تبلیغات


__
داستان
29 مرداد 85 - 15:53
راستش من بعد از مدت ها به فكر اپ كردن افتادم اول می خواستم یك موضوع كه برام پیش اومده بود تعریف كنم ولی یك داستان كوچك به چشمم خورد گفتم شاید این اموزنده تر باشه :
روزی پسر كوچكی در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد.او از پیدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد .این تجربه باعث شدكه او بقیه روزهای عمرش هم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگیش 296سكه1سنتی / 48سكه 5 سنتی/ 19سكه10سنتی/ 16سكه 25سنتی/ 2نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده پیدا كرد.یعنی جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن این ثروت او زیبایی دل انگیز 31396طلوع خورشید /درخشش 157رنگین كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.او هیچگاه ابرهای سفیدی را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند ندید.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزیی از خاطرات او نشد
عید
29 اسفند 84 - 03:18
بالاخره عید هم اومد و میتونیم بعضی فامیلارو بعد یک سال ببینیم
 البته فکر نکنم زیاد این دفعه به من عید فاز بده
 یکی از داداشا(جلال) با خانمش رفت کیش به ما هم تعارف کرد ولی خشک و خالی بود
 اون یکی داداش با خانمش رفت مشهد کنار مادر خانمش (خودمونیم زن زلیلیه دیگه البته دیر یا زود به سر خودمونم مییاد)
راستی از یک طرف خوبه داداش(جمال) دیگه(چه قدر داداش شد به خدا دیگه تموم شد)
قصد داره قاتی مرغا بشه احتمالا مجلس خواستگاری برون داشته باشیم
 خوبه یک عروسی هم افتادیم(نگران نباشید شما رو هم دعوت می کنیم)
خوش به حال دختری که همچنین برادر شوهری(کمال) گیرش مییاد
خوب از شوخی گذشته امیدوارم سال خوب وسرشار از خبرهای خوب داشته باشید(ورابطه های کلاسی هم بهتر بشه)
و اینو همیشه به خاطر داشته باشیم که:
مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم باور کنید مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت:کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم ای کاش با خاطره ها زندگی نمیکردیم
یک سال گذشت
خدای من ، یک سال گذشت هرچه کردم ، دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم خدای من ، هراسان شدم پناهم دادی ، بیمار شدم شفایم دادی .آرامش و امنیت که رسید ، طبیب و پناه را از یادم بردم . خدای من ، یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهایم نمیکنی؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو ناامید نمیگردم؟
این چه رسم خدایی است؟ خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید. تو مرا میخوانی که بخوانمت ؟ این منم با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار . این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال . خدای من بندگی ام را بپذیر ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خدای من آرزویم چه شد؟ الی احسن الحال .
خوب من ، بوی عطر تحویل می آید .
چه مبارک تقدیری!
 
 
 
 
(لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظه بود.
پس از لحظه لحظهای زندگی لذت ببرید.)
 
اینم یه شعر
6 اسفند 84 - 15:29

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یك نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی میدانم
گپ زدن بیهوده است
خوب میدانم دانشم بیهوده است
استاد از من پرسید
چقدر نمره ز من می خواهی
من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها میگیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهایم را وقتی می خوانم
كه خروس می كشد خمیازه
مرغ و ماهی خواب است

خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود
درس بی كرنش می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
تا معلم پارازیت می انداخت
همه غش می كردیم
كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل یك بازی بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محیط خشن آموزش
و به دانشكده it سرایت كردم
رفتم از پله دانشکده بالا
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم
در به در می گشت
یك نمره قبولی می خواست

من كسی را دیدم
از دیدن یك نمره ده
دم دانشگاه پشتك می زد
شاعری دیدم
هنگام خطابه
به خرچنگ می گفت ستاره
و اسید نیتریك را جای می می نوشید
همه جا پیدا بود
همه جا را دیدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف یك درس به فرماندهی كامپیوتر
فتح یك ترم به دست ترمیم
قتل یك لبخند در آخر ترم
همه را من دیدم
من در این دانشگاه در به در و ویرانم
من به یك نمره نا قابل ده خشنودم
من به لیسانس قناعت دارم
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد

من در این دانشگاه
در سراشیب كسالت هستم
خوب می دانم استاد
كی كوئیز می گیرد
برگه حذف كجاست
سایت و رایانه آن مال من است
تریا،نقلیه و دانشكده از آن من است
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی می میریم
و اگر حذف نباشد
همگی مشروطیم

نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود
كار ما نیست شناسایی مسئول غذا
كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ
پی اصلاح خطا ها برویم

بودن یا نبودن؟
1 اسفند 84 - 14:31
راستش نمی دونم چی بگم یک مشکلی است
 اولا بگم که ما اخر سر از کار این سازمان سنجش در نیوردیم
 خو دشم نمی دونه چی کار داره می کنه من یه سوال دارم هر کی
جواب بده یه جایزه خوب نزد من داره
من رتبم از یکی از دوستام بیشتر شده
اون it شاهرود قبول شده ولی من نشدم
البته من از دانشگاه خودمون زیاد بدم نمیاد
مخصوصا هم کلاسی هام که خیلی خوبم
فقط تنها اشکال اینکه راهم زیاد دوره
حالا  برای انتقالی هنوز وقت است فعلن که نمی دونم چه کنم
دونبال شو بگیرم یا نه شما کمک کنیییییییییییییییییییید. 
 
با سلام دوباره اینجا چند تا جمله با حال است که می تونین به دوستاتون بفرستید
1 اسفند 84 - 10:54
زندگی جدولی هست که جایزه ی پر کردن خانه های آن مرگ است.
 
هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن
 
التماس به خدا جرات است،اگر برآورده شود رحمت است .اگر برآورده نشود حكمت است.
التماس به مردم خفت است، اگر برآورده شود منت است ،اگر برآورده نشود ذلت است .
 
ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم كه نشكنه ولی میتونیم به دلمون یاد بدیم كه اگه شكست لبه های تیزش دست اونی رو كه شكستش نبره
 
دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم. حضرت عیسی مسیح
 
ضمنن میدونستین که ادما مثل کتابن:
 
از روی بعضی ها باید مشق نوشت ...
از روی بعضی ها باید جریمه نوشت ...
بعضی ها رو باید چندبار خوند تا معنیشونو بفهمیم ...
و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت
تو زندگی یک چیزهایی رو باید فراموش کرد و یک چیزهایی رو نه حالا چند تاشو ببینین::
 
دو چیز را فراموش نكن:یاد خدا و یاد مرگ .
دو چیز را فراموش كن:بدی دیگران در حق تو و خوبی تو در حق دیگران .
چهار چیز را نگه دار:گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست.
راستی در اخر هم از نظراتون که در لاگ های قبلی گذاشته بودین ممنونم  
 
  
بازم عکس
29 آذر 84 - 22:20
اینم بر و بچه های هم کلاسی
بیاین عکس ببینین
27 آذر 84 - 20:55
این عکس با بچه های باحال تو تبریز گرفتیم  اون دو نفر که کنار من هستن هم کلاسی در مهندسی IT و اون نفر اخر همشهری من و مهندسی برق  می خونه
مهندسی فناوری اطلاعات
2 آذر 84 - 00:20
سلام بچه ها
1 آذر 84 - 23:33

سلام بچه ها امیدوارم از سایتم خوشتون بیاد من هنوز چند  روزیه که سایت رو راه انداختم و هنوز کامل نیست در اینده سایت بهتری خواهید دید

__