تبلیغات


__
مرا اسپ سپیدی بود روزی....
10 شهریور 85 - 01:42

مرا اسپ سپیدی بود روزی


رهایی را امیدی بود روزی


شبی چون باد بر یالش وزیدم


به سوی خانه ی ساقی دویدم


چهل شب راه را بی وقفه راندم


چهل تصویر تا پی نامه خواندم


ببین ای دل چقدر این قصر زیباست


گمانم خانه ی ساقی همینجاست


گمانم خانه ی ساقی همینجاست


گمانم خانه ی ساقی همینجاست.........


 

  • ارسال نظر (0)
کاروان رفت و تو در راه و بیابان در پیش....
10 شهریور 85 - 01:39


سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند


سواران از سر نعشم گذشتن
توانها کردند اما برنگشتند


اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟


رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟


مرا این پشت مگذارید بی پای
گناهم چیست؟پایم بود در خاک....


اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بست روح بودم


...............

من، تو ، او.....
21 مرداد 84 - 08:53

 
درون ما آدما درون همین قفسه ای که زیر  پیراهن ما مخفی شده،داخل راهروهای تنگ و باریک سینه هامون یه چیزی هست که اگه بخوایم با مقیاس های عادی اونو اندازه بگیریم همش  نیم کیلو هم نمیشه.اندازه اش هم اندازه ی یه سیب زمینی بیش تر نیست .اما درون این خمره ی صنوبری،درون این خمره ای که پوسته ی اون در هر ثانیه چند بار فرو میره و بیرون میزنه و جریان زندگی رو از طریق شریان هاش به تمام بدنمون جاری میکنه درون همین خمره یـــــک عظمتی نهفته  که اگه کسی بتونه اونو کشف کنه از شدت هیجان و ترس، و از دیدن هیبت اون دچار سرگشتگی و حیرت میشه.عظمتی که از عظمت تمام آسمان ها  و کهکشان ها  هم عظمیم تره.
تصور کن توی یه قایق تندرو نشستی و داری با سرعت خیلی زیاد وسط یک اقیانوس آرام حرکت می کنی.فرض کن جنس قایقت از یخ باشه و با حرکت اون هر لحظه آب و آب تر بشه.خورشید بالای سرت به زیبایی تمام می درخشه و تو تقریبا وسط اقیانوس رسیدی . قایقت در حالی که تقریبا آب شده از کار میفته.به مرور  فقط یه تکه ی کوچیک از اون باقی مانده....

تنها چیزی  که در اون موقعیت میتونه تو رو نجات بده همون تیکه ی کوچیک یخ هست که هنوز کاملا آب نشده.تنها امید تو به همین یخ هست و بس.
حالا اگه اون تکه یخ هم آب بشه چی؟تویی که نه شنا بلدی و نه چیزی همراهته.اصلا فرض کن عریان عریان هستی و حتی یک تکه لباس هم با تو نیست که بتونی به وسیله ی اونها خودتو نجات بدی.شنا هم که بلد نیستی.یخ دیگه تقربا آب شده و تو هر لحظه بیشتر و بیشتر در حال فرو رفتن هستی...
در این موقعیت به نظرت راهی برای نجاتت وجود داره؟به نظرت چی میشه؟ممکنه در این موقعیت نجات پیدا کنی؟اطرافت تا چشم کار میکنه آبه و آب و آب.فقط خودت هستی و خودت و خودت.نه صدات به جایی می رسه نه کاری از دستت بر میاد.تویی که این همه بزرگی،تویی که عالم و آدم به اون بزرگی در مقابلت حتی هــــیــــــــچ هم نیست ،تویی که می تونستی دست هر نیازمندی رو بگیری و اونو نجات بدی،توویی که اگه امکانات در اختیارت بود می تونستی بشیریت رو نجات بدی،آیا در این موقعیت می تونی جان خودتو نجات بدی؟میتونی خودتو از هلاک شدن برهانی؟می تونی مانع از خفه شدن خودت بشی؟
هــرگـــــــز نمی تونی.
تنها چاره ی تو در این وضعیت اینه که با تمام وجودت و با خلوص دل و با فقر تمام از اعماق وجودت خدا رو به یاری بطلبی.خدایی که تکه ای از اون در درون تو قرار داره.
تکه ای از خدا درون سینه ی تو نشسته اما خودش اون بالا ناظره و منتظره تا تو دستاتو به سمتش دراز کنی و ازش کمک بگیری. مطمئن باش و یقین داشته باش اگه در این موقعیت قرار بگیری با یک "یــا الله " گفتن میتونی خودتو از آب بیرون بکشی و بر روی آب قرار بگیری.
خدا با اون عظمتش که خلق آسمان ها و زمین ،خلقت کهکشان ها و ستارگان،و خلقت حقیر و کوچک انسان تنها گوشه ی کوچکی از قدرت اوست در درون ما و پشت قفسه ی سینه ی ما قرار گرفته.من خدا هستم،تو خدا هستی،زمین خداست ،دریا خداست،آسمان خداست،کهکشان خداست،مورچه خداست،خرگوش خداست،درخت خداست هوا خداست،شب خداست،روز خداست همه خدا هستند.همه خدا هستیم.همه ی ما یک نفریم.دویی وجود نداره،همه ما خداییم و البته روزی همه به سوی خدا بازمی گردیم.ما خداییم،ما ز دریاییم و دریا می رویم...
اما ...
فراموش نکن که ما قطره ایم که به سوی دریا میرویم.ما شبنمیم که به سوی اقیانوس می رویم...

یا علی...
آنقدر در میزنم...
15 اردیبهشت 84 - 09:38
آنقدر در میزنم تا در به رویم وا کنی
اگه هم ترانه بودیم
15 اردیبهشت 84 - 06:30
من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودیم....
صد تا سدو می شکستم اگه تو بهانه بودی
همین!
14 اردیبهشت 84 - 04:31
من حقیقی هستم، اونیز:این دو حقیقت یکدیگر رادوست داند-همین!
ففط آن چه را که راست است ...
14 اردیبهشت 84 - 04:30
-آیا تو آن را که درآتشدانی عظیم،می سوزد و می گدازد، می شناسی؟و می دانی که این شرر ،هر وجود پلیدی را به خاکستر دگرگون می کند و ففط آن چه را که راست است ، در روح بر جا می گذارد؟

مباد آرزویم از این بیشتر
14 اردیبهشت 84 - 02:26
جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو می خواستم
مباد آرزویم از این بیشتر

نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا که دلم می زند باز پر

نفس گیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر

بر آن است امشب تا به خوابم کشد
بزن باز بر زخم من نیشتر

دلم جرءاتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریاببر...
ای دوست..
14 اردیبهشت 84 - 02:23

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست
هه!
13 اردیبهشت 84 - 20:41
بیهوده می کوشی....
__