3 اردیبهشت 86 - 04:53 |
یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... ! یک روز می بوسمت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود ، مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .
|
7 بهمن 85 - 05:40 |
دلم از یاد خزان .. می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا كه در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لكه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید حال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نكند باد وصال ناله می لرزد می رقصد اشك آه بگذار كه بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به كه بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب،خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل .... دلم از یاد خزان می لرزد....
|







