چه می شد .....؟
سروده ای از : کیوان در دفتر : ترکه و تبر
چه می شد اگر هیچ كاری نمی شد ؟
نـگـاهـی اسـیر نـگـاری نمی شد
چه می شد كه دل را نمی آفریدند ؟
و یا عشق در قلب جاری نمی شد
چه می شد كه دلها به یغما نمی رفت ؟
كـسی در كـمـین شـكاری نمی شد
چه می شـد كه در اجـتماع گلـستان
علف جای گل سر شماری نمی شد ؟
چه می شد به جای شقایق در این باغ
گـیـاهـان هـرز آبـیـاری نمی شد
چه می شد حرامی نمی بود در باغ ؟
به گلچـین بی رحـم یـاری نمی شد
چه می شد كه صیاد و دامی نمی بود ؟
قـفـس ، جـایـگـاه قـنـاری نمی شد
چه می شد بـرای فریب درختان
زمستان هوایش بهاری نمی شد ؟
چه می شد سیه ماهی كوچك ما
گرفـتار در جـویبـاری نمی شد ؟
چه می شد كه میخانه ها باز می شد ؟
عسس ، دشمن میـگساری نمی شد
چه می شد كه سیبی نمی چید دستی ؟
هوس ، مایـه ی بد بیـاری نمی شد
چه می شد كمی فكر می كرد آدم ؟
و اسـباب این شـرمـساری نمی شد
سر سنگ نادان اگر می شكستند
دلِ آینــه زخـمِ كـاری نمی شد
دروغ است «كیوان» و ناهید و پروین
اگر دل نمی خواست، كاری نمی شد
خوش به حالم
ســروده ای از : کیوان
از مجموعه ی : ترکه و تبر
.
خوش به حالم كه زبانم گویاست
تا بگویم : كه دلم پیش شماست
خوش به حالم، چه قدر می فهمم
كـه چـه انـدازه طـبیـعت زیبـاسـت
سـر و گـوشـم كمكـی مـی جـنـبد
خوش به حالم كه دلم سر به هواست
خـوش به حـالم كه نـشـانم دادند
خانه دوست در این شهر كجاست
مـادر از بـچـگـی آمـوخـت مـرا
كه حسادت چه قدر بی معناست
خوش به حالم كه چنین می خندم
در دلم شـور و نشـاطی بر پـاست
كـینـه و عـقـده نمـی دانـم چیست
دلم آمـیـخـته با مـهر و وفـاسـت
خوش به حالم همه را می بینم
تن من سالم و بی درد و بلاست
خـوش بـه حـالم كه نـكـشتند مرا
خوش به حالم كه سرم پا بر جاست
گـاه گـاهـی دل مـن مـی گـیرد
غصه ام غصه ی ایرانی هاست
همه غصه ی «كیوان» این است
كـه عـزیـز دلـش ایـران تنـهاسـت
دلنوشته ای از : « کیوان »
چگونه باورت کنم؟؟؟
مادام که جشمهایت، زبانت را تکذیب می کنند
و نگاهت، بی صداقتیت را فریاد میزند
چگونه باورت کنم ؟؟؟
آنگاه که لرزش صدایت ، نماد عذاب وجدان است
و تمام وجودت بازتاب تردید و دودلی است
چگونه باورت کنم ؟؟؟
وقتی که بند بندت بی صداقتیت را تکرار می کند
و تو ، ... به وسعت سادگیت آنرا انکار می کنی
و شعورم را به بازی می گیری
و دروغهایت را ، در سرسرای دلم به حراج می گذاری
و فی البداهه تردیدهایم را تکذیب می کنی
چگونه باورت کنم ؟؟
مادامیکه معنی بی اعتمادیم را نمی فهمی
و به ریشه ی دلواپسی هایم ایمان نمی آوری
چگونه باورت کنم ؟؟؟
زمانیگه از زیر نگاه جستجوگرم می گریزی
و از تعقیب چشمهای نگرانم می هراسی
و با چشم به هم زدنی .....
خود را در ازدحام بازار مکاره ی پلشتی ها گم می کنی
چگونه باورت کنم ؟؟؟
آنگاه که به وسعت انکارت خودت را به نادانی می زنی
و تلاش می کنی صداقت نداشته ات را اثبات کنی
بیا ایمان بیاوریم ! که: صداقت ااحساس شدنی است ، نه اثبات شدنی
احساسم در انتظار اثبات توست
فرصت زیادی باقی نیست ، نازنین!
مبادا زود دیر شود
و دیوار اعتماد ، بر روی عشقمان آوار گردد.
دنیای عجیب! .....
سرود ای از : «کیوان»0
راستی !
که چه دنیای عجیبی شده است؟!!
من در این دهکده ی موهومی
دختری را دیدم
که دل و قلوه ی خود را هرشب
سند تو آل می کرد
و به تک تک می گفت:
از دروغ و دغل و حقه بدم می آید
راستی!
که چه دنیای عجیبی شده است؟؟؟؟
پسری را دیدم
که دلی داشت به اندازه ی یک سالن سر پوشیده
عشق صد دختر همسایه در آن جا می شد
راستی!
که چه دنیای عجیبی شده است
دختری در سفر مکه ی خود
دور از چشم پدر
هفت تسبیح و سه انگشتر مردانه خرید
هر شب از نیمه ی شب تا دم صبح
همزمان با سه پسر چت می کرد
سرعتش معرکه بود
بقیه ی این سروده ی زیبا را در جلد دوم کتاب « ترک و تبر» بخوانید
نمی شود :
غزلی از : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان » در جلد اول کتاب ترکه و تبر
هر چشمه سار چشمه ی زمزم نمی شود
از صــد هـزار جـام ، یـكی جـم نمی شود
می لرزد از نـسـیم مـلایم درخت بیـد
از تنـد بـاد، سـرو سـهی خم نمی شود
غـواص بحر علم شـوی گـر هزار سـال
یـك نكـته از هـزار ، مسـلم نمی شود
دیـوانـه ای كه لـذت دیـوانگـی چـشـید
در صـد هـزار مدرسـه ، آدم نمی شود
فـرزانه را بـه كـوی خـرابـات راه نیـست
هرگز رقیب، مونس و همدم نمی شود
صد سال خاك میكده خوردند عاشقان
هر نو رسیده ، یاور و محرم نمی شود
شـایـد نـوازشـی بتـواند دوا كـنـد
زخم جگر، علاج به مرهم نمی شود
بخشـش تمام كن بگشا كان لعل را
با بوسه از حلاوت لب كم نمی شود
با شوق دیدنت غم دل پاك می كنم
« كیوان » و زندگانی پر غم نمی شود
کهریزک. ..
سروده ای از: مرتضی کیوان هاشمی « کیوان »
به سراغ من اگر می آیی
تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا!
مثل سهراب دگر...
جنس تنهایی من چینی نیست،
که ترک بردارد
مثل آهن شده در کهریزک
چینی نازک تنهایی من
تو فقط زود بیا!
کوک کن ساعت خویش! . . .
سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان » در جلد دوم کتاب (ترکه و تبر)
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ ، كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحر گاه كسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر ، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
.. . . . و سـحر نـزدیك است
عاشق دیوانه....
غزلی از : مرتضی «کیوان» هاشمی
هم تو خود جانی و هم جانانه ای هم خودت شمعی و هم پروانه ای
گاه می سوزد وچودت مثل شمع گـاه مـی سـوزی دل پـروانه ای
گـاه همچون کـاخ رویـاهای من گـاه همچون ، گـنـج در ویـرانه ای
می پذیرم منهم ای «محبوب» من! مثل عشقی، مثل یک «افسانه» ای
یـا کمی تـا قسمـتی اهـل دلـی یـا بـلا نـسبت ، چـو من دیوانه ای
کاش از « کیوان » پذیرا می شدی ایـن غـزل را جای عشـقولانه ای

درك می كنم ...
غزلی از : مرتضی « کیوان » هاشمی
برگزیده شده از دفتر « ترکه و تبر »
فریاد بی صدای تو را درك می كنم
مفهوم گفته های تو را درك می كنم
ای استخوان میان گلویت شكسته! من
پیـغـام نـارسـای تـو را درك می كنم
بغض تو در گلو و سرت در میان چاه
پژواك گریه هـای تو را درك می كنم
منعت نمی كنم، كه چرا گریه می كنی
من عمق های های تو را درك می كنم
پشتت خمیده زیر ستم ، نازنین من !
من بار شانه های تو را درك می كنم
همدرد من! به خون دل بی كسان قسم
من ، درد بی دوای تو را درك می كنم
خنجر زپشت خورده ز دست حرامیان!
یكرنگی و صفای تو را درك می كنم
آنجا كه با زمین و زمان قهر می كنی
من قهر نابجای تو را درك می كنم
در آن هوای غم زده حالت گرفته بود
هم حال و هم هوای تو را درك می كنم
كیوان و ماه و زهره رهایت نمی كنند
هیهات! من خدای تو را درك می كنم
بنگر! که چه چرخ فتنه گر می سازد؟
دنباله ی تیرها ، زِ پَر می سازد
می گردد و می گردد و در آخر کار
از چوب درختـها ، تبر می سـازد