تبلیغات


__
از من تازه مسلمان بگذر...
11 اردیبهشت 84 - 23:11
مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است
¤¤¤¤¤¤
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حیرانی و بهت مردم
¤¤¤¤¤¤
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی غم تا فردا
¤¤¤¤¤¤
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
¤¤¤¤¤¤

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
¤¤¤¤¤¤

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست نگو سهو شده...
¤¤¤¤¤¤

من و رسوایی این بار گناه
تو تنهایی و آن چشم سیاه
¤¤¤¤¤¤

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

¤¤¤¤¤¤

میل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده شك به یقین عشق تو شد

¤¤¤¤¤¤

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
¤¤¤¤¤¤

باده نوشیده شده پنهانی......
  • ارسال نظر (0)
دیدی...
11 اردیبهشت 84 - 08:58
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزار ترین؟
خوشا به حال شما که ....
11 اردیبهشت 84 - 02:28

خوشا به حال شما که اکنون گرسنه اید،زیرا که سیر خواهید شد.خوشا به حال شما که اینک گریانید،چرا که خواهید خندید.

زود می رسم ز راه
11 اردیبهشت 84 - 02:23

در سپیده دم راه زندگی،خود را در جنگلی تاریک سرگردان و هراسان یافتم.جنگلی تاریک و وحشت زا که تاریکی آن مو را بر اندام هر رهگذر بینایی سیخ می کرد.همچنان که هراسناک در جنگل تاریک قدم می زدم از هر گوشه و کناری سایه های موحوش مرا تعقیب می کردند.گاهی ماری از پشت درختی سر بر می آورد تا با دندان های زهر آلودش مرا زخم زند و گاهی سگی یا گرگی از کنارم رد می شد و چنان در من می نگریست که گویی می خواهد مرا در کام خویش فرو برد.در این هنگامه ی ترس آلود ، ناگاه از جانب کوه بلندی که فقط قله ی درخشان آن بر من نمایان بود صدای غرش عظیمی به گوشم رسید.لحظاتی بیش نگذشته بود که دیدم سیلاب شدیدی از جانب کوه به سمت من روان شده است و هر چه را که در مسیرش است از جا می کند و زمین پر فراز و نشیب را همچون آینه ای صاف و یکدست می نماید.برای فرار از دست سیلاب خودم را به هر جای امنی که به ذهنم می رسید می رساندم تا بلکه از آسیب آن در امان مانم اما دیگر کار از کار گذشته بود و مقاومت در برابر سیلاب هیچ سودی بر من نداشت.بناچار خودم را به دستان قهار سیلاب سپردم تا هر کجا خودش دوست می دارد مرا روانه کند.....
پیش از آنکه فرصت فکر کردن بیشتر داشته باشم سیلاب مرا در خود فرا گرفته بود و با ضربات کوبنده اش مرا به پیش می برد....
سیلاب مرا از چنگ دیوان و ماران و گرگان جنگل رهانید اما در مسیر خود مرا درون دره ای عمیق پرتاب کرد....
چشمانم را که لحظاتی پیش، از ترس آنها را بسته بودم باز کردم و در این حال خودم را درون دره ای زیبا، تنها یافتم.
از این دره چه بگویم که ناگفتن از آن بهتر می نماید.دره ای به عمق 5 هزار طبقه و عرض بیش از هزار شبانه روز! حال نمی دانم چگونه خودم را از این دره به بالای قله ای که پیش از سقوط لحظاتی بر من نمایان شده بود برسانم.شاید مجبور شوم برای رهایی از این دره مثل آن دوست همدرد قرون وسطایی از دروازه ی جهنم عبور کنم!شاید هم مجبور شوم به سان موری که از یک دیوار صاف بالا می رود از دیواره های دره بالا روم.نمی دانم....فقط این را می دانم که باید بالا روم و خودم را به قله برسانم.عبور از "عرض" دره ناممکن می نماید اما من می توانم عمق دره را در نوردم و خودم را به بالاترین نقطه ی موجود برسانم....


؟
10 اردیبهشت 84 - 05:50
خود پرستی یا عشق درد یا بی دردی؟عاشقان برگردند یا تو بر می گردی؟
با این چه کنم؟
10 اردیبهشت 84 - 03:37

هرگز نباید بپرسیم : "چرا خدا این را بر من نازل کرده است؟" . اما می توانیم بپرسیم : خداوند از من می خواهد با این چه کنم؟
ایمان
10 اردیبهشت 84 - 03:34
خدایا ! کاری مکن که دین برایم نان و نام بیاورد . قوتم بخش که نانم را و حتی نامم را در پای ایمانم افکنم.
بدترین شکل دلتنگی
10 اردیبهشت 84 - 03:32

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نمی رسی!
چگونه زیست
10 اردیبهشت 84 - 03:31

خدایا ! تو چگونه زیست را به من نیاموز ، من خود چگونه مردن را خواهم آموخت
چه فرقی می کند؟
10 اردیبهشت 84 - 03:21
چه فرقی می کند پژواک یا فریاد جان من؟
__