تبلیغات


__
-
29 اسفند 85 - 03:41

بهترین عادت این است كه به هیچ چیزی عادت نكنی در اینصورت همیشه آزاد و رها خواهی بود و برای رفتن به فرداهای روشن تر هیچ تردیدی نخواهی داشت

-------------------------------

  انسان پل است نه غایت ؛رهگذری است شاد کام از نیمروز و بامداد خویش که منتهی به سپیده دمی نوین است شهوت را معنویت بخشیدند و آنرا عشق نام نهادند.


مطیع دیگران بودن بسیار آسانتر از فرمان دادن به خود است .

عوام زندگی خود را مانند خوکها از ابشخور شهوت  می چرند وبه هدر می دهند .

تمام خدمت ها خدمت به خود و تمام  عشق ها عشق به خود است . 

امیدواری بدترین بدهاست زیرا رنج انسان را تمدید می کند .

آن شو که هستی  


وسیع باش وتنها وسر به زیر و سخت


حقیقت مانند آب دریا است چون نمک  آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.


تنها این دو ، تو را از جمله ی رنج ها می رهاند ؛ مرگ زود هنگام یا عشق طولانی .


میوه ممنوعه و سرکشی، حدیث وسوسه و اشتیاق، انتخاب آگاهانه بی اعتمادی است و نه کنجکاوی شیطنت بار فرزندی که اسباب قهر پدر مهربان خویش را فراهم آورده.


خدایا من کیستم که بر درگاه تو زارم یا قصه درد خود بتو پردازم.

در عشق تو من کیم که در منزل من از وصل رخت گلی دمد بر گل من .

الهی ای راهنما به کرم ، فروماندم در حیرت یکدم ، آن کدام است ؟ دمی که نه حوا در

 آن گنجد نه آدم .

اگر من دم بیابم چون من کیست ؟ بیچاره زنده ای که بی نفسش باید زیست

الهی از جودتو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی و از رحمت تو

 هر کسی را سهمی .

بگذار تا داستان درد خود بتو پردازم ، بر درگاه تو میزارم و به امید تو می نازم ، یک نظر

 در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم .

مهر تو به مهر خاتم ندهم  ...

وصلت به دم مسیح مریم ندهم ...

عشقت به هزار باغ خرم ندهم ...

یک دم غم تو به هر دو عالم ندهم ...

الهی هر چند ما گنهکاریم تو غفاری ، هر چند ما زشت کاریم تو ستاری ...

الهی گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری ، ما را سزاست که خطاهای ما را در

 گذاری.

الهی به نشانت بینندگانیم ، به نامت زندگانیم ، به فضلت شادانیم ، به مهرت نازانیم ...

از جام مهر تو مست ماییم ، صید عشق تو در دام ماییم...

زنجیر معنبر تو دام دل ماست .

عنبر ز نسیم او غلام دل ماست .

در عشق تو چون خطی بنام دل ماست .

گویی که همه جهان بکام دل ماست .

الهی دانی که من به خود و به این ورزم و نه به کفایت خود شمع هدایت افروزم ...

از من چه آید ؟ و از کردار من چه گشاید ، طاعت من به توفیق تو ، خدمت به هدایت تو

 ...

توبه من به رعایت تو ، شکر من به انعام تو ، ذکر من به الهام تو ...

همه تویی ، من کیم ؟ اگر فضل تو نباشد من بر چه ام ؟

الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستم که تو خواستی و آن خواهم که تو خواهی

آمین ..

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست
 او جانشین همه نداشتنهاست
 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است
 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد
 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی
 ای پناهگاه ابدی
 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
raheiman.jpg

! هیچ اگر سایه پذیرد ، ما همان سایه ی هیچیم

فردا برایت می شوم یک شعر !

  ناخواسته من بر لبت آیم

جاری شوم در لحظه هایت و..  

 حست کنم ! وزنی دگر یابم !

فردا مرا ده بار می خوانی !

   واژه به واژه ، مصرع و حرفم

از اشک چشمت خوب می دانم...

که سطر های سینه ات هستم

چیزی شبیه بارش باران ...

یا التهاب زخمی از احساس ..!

چیزی ... نمیدانم چه می گویی ...

بر حس خوب شاخه ای از یاس ؟؟

چیزی شبیـه آیـنه  هستـم  

با متنی از تصویر تو سرشار !!

با من بیا تا سطر دیگر و ...

یک بیت از بغض دلت بردار !

فردا برایت می شوم یک شعر

 با من بیـا تا قافـیه باشیـم

با من بیا یک بار دیگر هم

با هم ، فقط یک ثانیه ! باشیم

فردا مرا یک بار لمسم کن ...

بر دفترت بنویس نبضم را

آهنگ و وزنی هم نمی خواهد

تنها تو  عاشق می شوی فردا !

فردا برایت می شوم یک شعر ... !

  در روح من شاعر(!) تو می مانی

فردا ولی ... ! ، دیگر ببخش امشب ...

  یک مرده را در  بیت پایانی  !

شاید این را شنیده ای كه زنان

در دل آری و نه بر لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دار خموش و مكارند

آه من هم زنم  زنی كه دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال


عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره بپایم نیفکند

صفای عالم مستی

غمم برده از یادم

صفایی را که من هرگز نمی دیدم به هشیاری

من و سوت دلان ،هر شب گرد هم جمعیم

همه ،شب زنده داریمو ،همه مشتاق دیداریم

غم از اندازه افزون و تنم رنجور بیماری

نشستم بر خرابات و زدم بر طبل بی آری

زدم بر طبل بی آری

زدم بر طبل بی آری

بگیرم از کف ساقی صفای نوش دارو را

دل دیوانه من را

که ذخمی خرده بود کاری

به جامی آنچنان از خود،شوم بی خود که در مستی

خراج ملک عالم را ببخشم جمله بی نامی

نه در جنبم طبیبی و نه در پیشم پرستاری

نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری

بر طبل بی عاری

بگویید که بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می‏نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی برای زنده بودن

 رویاهای من قریه ایست قدیمی
تو مشتی سایه اما صمیمی
قریه من به جای فولاد
چشمه رو می پرستید چشمه رو می پرستید
قریه من خوب و صمیمی
دلچسب و زیبا شعری قدیمی
اما دستی زرد آمد ز دوزخ
آتش زد بر این قریه من
با مشتی فولاد چشمه رو دزدید
بردش به سایه دادش به خورشید
قریه من رویای من بود
اون چشمه خوب دنیای من بود

خدایا!

به من توفیق تلاش در شکست،                      

صبر در ناامیدی،

تنهایی در انبوه جمعیت،                                     

و دوست داشتن

                         بی آنکه دوست بداند

                                                   روزی کن !!!


چه سخت است روز وداع

آنگاه که در می یابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای از وجود تو را نیز

با خود خواهد برد ...


آن زمان که هیچ کس نبود،حتی زمان هم نبود،نمیدانم کجا اما یک جایی آن بالاها-نه،هنوز بالا و پایینی هم نبود،حرف نبود،کلمه نبود،نه شب بود و نه روز،اصلا هیچ چیز نبود-خدا بود.فقط خدا.و خدا آفرید،زمان و مکان را،شب و روز را،کلمه را،آدم را و سیب را.*** یک شب که مثل همه شبها نبود،مردی که مثل همه مردم نبود،در غاری کوچک،به چیزی که هیچ کس نمیداند،فکرمیکرد،که ناگهان نوری از آسمان نازل شد.****آن نور فرشته ای بود که از طرف خدا برای آن مرد نامه آورده بود.پیش از آن هم خدا چندبار برای آدم نامه فرستاده بود.اما این دفعه فرق میکرد.چون قرار بودآخرین نامه باشد.؟!!!! فرشته گفت:"بخوان"،اما آن مرد که خواندن بلد نبود!خدا که از آن بالا همه چیز را تماشا می کرد-نمیدانم چطور-اما کاری کرد که مرد توانست بخواند و او نامه خدارا خواند:"بخوان به نام پروردگارت که تو راآفرید ..."و آن مرد پایین رفت تا برود و آخرین نامه خدارا برای مردم بخواند.***** اگر دلت گرفته است و نمیدانی چرا،اگر از بی وفایی دنیا و آدمهایش حالت گرفته است،اگر جوانی را سوار پرشیا میبینی و فکر میکنی حقت را خورده اند،اگر دانشجویی یا سر باز یا مسافر و دلت برای دست های خسته پدر و نگاه مهربان مادر تنگ شده است،اگر گمان می کنی چیزی را گم کرده ای و نمیدانی چیست،اگر میخواهی داد بزنی یا بلند بلند گریه کنی و نمیتوانی.... ،اگر فکر میکنی دوره لیلی و مجنون به سر آمده،اگر غروب جمعه ها دلت بی بهانه تنگ می شود..... ،اگر چندوقت است دلت را در خیابان جا گذاشته ای و فکر میکنی که عاشق شده ای،اگرفکر میکنی تنها ترین آدم روی زمینی یااز هیچ چیزی شانس نیاورده ای،اگر دلت پر است ازحرفهایی که به هیچ کس نمیتوانی بگویی و اگر....... یک شب وقتی همه خوابیده اند و فقط تو مانده ای و سکوت و ستاره ها آخرین نامه خدا را بخوان."بخوان به نام پروردگارت..." و اولین جواب را برای آخرین نامه خدا بنویس. بنویس به نام پروردگارت....و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چیزرا تماشا میکند(تهیه شده توسط خسته ای گمنام)

 


بهترین رنگها رنگ بیرنگیست ؛ رنگ ابر ، رنگ شبنم ، قطره ی آب ، به رنگ روح ؛ بیرنگی بهتر از این رنگهای بازاریست .

teareye.jpg


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازن
د

گلویم سوتكی باشد بدست كودكی گستاخ و بازیگوش و او یكریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت

 بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشكند در من سكوت مرگبارم را...


شکنجه پنهان سکوت را آشکار کن
زیبا ترین حرفت را بگو
و هرگز هراس مبر از آنکه بگویند
سخن بیهوده می گویی
که حرف ما سخن بیهودگی نیست
که عشق خود بیهوده نیست
عشق خود فرداست
خود همیشه است ...     



خداوندا تو چگونه زیستن را به من بیامز که خود چگونه مردن را خواهم آموخت


3zw51si.jpg


  هر موقع خواستی از كسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه كه بهش بگی برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولی بهتر از اینه كه منتظر بمونه

baram.jpg

از من چه مانده است؟
یک سینه پر سوال ،یک دست بی جواب          

یک شانه که هنوز چشمش به دست توست
یک قلب پر زدرد
یک آه خشک وسرد
این شد نصیب مرد
نای ستیز و پای گریزم نمانده است
جز پاره های روح
جز لاشه غرور
چیزی نمانده است

 


جیر جیرك بهش گفت دوست دارم ... !

   خرسه گفت : الان زمستونه خوابم میاد . بذار واسه بعدا .

 اینو گفت و خوابید ولی هیچ وقت ندونست كه عمر جیر جیرك فقط 3 روزه ... !  


Man Gharibeye Diroozam, Ashenaye Emrooz , Va Faramoosh Shoodeye Farda...Pas

Dar Ashenaee Emrooz Minegaram Ta Dar Faramooshiye Farda Yadam koni

شب بود ... با ترس و لرز به چشماش نگاه كردم ... آری ! آواره ترینم به صحرای دو چشمانت !


میروم اما نمی پرسم ز خویش

 ره کجا منزل کجا؟ مقصود چیست؟

 بوسه می بخشم ولی خود غافلم  

 کین دل دیوانه را معبود کیست؟

  • ارسال نظر (8)
26 اسفند 85 - 19:17

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخیه زندونو به یادم میاره

 
من نیازم تورو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 
تو بزرگی مثل اون لحظه كه بارون میزنه
تو همون خونی كه هر لحظه تو رگهای منه
تو مثه خواب گل سرخی لطیفی، مثه خواب
من همونم كه اگه بی تو باشه، جون می كنه

 
من نیازم تورو هر روز دیدنه
 
از لبت دوست دارم شنیدنه



تو مثه وسوسه ی شكار یك شاپركی

تو مثه شوق رها كردن یك باد بادكی

تو همیشه مثه یك قصه پر از حادثه ای

تو مثه شادیه خواب كردن یك عروسكی

 
من نیازم تورو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

 
تو قشنگی مثه شكلایی كه ابرا می سازن
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن
اگه مردای تو قصه بدونن كه اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار میتازن


من نیازم تورو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

4 دی 85 - 05:19

دیگه این قوزك پا یاری رفتن، نداره


لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن، نداره


چشای همیشه گریوون آخه شستن، نداره


تن سردم دیگه جایی واسه خفتن ،نداره


دیگه این قوزك پا یاری رفتن ،نداره


لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره


می خوام از دست تو از پنجره فریاد ،بكشم


طعم بی تو بودنو از لب سردت ،بچشم


نطفه باز دیدنت رو توی سینم ،بكشم


مثل سایه پا به پا من تورو همرام ،نكشم


دیگه این قوزك پا یاری رفتن، نداره


لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره


بزا من تنها باشم میخوام كه تنها، بمیرم


برمو بوسه گوشه ی تنهایی و غربت، بگیرم


من یه عمریست كه عصیرم توی زنجیر ،غمت


دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه ،موندنت


دیگه این قوزك پا یاری رفتن ،نداره


لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره


دیگه این قوزك پا یاری رفتن ،نداره


لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن ،نداره

من از تبار خاك آریایی قشنگ ترین ،قصیده رهایی
4 دی 85 - 04:55

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره


رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره


وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره


قهر تو تلخیه زندونو به یادم میاره


 


من نیازم تورو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه


 


تو بزرگی مثل اون لحظه كه بارون میزنه


تو همون خونی كه هر لحظه تو رگهای منه


تو مثه خواب گل سرخی لطیفی، مثه خواب


من همونم كه اگه بی تو باشه، جون می كنه


 


من نیازم تورو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه


 


تو مثه وسوسه ی شكار یك شاپركی


تو مثه شوق رها كردن یك باد بادكی


تو همیشه مثه یك قصه پر از حادثه ای


تو مثه شادیه خواب كردن یك عروسكی


 


من نیازم تورو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه


 


تو قشنگی مثه شكلایی كه ابرا می سازن


گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن


اگه مردای تو قصه بدونن كه اینجایی


برای بردن تو با اسب بالدار میتازن


 


من نیازم تورو هر روز دیدنه


از لبت دوست دارم شنیدنه

عاشقانه
20 آذر 85 - 18:11

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

از یاد رفته
12 آذر 85 - 16:28

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ


نیست یاری كه مرا یاد كند


دیده ام خیره به ره ماند و نداد


نامه ای تا دل من شاد كند


 


خود ندانم چه خطائی كردم


كه ز من رشته الفت بگسست


در دلش جائی اگر بود مرا


پس چرا دیده ز دیدارم بست


 


هر كجا می نگرم، باز هم اوست


كه بچشمان ترم خیره شده


درد عشقست كه با حسرت و سوز


بر دل پر شررم چیره شده


 


گفتم از دیده چو دورش سازم


بی گمان زودتر از دل برود


مرگ باید كه مرا دریابد


ورنه دردیست كه مشكل برود


 


تا لب بر لب من م لغزد


می كشم آه كه كاش این او بود


كاش این لب كه مرا می بوسد


لب سوزنده آن بدخو بود


 


می كشندم چو در آغوش به مهر


پرسم از خود كه چه شد آغوشش


چه شد آن آتش سوزنده كه بود


شعله ور در نفس خاموشش


 


شعر گفتم كه ز دل بردارم


بار سنگین غم عشقش را


شعر خود جلوه ئی از رویش شد


با كه گویم ستم عشقش را


 


مادر، این شانه ز مویم بردار


سرمه را پاك كن از چشمانم


بكن این پیرهنم را از تن


زندگی نیست بجز زندانم


 


تا دو چشمش به رخم حیران نیست


به چكار آیدم این زیبائی


بشكن این آینه را ای مادر


حاصلم چیست ز خود آرائی


 


در ببندید و بگوئید كه من


جز او از همه كس بگسستم


كس اگر گفت چرا؟ باكم نیست


فاش گوئید كه عاشق هستم


 


قاصدی آمد اگر از ره دور


زود پرسید كه پیغام از كیست


گر از او نیست، بگوئید آن زن


دیرگاهیست، در این منزل نیست

در برابر خدا
11 آذر 85 - 19:13

در برابر خدا



======


از تنگنای محبس تاریکی



از منجلاب تیره ای دنیا



بانگ پر از نیاز مرا بشنو



آه ،ای خدای قادر بی همتا



---------------



یکدم زگرد پیکر من بشکاف



بشکاف این حجاب سیاهی را



شاید درون سینه من بینی



این مایه گناه و تباهی را



---------------



دل نیست این دلی که به من دادی



در خون تپیده،آه ،رهایش کن



یا خالی از هوی و هوس دارش



یا پایبند مهر و وفایش کن



---------------



عشقی بمن ده که مرا سازد



همچون فرشتگان بهشت تو



یاری بمن بده که در او بینم



یک گوشه از صفای سرشت تو



---------------



یک شب  زلوح خاطر من بز دای



تصویر عشق و نقش فریبش را



خواهم به انتقام جفاکاری



در عشق تازه فتح رقیبش را



---------------



آه ای خدا که دست توانایت



بنیان نهاده عالم هستی را



بنمای روی و از دل من بستان



شوق گناه و نقش پرستی را



---------------



راضی نشو که بنده ناچیزی



عاصی شود به غیر تو روی آرد



راضی مشو که سیل سرشکش را



در پای جام باده فرو بارد



تنها تو آگاهی و تو می دانی



اسرار آن خطای نخستین را



تنها تو قادری که ببخشایی



بر روح من،صفای نخستین را



---------------



آه، ای خدا چگونه ترا گویم



کز جسم خویش خسته و بیزارم



هر شب بر آستان جلال تو



گوئی امید جسم دگر دارم



---------------



از دیدگاه روشن من بستان



شوق بسوی دیگری دویدن را



لطفی کن ای خدا و بیامرزش



از برق چشم غیر رمیدن را

در برابر خدا
4 آذر 85 - 00:31

در برابر خدا


======

از تنگنای محبس تاریکی


از منجلاب تیره ای دنیا


بانگ پر از نیاز مرا بشنو


آه ،ای خدای قادر بی همتا


---------------


یکدم زگرد پیکر من بشکاف


بشکاف این حجاب سیاهی را


شاید درون سینه من بینی


این مایه گناه و تباهی را


---------------


دل نیست این دلی که به من دادی


در خون تپیده،آه ،رهایش کن


یا خالی از هوی و هوس دارش


یا پایبند مهر و وفایش کن


---------------


عشقی بمن ده که مرا سازد


همچون فرشتگان بهشت تو


یاری بمن بده که در او بینم


یک گوشه از صفای سرشت تو


---------------


یک شب  زلوح خاطر من بز دای


تصویر عشق و نقش فریبش را


خواهم به انتقام جفاکاری


در عشق تازه فتح رقیبش را


---------------


آه ای خدا که دست توانایت


بنیان نهاده عالم هستی را


بنمای روی و از دل من بستان


شوق گناه و نقش پرستی را


---------------


راضی نشو که بنده ناچیزی


عاصی شود به غیر تو روی آرد


راضی مشو که سیل سرشکش را


در پای جام باده فرو بارد


تنها تو آگاهی و تو می دانی


اسرار آن خطای نخستین را


تنها تو قادری که ببخشایی


بر روح من،صفای نخستین را


---------------


آه، ای خدا چگونه ترا گویم


کز جسم خویش خسته و بیزارم


هر شب بر آستان جلال تو


گوئی امید جسم دگر دارم


---------------


از دیدگاه روشن من بستان


شوق بسوی دیگری دویدن را


لطفی کن ای خدا و بیامرزش


از برق چشم غیر رمیدن را

__