسمتی از غزل جدید « کیوان »
گیرم تمام مردم عالم فریفتید
با زخم های شیشه و باتوم چه می کنید؟
گیرم دهان خلق به سر نیزه دوختید
با باسن دریده ی مردم چه می کنید ؟؟؟
بقیه ی این غزل زیبا را در جلد دوم کتاب « ترکه و تبر » در آینده ای نه چندان دور خواهید خواند
اعدام . . .
سروده ای از « کیوان » پیشکش به تمام شهیدان راه آزادی از ابتدای تاریخ تا کنون
یـك روز صـبحِ زود به او گـفـتند: آرد شـناسـنامه ی پـسـرش را هم
-آزاد می شـود پـسـرت، امـروز- - با خود بیار! پاره ی جگرش را هم-
از جـای جَـست و بابـتِ خـرجِ راه پالید، جیـبِ بـچّه ی دگرش را هم
شد ده هزار و سیصد و سـی تومان چون گشت خوب دور و برش را هم
بـشـكـست قـلّـكِ نـوه را شـایـد آیـد بـكار ، ایــن ســفـرش را هم
«معصومه» با نیای به راه افتاد بـگرفـت دسـتِ همـسـفرش را هم
صـد نـذر كـرد تـا بـه درِ زنـدان مـی كـرد فـكرِ سـیم و زرش را هم
* * * * ****
وقتی رسـید و اسـم به دربان گفت بـر هـم زدند، بـال و پـرش را هم
- اعدام شد سـحر پـسرت امروز - بـشكـست این خـبر كـمرش راهم
یـك نامـه و لباس و یك انـگـشتر بــس بـود صـحّتِ خـبرش را هم
بنشـست و تـكـیه داد به دیـواری پنـهان نـمود، چـشـمِ تـرش را هم
ای کاش قـلّـكِ نـوه اش بس بود پـولِ گـلولـه هـای ســرش را هم
بـرداشـت نـامه را و بـه راه افـتاد دیگر ندید دخـترك، پدرش را هم
ابلیسیان خدا را از ما دریغ کردند
سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان» در دفتر دوم « ترکه و تبر »
یـارانِ مـا وفـا را، از مـا دریـغ كردند
دیـدارِ آشـــنـا را از مـا دریـغ كردند
از لانه جـوجه ها را برداشـتند و بردند
محـصـولِ عـمرِ ما را از ما دریغ كردند
بردند بـلـبلان را، از بـاغ سَـر بُـریدند
یك گـوشـه از نوا را، از ما دریغ كردند
پژواكِ خَشممان را در چَشممان ندیدند
نامـحـرمـان حـیا را، از ما دریغ كردند
از آسـمانِ آبی سـهمی به مـا نـدادنـد
یـك تـكّه از هـوا را از ما دریغ كردند
در ازدحامِ یاران از پُشت دشنه خوردیم
نـا دوســتان دوا را از مـا دریغ كردند
رفـتیم تـا بـگوییـم حرفِ دلِ خود امّـا
پـیـغـامِ نـارســا را از مـا دریغ كردند
بر قـامتِ قـلم هـا، حبـسِ اَبَد بـریدند
مفـهـومِ واژه هـا را، از ما دریغ كردند
« آزا » نوشـته بودیم در ماهِ بهـمن امّا
دِی شد و دال و یا را از ما دریغ كردند
هر شب چهارده بُت، جای خدا نشاندند
ابـلیـسـیان خـدا را، از ما دریغ كردند
بر روی ماه و « كیوان » ابری سیه كشیدند
یـك ذرّه روشــنا را، از مـا دریـغ كـردند
یک پرسش . . .
بدون تردید شما هم با من هم عقیده اید که انتخابات یکی از مهم ترین و حساسترین امور هر کشوری است . گمان نمی کنم اهمیت انتخابات از گزینش دانشجو و کنکور دانشگاهها و یا توزیع بنزین و یا سیستم بانکی کمتر باشد . دراینجا این پرسش پیش می آید که چرا سیستم انتخابات کشور کامپیوترایز نمی شود ؟؟؟؟ حتما می گویید در کامپیوتر هم امکان تقلب وجود دارد . بله ، قبول ، ولی باور کنیم که راه های پیشگیری از تقلب در رایانه به مراتب ساده تر است . بهترین نمونه ی آن کنکور است . مجسم کنید اگر قرار بود کنکور دانشگاه به روش کامپیوتری نبود چه غوغایی بر پا می شد ؟؟؟ هر سال پس از برگزاری کنکور تظاهرات و راهپیمایی داشتیم . حال پرسش من این است که:
چرا تا کنون گردانندگان و مسئولین نظام به این فکر نیفتاده اند ؟؟
فکر بد نکنید ها . . .
بیا برگردیم!
چامه ای دیگر از: مرتضی کیوان هاشمی « کیوان »
اثری از شهدا نیست ، بیا برگریدیم !
این ره کرب بلا نیست ، بیا برگردیم !
به خدا وا بگذاریم بیا ! خون حسین
که در اندازه ی ما نیست بیا برگردیم !
هیچ تردید مکن ! در دل شب گم شده ایم
فرصت سعی و خطا نیست بیا برگردیم !
بین راه وطن و راه حرم گم شده ایم
دستمان قبله نما نیست بیا برگردیم !
در وطن بود خدا ، بیخود ازو دور شدیم
دیگر این راه خدا نیست بیا برگردیم!
شمع کاشانه حرام است به مسجد سوزد
ره درست است و یا نیست ، بیا برگردیم !
سرنوشت همه ی هموطنان من و تو
بهتر از این شهدا نیست ، بیا برگردیم !
ماه و « کیوان » و کواکب همگی خاموشند
بیش ، تاخیر روا نیست بیا برگردیم !
غزلی از : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان »
در گلوها بغض ، طوفان را تداعی می کند
آسمان ، فریاد انسان را تداعی می کند
یک نفر با ما نمی آید جناقی بشکند
استخوانها ، یاد یاران را تداعی می کند
نی لبک ها داغ هجران را حکایت می کنند
چشمهامان بوی باران را تداعی می کند
سروها یادآور مردان در خون خفته اند
ایستادن ، تیر باران را تداعی می کند
ای خدا! ابلیس فریاد اناالحق می زند
دشنه و قداره ایمان را تداعی می کند
آدمی پهلو به پهلوی مترسک می زند
آدمک ، ابعاد انسان را تداعی می کند
خارها در چشممان مانند سیم خاردار
میله هرجا هست زندان را تداعی می کند
گربه ها دیریست از این نقش بیرون رفته اند
چکمه و نعلین ایران را تداعی می کند
از خدا گفتند هرگز بر نمی آید فریب
سیب و شیطان جرم یزدان را تداعی می کند
اشکمان از دیدن تابوت ها یخ بسته است
چامه ی جانسوز«کیوان»را تداعی می کند
باد شمال . . .
سروده ای از : کیوان
در درون قیل و مقالی است که باید برسد
پشت این پرده جدالی است که باید برسد
هیس!ساکت!. تو هم این زمزمه را می شنوی
صحبت از میوه ی کالی است که باید برسد
پچ پچی هست که می گوید اگر صبر کنیم
ماه محصول هلالی است که باید برسد
دانه از کاه جدا می شود آخر لیکن
نوبت باد شمالی است که باید برسد
کوچه گفتند که پر می شود از بوی بهار
روسیاهی به ذغالی است که باید برسد
این طبیعی است که در جنگل بی شیر و پلنگ
سلطنت حق شغالی است که باید برسد
پر پرواز به « کیوان » هیجان می خواهد
چامه مستلزم حالی است که باید برسد
نقطه یعنی که تمام است غزل از این پس
فرصت طرح سئوالی است که باید برسد
ایران ندا ندارد
سروده ای از: مرتضی کیوان هاشمی « کیوان »
دنیای بی مروّت، رحمی به ما ندارد
ایمان تفنگ دارد، ایران ندا ندارد
از قول من به دارا، از قول من به سارا
ای کاش گفته بودی، دنیا وفا ندارد
دارا همیشه دارد، نادار هم ندارد
این رسم روزگار است، چون و چرا ندارد
دارا سه یار دارد، او می تواند اما
سارا نمی تواند، زیرا خدا ندارد
دهقان ما ز سرما، چائیده آن شب آنجا
باشد طبیبش اما، پول دوا ندارد
کوهی اگر بریزد، این بار نوبت کیست؟
گیرم که نفت باشد، دهقان ردا ندارد
با نرخ روز خوردیم، یک عمر نان و مردیم
اینگونه زندگانی، حول و ولا ندارد
دستم بدون دستت، دستت بدون دستم
باور کنیم دستی، تنها صدا ندارد
مردی میان باران، با اسب آمد اما
کاری نکرد او هم، می گفت جا ندارد
گر سوختند جانش، بستند اگر دهانش
شمشیر شد زبانش، «کیوان» ابا ندارد
پیشکش به دوست اندیشمندم جناب آقای حسنلو شاعر فرهیخته ی سهروردی
که در سوک ازدست دادن مادر نازنینشان نشسته اند
مادر . . .
که گفته است؟؟ ، دلم باز در هوای تو نیست؟
بمیرد آن دل سنگی که مبتلای تو نیست
چرا همیشه صدا می زنی مرا ؟ مادر !
مگر تپیدن قلبم ، همان صدای تو نیست؟
ترانه ها همه زیباست مادرم ! اما . . .
ترانه ای به قشنگی لای لای تو نیست
سعادت من فرزند ، از کرامت توست
مگر سعادت فرزند ، از دعای تو نیست؟
ببخش کودک خود ، تا خدا ببخشاید
مگر رضای خدا وند ، در رضای تو نیست؟
به از بهشت ، مگر خلقتی خدا دارد ؟
مگر بهشت خداوند ، زیر پای تو نیست؟
تویی خدای من ای هستی ام ز هستی تو
مگر که خالق تو ، مادرم !خدای تو نیست؟
نمرده ای تو . چرا ؟ چون خدا نمی میرد
بقای عشق و محبت مگر بقای تو نیست؟
به کاینات ، به « کیوان » ، تو آبرو دادی
حدیث عاطفه ، حرفی به جز وفای تو نیست.
غزلی دیگر از : مرتضی کیوان هاشمی «کیوان» در مجموعه ی ( ترکه و تبر )