26 اسفند 85 - 19:17 |
تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخیه زندونو به یادم میاره من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه تو بزرگی مثل اون لحظه كه بارون میزنه
تو همون خونی كه هر لحظه تو رگهای منه
تو مثه خواب گل سرخی لطیفی، مثه خواب
من همونم كه اگه بی تو باشه، جون می كنه من نیازم تورو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه تو مثه وسوسه ی شكار یك شاپركی تو مثه شوق رها كردن یك باد بادكی تو همیشه مثه یك قصه پر از حادثه ای تو مثه شادیه خواب كردن یك عروسكی من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه تو قشنگی مثه شكلایی كه ابرا می سازن
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن
اگه مردای تو قصه بدونن كه اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار میتازن من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه |
4 دی 85 - 05:19 |
دیگه این قوزك پا یاری رفتن، نداره لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن، نداره چشای همیشه گریوون آخه شستن، نداره تن سردم دیگه جایی واسه خفتن ،نداره دیگه این قوزك پا یاری رفتن ،نداره لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره می خوام از دست تو از پنجره فریاد ،بكشم طعم بی تو بودنو از لب سردت ،بچشم نطفه باز دیدنت رو توی سینم ،بكشم مثل سایه پا به پا من تورو همرام ،نكشم دیگه این قوزك پا یاری رفتن، نداره لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره بزا من تنها باشم میخوام كه تنها، بمیرم برمو بوسه گوشه ی تنهایی و غربت، بگیرم من یه عمریست كه عصیرم توی زنجیر ،غمت دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه ،موندنت دیگه این قوزك پا یاری رفتن ،نداره لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره دیگه این قوزك پا یاری رفتن ،نداره لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره |
من از تبار خاك آریایی قشنگ ترین ،قصیده رهایی 4 دی 85 - 04:55 |
تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره قهر تو تلخیه زندونو به یادم میاره
من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه
تو بزرگی مثل اون لحظه كه بارون میزنه تو همون خونی كه هر لحظه تو رگهای منه تو مثه خواب گل سرخی لطیفی، مثه خواب من همونم كه اگه بی تو باشه، جون می كنه
من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه
تو مثه وسوسه ی شكار یك شاپركی تو مثه شوق رها كردن یك باد بادكی تو همیشه مثه یك قصه پر از حادثه ای تو مثه شادیه خواب كردن یك عروسكی
من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه
تو قشنگی مثه شكلایی كه ابرا می سازن گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن اگه مردای تو قصه بدونن كه اینجایی برای بردن تو با اسب بالدار میتازن
من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه |
عاشقانه 20 آذر 85 - 18:11 |
ای شب از رویای تو رنگین شده |
از یاد رفته 12 آذر 85 - 16:28 |
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری كه مرا یاد كند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطائی كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر كجا می نگرم، باز هم اوست كه بچشمان ترم خیره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید كه مرا دریابد ورنه دردیست كه مشكل برود
تا لب بر لب من م لغزد می كشم آه كه كاش این او بود كاش این لب كه مرا می بوسد لب سوزنده آن بدخو بود
می كشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بردارم بار سنگین غم عشقش را شعر خود جلوه ئی از رویش شد با كه گویم ستم عشقش را
مادر، این شانه ز مویم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن این پیرهنم را از تن زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست به چكار آیدم این زیبائی بشكن این آینه را ای مادر حاصلم چیست ز خود آرائی
در ببندید و بگوئید كه من جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا؟ باكم نیست فاش گوئید كه عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید كه پیغام از كیست گر از او نیست، بگوئید آن زن دیرگاهیست، در این منزل نیست |
در برابر خدا 11 آذر 85 - 19:13 |
در برابر خدا ====== از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ای دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ،ای خدای قادر بی همتا --------------- یکدم زگرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را --------------- دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده،آه ،رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پایبند مهر و وفایش کن --------------- عشقی بمن ده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری بمن بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو --------------- یک شب زلوح خاطر من بز دای تصویر عشق و نقش فریبش را خواهم به انتقام جفاکاری در عشق تازه فتح رقیبش را --------------- آه ای خدا که دست توانایت بنیان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستی را --------------- راضی نشو که بنده ناچیزی عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد تنها تو آگاهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من،صفای نخستین را --------------- آه، ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گوئی امید جسم دگر دارم --------------- از دیدگاه روشن من بستان شوق بسوی دیگری دویدن را لطفی کن ای خدا و بیامرزش از برق چشم غیر رمیدن را |
در برابر خدا 4 آذر 85 - 00:31 |
در برابر خدا ====== از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ای دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ،ای خدای قادر بی همتا --------------- یکدم زگرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را --------------- دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده،آه ،رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پایبند مهر و وفایش کن --------------- عشقی بمن ده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری بمن بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو --------------- یک شب زلوح خاطر من بز دای تصویر عشق و نقش فریبش را خواهم به انتقام جفاکاری در عشق تازه فتح رقیبش را --------------- آه ای خدا که دست توانایت بنیان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستی را --------------- راضی نشو که بنده ناچیزی عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد تنها تو آگاهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من،صفای نخستین را --------------- آه، ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گوئی امید جسم دگر دارم --------------- از دیدگاه روشن من بستان شوق بسوی دیگری دویدن را لطفی کن ای خدا و بیامرزش از برق چشم غیر رمیدن را |












