تبلیغات


__
وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِینَ لَیْلَةً
25 آذر 86 - 19:59

وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قالَ مُوسى لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام كوچه ها را ‚ یك نفس هم نیست
شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو كه می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب ...

إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی كُنْتُمْ تُوعَدُونَ

27 دی 85 - 06:27

یکی از همین روزای گم شده
یکی از همین روزای بی نشون
تو همین ثانیه های در بدر
تو همین دقیقه های نیمه جون

تو میای میای به دادم میرسی
تو میای که گریه خوابم نکنه
شب خستگی به رویم نرسه
صبح آینه جوابم نکنـــــه


تو همین شبای بی تو بی سحر
تو میای ستاره در بدر نشه
تو میای آینه آروم بگیره
شب عاشقا با گریه سر نشه
تو که بودنت امید زندگی
تو که دیدنت دلیل بودنه
از تو گفتن اسم و رسم عاشقا
از تو خوندن همهء عشق منه
از تو خوندن همهء عشق منه


عمریه پنجره های خونه رو
به هوای دیدنت وا میکنم
توی نقره ریز اشک و آینه
تو رو گم نکرده پیدا میکنم
تو رو گم نکرده پیدا میکنم


تو همین روزا به دادم میرسی
تو همین روزای بی تو بی نشون
تو همین ثانیه های در بدر
تو همین دقیقه های نیمه جون
تو همین دقیقه های نیمه جون
تو همین دقیقه های نیمه جون...


از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود...
21 دی 85 - 09:57

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت....

به کجا رود....
5 آذر 85 - 09:38

 


به کجا رود کبوتر چو اسیر باز باشد؟....

ای عاشقان...
1 آذر 85 - 04:58

دیروز مستان را به ره


 بربود آن ساقی کله


امروز نی در می دهد


 تا برکند از ما قبا


ای رشک ماه و مشتری


 با ما و پنهان چون پری


خوش  خوش کشانم می بری


 آخر نگویی تا کجا؟؟؟


 


هر جا روی تو با منی


ای هر دو چشم و روشنی


خواهی سوی مستیم کش


خواهی ببر سوی فنا...


 


ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما....


 

می شود...
15 آبان 85 - 07:31
می شود فزتُ شد و ، عشق را فریاد کرد


می شود فزت و رب الکعبه را فریاد کرد


می شود شب تا سحر با ناله های حیدری


سر به چاه غم فرو برد و غمی آغاز کرد


می شود گریان شد و سر را به سوی آسمان


برد و از شب تا سحر ناله ای را ساز کرد


می شود تنها شد و تنهای تنها در خفا


کیسه ای بر دوش برد و بر یتیمی باز کرد


می شود حیدر شد و با ذولفقار حیدری


بر ستون شب زد و صبحی دگر آغاز کرد


می شود افسانه ی  سی مرغ را در این زمان


در کتاب پر زدرد این زمانه باز کرد


می شود سیمرغ گشت و با آه ندبه ای


نام مهدی را ز شب تا صبح فریاد کرد....

ز رنج زمانه رهایم کن ای دوست.....
12 مهر 85 - 09:40
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد كه جز مرگ منش درمان نیست
 این همه رنج كشیدیم و نمی دانستیم
 كه بلاهای وصال تو كم از هجران نیست
 آنچنان سوخته این خاك بلاكش كه دگر
انتظار مددی از كرم باران نیتس
به وفای تو طمع بستم و عمر از كف رفت
 آنخطا را به حقیقت كم ازین تاوان نیست
 این چه تیغ است كه در هر رگ من زخمی ازوست
 گر بگویم كه تو در خون منی بهتان نیست
 رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
 علت آن است كه بیمار و طبیب انسان نیست
 صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
 لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنك حوصله را طاقت این توفان نیست

 

(از یک وبلاگ )
هو...
8 مهر 85 - 10:37

به جان پیر خرابات و حق صحبت او        که نیست در سر من جز هوی خدمت او 
 
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست      که نیست معصیت و زهد بی مشیت او 
 
نمی کند دل من میل زهد و توبه ولی      بنام خواجه بکوشیم وفر دولت او  
....
15 شهریور 85 - 21:10

 


عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن؟
کی می توان صبوری؟....


 


 


 


 


 



 


 

گمانم خانه ی ساقی همینجاست....
12 شهریور 85 - 04:41

ببین ای دل چقدر این قصر زیباست


گمانم خانه ی ساقی همینجاست


گمانم خانه ی ساقی همینجاست


گمانم خانه ی ساقی همینجاست


 


دلم تا دست بر دامان در زد


دو دستی سنگ شیون را به سر زد


امیدم مشت نو میدید در کوب


گمانم قفل در میغ قدر کوب


چه درد است این که در دشت اقاقی


به روی عاشقان در بسته ساقی


به روی عاشقان در بسته ساقی


به روی عاشقان در بسته ساقی ..........

__