چینیان گفتند ما نقاش تر! رومیان گفتند ما را کر و فر!
گفت سلطان : امتحان خواهم در این کز شما ها کیست در دعوی گزین ؟
چینیان گفتند : یک خانه به ما خاص بسپارید و یک ، آن شما
بود دو خانه مقابل در به در ز آن یکی چینی ستد ، رومی دگر
چینیان صد رنگ از شه خواستند پس خزینه باز کرد آن ار جمند
رومیان گفتند : نه نقش و نه رنگ نیست در خور کار را جز دفع زنگ!
در فرو بستند و صیقل می زدند همچو گردون ساده و صافی شدند
چینیان چون از عمل فارغ شدند از پی شادی دهل ها می زدند
شه در آمد ، دید آن جا نقش ها می ربود آن عقل را و فهم را
بعد از آمد به سوی رومیان پرده را بالا کشیدند از میان
عکس آن تصویر و آن کردارها زد بر این صافی شده دیوارها
هر چه آن جا دید ، این جا به نمود دیده را از دیده خانه می ربود!
قصه چینیان و رومیان ، قصه علم و دین است . داستان تقابل دانش است با حکمت .
درنگاه اول هردو از یک جنس اند! هردو به دنبال کشف حقیقتند،اما با این تفاوت عظیم
که علم،تو رابه جستجوی دربیرون فرا می خواند،در حالی که دین به جستجوی درون !
دانش می گوید : چیزی کم است ! اما دین می گوید : هیچ نقصانی در کار نیست !
همه چیز پیشاپیش به تو عطا شده ، فقط کافی است تا کتاب وجودی خودت را
ورق به ورق بخوانی ! علم به تو راه را نشان می دهد . می گوید :
از این جا و از این سمت برو .
اما دین میگوید:نیازی نیست که به جایی بروی زیرا روح الهی درتو دمیده شده است .
حضرت مولانا در سراسر مثنوی زمانی که از علم صحبت می کند ،
منظورش آن دانشی نیست که از قدرت درونی و نهفته در ماده خبر می دهد !
او با عالم خارج از انسان کاری ندارد ،
بلکه منظورش آن عالمی است که از قدرت نهفته در آگاهی و ذات خود انسان
صحبت می کند! یعنی دانشی کاملا متفاوت که از بیرون نمی توان کسبش کرد !
چیزی نیست که بتوانی از مدرسه یا دانشگاه به چنگش بیاوری!
کسی نمی تواند آن را به تو آموزش دهد یا تزریقش کند! بلکه کاملا خودجوش است ،
و پس از سپری شدن مراحلی همانند چشمه ای زلال،از قلب خود انسان
می جوشد و سیرابش می کند .
از دیدگاه مولانا ، جریان آگاهی و مهم در وجود انسان درست شبیه یک رودخانه است
که نمی تواند تنها یک ساحل داشته باشد !
اگر آن ساحل دوردست دیده نمی شود ، مشکل بینایی ماست نه مشکل رودخانه !
این نکته ای بود که در شرح داستان " فیل در خانه تاریک " بیان شد.
درست به ازاء استعدادهای بیرونی اعم از دیدن ، شنیدن ، فهمیدن و ...
استعدادهایی هم از همان نوع در درون مان وجود دارد .
یک ساحل این رودخانه متصل به عقل است که از ابزارهای ظاهری و
چشم و گوش طبیعی
بهره می برد اما هرگز نمی تواند از پوسته ظاهری اشیا فراتر برود !
در حالی که ساحل دیگر این رودخانه متصل به قلب است و با جان و دل انسان ها
پیوستگی دارد . بنابراین، دانش عقلی ، هر اندازه هم که پیشرفت کرده
و وسعت بگیرد ، راهی به آن سوی ساحل نخواهد داشت !
نهایت کار عقل این است که همانند اسبی تیز رو انسان را از
برهوت ملامت خیز زندگی
و از جهالت تا به کنار رودخانه فهم و معرفت بکشاند .
اما از این نقطه به بعد ، این وسیله ارزشمند کارایی خود را از دست می دهد.
به قول خود مولانا :
تا به دریا سیر اسب و زین بود بعد از آنت مرکبت چوبین بود
یعنی نمی توان مشتاق ادامه راه بود ، در حالی که به اسب خود چسبیده باشیم !!
تا چشم کار می کند آب است : ما به کنار دریا رسیده ایم !
یا باید به فکر وسیله ای تازه باشیم یا این که همان جا اطراق کنیم !
اما زندگی جریانی پیوسته،حرکتی مدام و مسیری بی انتهاست.او معطل نمیماند !
اگر حرکت نکنیم ، به زور مرگ ما را به همراه خود می کشاند !
بنابراین مرگ نه یک حادثه وحشتناک و نه یک اتفاق عجیب است !
او زندگی را از ما نمی گیرد بلکه مجبورمان می کند تا ادامه اش بدهیم !
خودمان نتوانستیم حالا مرگ کمکمان می کند.مجبورمان میسازد تا اسب را رها کنیم
اما چنین مرگی ، مرگی ناقص است و هیچ زیبایی ندارد !
چراکه یک انتخاب نیست بلکه یک اجبار است!ما می توانستیم پیش از مرگ بمیریم
یعنی رسیدن به آن ساحل دورتر ! مثال آشکار این حقیقت را می توانیم
در عالم خواب ها و رؤیاهایی
که هر شب یا پاره ای از شب ها می بینیم ، حس کنیم .
در عالم خواب ما می بینیم ، در حالی که چشمان مان کاملا بسته اند !
راه می رویم ، علی رغم آن که شب را تا به صبح در بستر خود بوده ایم !
می خوریم ، با وجود آن که دهان مان بسته بوده ! آیا این شگفتی های آشکار ، و این معجزه هایی که شب ها به سراغمان می آید ، این نکته را در
ذهن تان ایجاد نمی کند که : ما هویتی غیر از این تن داریم ؟!
یعنی روحی که چشم ها ودیگر حس هایش نه تنها عمیق تر ازحس های ظاهری اند
بلکه می توانند چیزهایی را ببینند و بشنوند که چشم ها و گوش ها
از دیدن و شنیدن آن ها عاجزند !
در داستان رومیان و چینیان،حضرت مولانا می خواهدپرده ازروی همین حقیقت بردارد و نحوه رسیدن به این توانمندی را در عالم بیداری نیز باز گو کند .
مراد از رومیان ، عارفان و صوفیان هستند ، یعنی کسانی که برکه گل آلود وجودشان را به برکت دوری از گناهان ، و انجام عبادات و عمل صالح صاف و زلال کرده اند .
به همین دلیل است که می توان انعکاسی از نور معارفی عمیق ، و حقایقی آشکار را
در زندگی و اندیشه های شان مشاهده کرد .
رومیان آن صوفیانند ای پسر بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک صیقل کرده اند آن سینه ها پاک شان از حرص و آز و کینه ها
آن صفای آینه وصف دل است صورت بی منتها را قابل است
یعنی این تنها دریا نیست که می تواند آسمان را با تمام عظمتش در خود منعکس سازد بلکه یک برکه به ظاهر کوچک هم می تواند !
تنها کافی است که زلال باشد چرا که :
صورت بی صورت بی حد ، زغیب زآینه دل تافت بر موسی ز جیب
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ هر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند رایت عین الیقین افراشتند
حضرت مولانا می گوید: اگر بخواهی و به جستجو باشی ، تو هم می توانی !
معرفت ، حکمت ، حقیقت و ... از آن دست کالاهایی نیستند که منحصرا
در انبار عده معدودی باشند!
در دسترس تو نیز هست . این آیینه هستی نما ( دل ) و این جام جهان بین
در وجود تو نیز به ودیعه نهاده شده ، تنها تفاوتش این جاست که جام ما را
زنگاری از تیرگی ها فرا گرفته اند ، باید این غبارها را از آیینه وجود خود پاک کنیم :
هم چو آهن گرچه تیره هیکلی صیقلی کن ، صیقلی کن ، صیقلی
آهن ارچه تیره و بی نور بود صیقلی آن تیرگی از وی زدود
صیقلی دید آهن و خوش کرد رو تا که صورت ها توان دید اندر او
گر تن خاکی غلیظ و تیره است صیقلش کن زان که صیقل گیره است
تا در او اشکال غیبی رو دهد عکس حوری و ملک در وی جهد
برای رسیدن به چنین مقامی نیازی به ریاضت های بزرگ نیست !
نیازی نیست که بر بستری از میخ ها بخوابی ! نیازی نیست که به جایی بروی یا زاهدانه ترک دنیا کنی !
مولانا می گوید ما این تیرگی ها را پس از طی دوران کودکی و در مراحل رشد در وجود خود انباشته ایم ! حالا کافی است تا آن اعمال گذشته را دوباره تکرار نکنیم !
یعنی دل ما ، حتی از جنس آهن و سنگ هم نیست که نیاز به
سمباده و سوهان باشد !
بلکه برای زلالیت وجود خود که هم اکنون همانند برکه ای گل آلود است
فقط کافی است که آرام باشیم !!!
این تنها راه صاف کردن آن است ! لازم نیست کار خاصی انجام بدهیم !
هر عملی آن را آشفته تر و آشفته تر خواهد ساخت !
تا کنون کردی چنین دیگر مکن ! تیره کردی آب را ، افزون مکن !
بر مشوران تا شود این آب صاف واندر او بین ماه و اختر در طواف
جان مردم هست مانند هوا چون به گرد آمیخت ، شد پرده سما
مانع آید او ز دید آفتاب چون غبارش رفت ، شد صافی و ناب
حمیدرضاخوشنویس
مدرس و مشاور مهارتهای زندگی
این دهان بستی،دهانی باز شد!
ای کسانی که ایمان آورده اید:روزه بر شما واجب شده است هم بدان سان که واجب شده بود بر آنان که پیش از شما بوده اند،شاید که پرهیزگار شوید(بقره آیه183)
این دهان بستی،دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد
چند خوردی چرب و شیرین از طعام امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی سیر یک شبی بیدار شو!دولت بگیر
گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی
تا تو تاریک و ملول و تیره ای دان که با دیو لعین هم شیره ای
طفل جان از شیر شیطان باز کن! بعد از آنش با ملک انباز کن
لقمه تخم است و ،برش اندیشه ها لقمه بحر و،گوهرش اندیشه ها
آیا روزه،یک ریاضت است؟!آیا خداوند خواسته که انسان را دچار سختی ها ومشقات کند؟!آیا خداوند از گرسنگی و تشنگی انسان سودی میبرد؟! بی گمان این چنین نیست. روزه بر ما واجب شده، اما نه به جهت ریاضت . سختی! بلکه از آن جهت که به میهمانی خداوند دعوت شده ایم! آیا غیر از این است که:میزبان هر چه کریم تر باشد دوست دارد میهمان گرسنه تر باشد؟! البته ما همواره میهمان خداوندیم و روزی نیست که بر سفره اش ننشسته باشیم اما این ماه مبارک ضیافتی رنگین تر و سفرهای سرشار از نعمتهای بی شمار است که امکان ظهورش در ماههای دیگر امکان پذیر نیست!بی دلیل نیست که حتی روزه خواران هم تفاوت این ماه را با ماههای دیگر حس کرده و به روحانیت آن و حال و هوای متفاوتش اقرار میکنند! آیا تا به حال شوق رسیدن یا حسرت پایانش را احساس نکرده اید؟! نیازی نیست که برای توجیه این حالت به دنبال دلیل خاصی بگردید!! آیا اردیبهشت با دی ماه برابر است؟! یعنی همانگونه که ماه های شمسی از فروردین تا به اسفند از جلوه ای متفاوت برخوردارند، ماه های قمری نیز برای صاحبان بصیرت همین گونه اند.آن که چشم دارد خواهد دید آن که گوش دارد خواهد شنید، و آن که قلب دارد حس خواهد کرد که بهار ما را به میهمانی طبیعت میبرد،و ماه رمضان به ضیافت خداوند! یکی به تزیین ظاهر میپردازد و دیگری به تهذیب باطن! اما این امر، به خودی خود صورت نمی گیرد!برای رسیدن به چنین ضیافتی باید کاملا تسلیم گردیم! بی هیچ قید و شرطی: به همین دلیل است که مولانا میگوید:
این دهان بستی،دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد
صرف بستن دهان مطرح نیست! میتوانی از همین الان دهانت را ببندی اما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد! تو بارها و بارها آن را امتحان کرده ای چه روزها را که در گرسنگی به سر برده ای اما مزه هیچ لقمه رازی را در زیر زبانت حس نکرده ای! به همین دلیل است که حرفهای مولانا غلو آمیز و دروغین به نظر میرسد مولانا از تجربه خودش صحبت میکند در حالی که من و تو با تجربه خودمان آن را می سنجیم! اما جای هیچ نگرانی نیست!بلکه عارفان بزرگ و اولیا الهی نیز در ابتدای کار، در آغاز راه همین حالات و همین مراحل را طی کرده و پشت سر گذاشته اند! زمانی خود مولانا هم پیش از ملاقات با شمس همین تجربه من و تو را داشته! او هم زمانی که منطق الطیر عطار را میخواند دچار همین تناقض شده بود! سالهای سال بود که سعی میکرد تا راز عطار را دریابد. میدانست که باید چیزی باشد اما آن چیز را نه میتوانست ببیند، و نه بفهمد و درکش کند! از طرفی هم انکارش هم نمیتوانست بکند!چرا که بقول ابوسعید ابوالخیر:اگر عشق و حقیقتی وجود نداشت این همه از آن سخن نمیگفتند! و اگر گروهی آن را نیافته بودند دیگران این همه به جستجویش نمی پرداختند! نگاه او به عطار و حرفهایش همان نگاهی بود که امروز من و شما به حرفهای مولانا داریم! به همین دلیل است که بارها و بارها با دلی پرسوز،تنی خسته، با جانی مشتاق اما مایوس از رسیدن،فریاد میزد:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم!
یعنی حتی یک قدم هم نتوانسته بود بردارد یعنی علی رغم تلاشهای شبانه روزی اش با مجاهدت ها،ریاضتها، گرسنگیها،روزه داری هاو... حتی به اندازه یک سانتی متر هم از جایی که قبلا بوده تکانی نخورده و به مقصد نزدیک تر نشده بود!چنین حالتی را حضرت حافظ هم داشت!مگر او نبود که فریاد میزد:
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهایش سپردم،نیست آرامم هنوز!
آیا سوز محرومیت حافظ را که با گریه های شبانه روزی اش در این بیت موج میزند، حس میکنید؟! مشتاق بودن، آنگاه مهجور ماندن درد کمی نیست!تنها عاشقانند که میتوانند عظمت این درد را حس کنند.رابطه جان انسان با خداوند همانند رابطه مجنون با لیلی است زمانی که محبوبی را میپرستی البته انتظار و آرزوهایی هم داری، چرا که تمام زندگی و لذتهای آنرا در پیشگاه این محبوب قربانی کرده ای،شب و روز به درگاهش سجده برده ای،اما هم چنان بی نصیب مانده ای! تمامی تلاش هایت بی نتیجه مانده اند دچار شبی ظلمانی و طاقت سوز شده ای نه روز داری نه شب نه خواب داری نه خوراک حیران و سرگردان هر راه و هر وسیله ای را امتحان کرده ای اما دریغ از رسیدن! دریغ از یک نشانه! دریغ از یک پاسخ! به همین دلیل است که حضرت حافظ هم زمانی لب به شکایت باز کرده و میگفت:
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی،ای کوکب سعادت!
از هر طرف که رفتم،جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان،وین راه بی نهایت!
اما علی رغم این سرگردانی ها تجربه خود این عارفان ثابت کرده که نباید اسیر سیاهی شد!نباید بی طاقتی بکنیم!اندکی صبر،سحر نزدیک است!! بگذارید تا باز هم تکرار کنم: مولانا هم مانند ما بود! او هم در آن زمان به همان تناقضی دچار آمده بود که امروز ما دچارش هستیم تا این که شمس تبریزی از راه رسید و به او گفت: با این شتری که تو سوارش هستی هرگز به مقصد نخواهی رسید! روح تو آن مجنون است که میل خانه لیلی دارد و نفس تو همانند آن شتر که میل رسیدن به فرزندش را! شما همسفران خوبی برای هم نیستید! اگر لحظه ای غفلت کنی این شتر مسیرش را به سمت بچه اش کج خواهد کرد!چاره ای نیست!باید از آن پیاده شوی! بزرگی گفته است:گاهی برای رسیدن باید نرفت!!اما مسئله گاهی مطرح نیست!بلکه همیشه همین گونه است! از امام زمان(عج)پرسیدند:چگونه و در کجا باید به شما رسید؟! ایشان فرمودند:شما خوب باشید،فقط همین! آنگاه هر کجا که باشید ما خود شما را خواهیم یافت.(علامه طباطبایی)
با این اوصاف،زمانی که مولانا میگوید:
این دهان بستی،دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد
منظورش همین است! پیاده شدن از نفس! و رها ساختن تمام و کمال آن! وگرنه نخوردن،نشنیدن،ندیدن و.... به خودی خود هیچ تاثیری نخواهد داشت! میتوانی نه تنها یک ماه بلکه تمام سالهای زندگی ات را به ظاهر در روزه داری سپری کنی اما به جایی نخواهی رسید چرا که هنوز هم به تعقیب نفس ادامه میدهی! عارفان میگویند برای یافتن خداوند و برای رسیدن به حقیقت،ذهن باید متوقف شده باشد،شما می بایست ناپدید شوید!شما می بایست رفته باشید!باید تهی گردید!فقط آنگاه است که میتوانید پر و سرشار شوید! باید به آن درجه از آگاهی برسیم که ماهیت واقعی نفس را درک کنیم!نفس ما زمانی به دنبال جاه و مقام بوده به دنبال ثروت و قدرت و.... اما حالا به دنبال روزه گرفتن و عارف شدن!حالا میخواهیم یک ماهه حلاج شویم! آگاه باشیم که مکانیزم عمل هیچ تغییری نکرده!یعنی از یک سمت شتر پیاده شده و از سمت دیگر مجددا سوارش شده ایم! یعنی باز هم اسیر آرزوها شده ایم منتها این بار از در دیگر!! در حالی که منظور مولانا رسیدن به بی آرزویی مطلق بود، تسلیم مطلق خداوند شدن،رسیدن به بی نفسی، رها کردن کامل شتر، و دور شدن واقعی از آن!
تا تو تاریک و ملول و تیره ای دان که با دیو لعین هم شیره ای!
این بیت نشانه های صحیح پیاده شدن را آشکارا نشان میدهد و به من و تو گوشزد میکند که:در هر نقطه و در هر مرحله ای اگر احساس ملالت کردی، اگر دیدی که تیرگی ها همچنان در آسمان دلت باقی مانده و آفتابی در آن دیده نمیشود بدان که همچنان در اسارت نفسی! حقیقت زمانی حس میشود که انسان به یکباره نفس را ترک کرده باشد.نفس همچون دیوار است،همانند یک پرده،که میان انسان و حقیقت قرار گرفته.هر زمان که این دیوار فرو بریزد مرز میان انسان،حقیقت و خداوند نیز ناپدید میگردد! درست همانند قطره ای که وجودش را با چکیدن و رسیدن به اقیانوس از دست میدهد و با آن یکی میگردد.این حقیقتی است که حکیم عمر خیام در آن رباعی معروف خود مطرح کرده و میفرماید:
هست اندر پس پرده گفت و گوی من و تو چون پرده در افتد،نه تو مانی و نه من
منظورش نابودی و رسیدن به پوچی نیست! بلکه از رسیدن به یگانگی صحبت میکند یعنی به اقیانوسی می پیوندی و دیگر کسی باقی نمیماند که به اسرار یا به معمای هستی بیندیشد!
چند خوردی چرب و شیرین از طعام امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر یک شبی بیدار شو دولت بگیر
این ابیات دو نکته را روشن می سازد نکته اول اینکه: این به اختیار ماست که کی بیدار گردیم یا اصلا بیدار نگردیم! رویاها و آرزوها که طعمه های فریبنده نفس اند خواب ما را سنگین تر و سنگین تر کرده اند هر اندازه که رویاها شیرین تر باشند بیدار شدن نیز سخت تر وسخت تر میشود دوست داریم که به تعقیب شان ادامه دهیم! از همین روست که بیداری به درازا می انجامد!بعضی ها اعتقاد دارند که هفتاد سال عمر و زندگی به این کوتاهی برای کامل شدن کافی نیست! و انسان به زمان بیشتری نیازمند است تا پخته تر وپخته تر گردد! اما این تنها یک فریب و تنها یک بهانه است! چرا که با این شکل از زندگی و با این روندی که در پیش گرفته ایم حتی هزاران سال هم کافی نخواهد بود! چرا که همچنان به تعقیب رویاهایمان ادامه خواهیم داد! به همین دلیل است که مولانا میگوید:
طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن
جدا شدن از آرزوها مقدمه رهایی از نفس است و رهایی از نفس آغاز اتصال با حقیقت و نکته دوم اینکه:حضرت مولانا از واقعه ای عظیم خبر میدهد حادثه ای که دقیقا برای خودش رخ داده او میگوید: با چشم پوشی از رویاها و آرزوها آن انرژی عظیمی که پیش از این به شنزارهای خشم وشهوت میریخت یا به برهوت قدرت و ثروت سرازیر میشد و به هدر میرفت حالا به یکپارچگی رسیده و اقیانوس عظیمی را در انسان ایجاد میکند این یک فلسفه و یک نظریه نیست! او دارد از تجربه خودش صحبت میکند از حادثه ای که برای خودش رخ داده و میتواند برای هر کسی هم رخ بدهد فقط کافی است تا بر خلاف عادتهایمان قدم برداریم.روزه همین را از ما میخواهد،آگاهی لحظه به لحظه از خداوند
لقمه تخم است و،برش اندیشه ها لقمه بحر و،گوهرش اندیشه ها
روزه میخواهد که مرقب صادرات و واردات خود باشیم!
چه در خوردن،چه در شنیدن،چه گفتن و چه اندیشیدن!!
قوت اصلی بشر نور خداست قوت حیوانی مر او را ناسزاست
گردآورنده:حمیدرضا خوشنویس
www.aksa.blogfa.com www.ibdanyal.cloob.com
حکایت کبودی زدن قزوینی
|
این حكایت بشنو از صاحب بیان |
در طریق و عادت قزوینیان از سر سوزن كبودیها زنند كه كبودم زن ، بكن شیرینی ای گفت: بر زن صورت شیر ژیان! جهد كن رنگ كبودی سیر زن گفت: بر شانه گهم زن آن رقم درد آن در شانهگه ، مسكن گرفت مر مرا كشتی ، چه صورت میزنی ؟ گفت: از چه عضو كردی ابتدا؟ گفت: دم بگرار ای دو دیدهام ! دمگه او ، دمگهم محكم گرفت كه دلم سستی گرفت از زخم گاز ! بیمحابا ، و موایایی و ، رحم گفت: این گوش است ای مرد نكو گوش را بگزار و كوته كن گلیم ! باز قزوینی فغان را ساز كرد: گفت: این است اشكم شیر ، ای عزیز گشت افزون درد ، كم زن زخمها تا بدیر انگشت در دندان بماند گفت در عالم كسی را این فتاد ؟! اینچنین شیری خدا کی آفرید ؟!
|
در گلستان شیخ اجل ، سعدی (ره) آمده است :
پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش برکنارنهاد
برسرلوح او نوشته به زر جور استاد به زمهرپدر
البته منظورحضرت سعدی ، رد محبت پدرانه نیست ، او هرگز نمی خواهد منکر این واقعیت بزرگ شود ، بلکه می خواهد بگوید که اتفاقا یکی از بزرگترین محبت هایی که پدر در حق فرزند خود می تواند بکند ، سپردن کودکش به دست استادی سخت گیر است . یعنی استادی که بتواند به یمن تازیانه های سلوک و زخم سمباده ای خشن ، آهن وجود شاگردش را صیقل داده و جان تیره اورا به آیینه صاف و روشن ارتقا ببخشد . چنین روندی اگرچه به ظاهر بی رحمانه و خشن به نظر می آید اما برای صیقل یافتن ، هیچ راه دیگری وجود ندارد . این بزرگترین وظیفه استاد است و در مقابل آن وظیفه شاگرد هم چیزی جز تبعیت کردن ، تسلیم شدن و اعتماد کردن به استاد نیست .
حضرت مولانا پیش از آنکه حکایت " کبودی زدن قزوینی" را بازگو کند ، ابتدا ذهن مخاطبش را معطوف داستان همراهی حضرت خضر (ع) و حضرت موسی (ع) ساخته و هشدارمی دهد :
زمانی که در خدمت یک مرشد بزرگ ، یک پیر و یک استاد قرار گرفتی فقط ساکت باش !
خودت را به طور کامل تسلیم او کن ، با جان و دل پذیرای آموزه های او باش ، حرفی نزن ، حتی اگر دچار سختی شدی ، اگر پیمودن آن راه رنجی را متوجه تو ساخت ، شکوه و شکایتی نکن که او راه را به خطا می رود ! یعنی خودت و دانشت را برتر از او مدان ! آگاه باش که همین ادعای بیهوده ، بی جا و بی معنی ای تو بوده که هم اکنون نیازمند مرشد و استادت کرده ؟ وگرنه در پیش او چه می کنی ؟!
حالا که در پیش او هستی ، پس این فرصت بزرگ را مغتنم بشمار ، تحمل کن ، حرفی نزن و کاری نکن که او از تو ببرد و بگوید که دیگر این زمان ، زمان جدایی است!! و راه ما درهمین جا از هم جدا میشود!
چون گرفتت پیر هین تسلیم شو همچو موسی زیر حکم خضر رو
صبر کن بر کار خضری بی نفاق تا نگوید خضر: رو هذا فراق !
گرچه کشتی بشکند ، تو دم مزن گرچه طفلی را کشد ، تو مو مکن
نه تنها حضرت موسی (ع) بلکه همه ما به خضر راه ، به یک استاد و یک راهنما نیازمندیم ، به کسی که راه درست را به ما نشان بدهد . دلیل وجود دین و نیاز ما به انبیاء و اولیاء همین است . اما شناخت استاد حقیقی اولین گام ماست ، گام بعدی که اتفاقا بسیار مهمتر و کارسازتر از همه است تسلیم شدن در برابر آنهاست . در گام اول ما تشخیص داده ایم که انسان خوبی نیستیم ، سلامت روحی و معنوی خود را از دست داده ایم ، یعنی فهمیده ایم که نمی دانیم ، تشخیص داده ایم که هنوز حتی به اول راه هم نرسیده ایم ، هنوز باید رشد بکنیم . و این تشخیص ، یکی از بزرگ ترین موفقیت های زندگی ماست . چرا که اگر به این تشخیص نمی رسیدیم و گمان می کردیم که سالم هستیم ، آن وقت امیدی به بهبودی ما نمی رفت !
درست مثل اینکه انسان بیماری تصور کند که سالم است و هرگز پیش پزشک نرود! نتیجه چنین تصور باطلی جز رشد بیماری و انتشار آن در سراسر بدن نخواهد بود. آنگاه زمانی میرسد که ما همه چیز خود را از دست دادهایم و دیگر کاری از دست هیچ کس ساخته نیست!
با برداشتن اولین گام ، ما راه را برای بهبودی مجدد باز کردیم . حالا باید خود را به زیر تیغ جراحی بسپاریم . اما پیش از آن باید کاملا بیهوش شویم! تسلیم شدن بی قید و شرط به خداوند ، به پیامبران و اولیاء ، یعنی همین ! یعنی بیهوشی ! یعنی کنار گذاشتن خودت ! یعنی فراموش کردن خودت و دل سپردن به آنها ! وگرنه جراحی امکان پذیر نخواهد بود ! تو آمده ای تا عفونتی را از بدنت خارج کنند ، این عفونت در لایه های زیرین جسم توست ، پس اگر بیهوش نباشی با اولین تماس تیغ فریاد می کشی و فرار را بر قرار ترجیح می دهی! پزشک می خواهد حداقل یک ساعت روی بدن تو کار کند ، آن را شکاف داده و غده ای را از آن جدا سازد ! اما تو تحمل یک سانیه اش را هم نداری! هر لحظه امکان این هست که در وسط عمل جراحی فرار کنی ! دراین صورت تو در وضعیتی بدتر از سابق قرار خواهی گرفت ! این کار بسیار خطرناک است! کار ناتمام مانده ، قسمتی از بدنت پاره شده ، چیزی و جایی از بدنت از کار افتاده ! و هیچ ترمیمی و تعمیری هم صورت نگرفته، هیچ چیزی ساخته نشده اما تو طاقت ادامه اش را نداری! برای همین است که در اتاق عمل و در کنار یک جراح باید کاملا بیهوش باشی .
درکنار مرشد ، استاد ، یک پیر و به خصوص در کنار انبیا و اولیا نیز وضعیت به همین ترتیب است حتی بسیار سخت تر از آن ! چرا که جراح تنها با جسم تو کار دارد ، برش او چندان هم عمیق نیست نهایتش تا به استخوان است ! اما چاقوی استاد باید برنده تر و بلند تر هم باشد ! تیغ او باید از حسم مرید هم فراتر برود. شکاف باید به گونه ای باشد که به عمق روح نفوذ کند . دراین صورت نه تنها باید بیهوش باشی بلکه باید کاملا بمیری ! این حالت یک مرید واقعی است . باید کاملا بمیرد تا امکان متولد شدن تازه فراهم شود.
چون گزیدی پیر ، نازک دل مباش سست و ریزنده چو آب و گل مباش
گر به هر زخمی تو پركینه شوی پس كجا بی صیقل آیینه شوی ؟!
رشد کردن ، تعالی یافتن و اوج گرفتن با درد همراه است . از نو متولد شدن بسیار طاقت فرساست و تولد واقعی هم همین است . اگر چه به یاد نداری و فراموشش کرده ای اما بسیار دیده ای که حتی در تولد جسمانی نیز درد هست ، جراحت هست و رنج هم هست ، چه رسد به تولد روحانی ! دینداربودن و به معنویت رسیدن یک تولد روحانی است . هر انسانی یک زایش جسمانی از پدر و مادر دارد و در طول مسیر و در ادامه زندگی نیز برای رسیدن به دنیای بهتر و فراتر از دنیای مادی نیاز به یک زایش روحانی نیز دارد که این دومین تولد ، به دست پیر و مرشد خواهد بود . در این راه چیزهای زیادی هست که باید از وجود مرید بریده شوند ! چیزهایی هم هست که باید دور ریخته شوند ! اندوخته هایی بی معنا ، بی مورد ، فاسد و بیماری زا ، فقط آن چیز بسیار اساسی باید حفظ شود . آن گوهر ذاتی و تنها آن چیزی که خداوند عطا کرده اما ما آن را در عمیق ترین قسمت وجودی خود گمش کرده یا به فراموشی سپرده ایم ! مرواریدی درست در قعر اقیانوس ما پنهان مانده که باید آن را به سطح بیاوریم و در آفتاب ساحل به نمایش بگذاریم . اما غواصی دراین دریای توفانی کار ساده ای نسیت ! دراین راه نه تنها احتمال زخمی شدن ، بلکه امکان غرق شدن و مردن نیز هست ! باید آن را با جان و دل پذیرفت و کاملا تسلیم او بود .
حضرت مولانا ، حکایت "کبودی زدن قزوینی" را دستمایه بیان چنین حقایقی قرار داده است . این خاصیت مولاناو زبان داستان پردازی اوست که از قصه های عامیانه و به ظاهر پیش پا افتاده ، دریایی از معانی عمیق و خارج از تصور را در پیش چشم مخاطبانش به نمایش می گذارد .
او دراین داستان می خواهد بگوید : اگر کسی ادعای پهلوانی کرده و می خواهد این مدعا را با صورت زدن نقش شیر بر پشت خود به اثبات برساند ، پس ناگزیر از از تحمل نیش سوزنهای استاد خواهد بود . یعنی باید تاوان چنین آرزویی را که البته آرزویی ناچیز ، بی مقدار و بی ارزش هم هست با صبوری و تحملی بزرگ بپردازد . حال تصورش را بکنید ، آن شیرمردی که می خواهد گوهر کمال انسانی و معبودیت را در روح و جان خود نقش ببندد ، باید چه مایه رنج ها و ملامت ها را پشت سر گذاشته و چه اندازه دراین راه خون جگر خورده و دم نزند ؟!
به قول حضرت حافظ :
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
حکایت پادشاه و کنیزک
بود شاهی در زمانی پیش از این ملک دنیا بودش وهم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه شد غلام آن کنیزک پادشاه !
مرغ جانش در قفس چون می تپید داد ملک و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک از قضا بیمار شد
پادشاه که تحمل رنجوری محبوبش را نداشت ، تمامی پژشکان دربار را احضار کرده و فرمان می دهد که به هر قیمتی شده باید او را درمان کنید ، اما برخلاف انتظار
هر چه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا !
یعنی نه تنها بهبودی ای حاصل نشد بلکه لحظه به لحظه و روز به روز اوضاع بیمار وخیم تر و وخیم تر شد !
شه چو عجز آن حکیمان را بدید پا برهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد سجدهگاه از اشک شه پر آب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
کای کمینه بخششت ملک جهان من چه گویم؟چون تو می دانی نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه میدانم سرت زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون برآورد از میان جان خروش اندر آمد بحر بخشایش به جوش
درمیان گریه خوابش در ربود دید در خواب او که پیری رو نمود
در اثنای خواب ، هاتف غیبی بر شاه تجلی می کند که حامل پیغامی بزرگ برای اوست :
گفت: ای شه ، مژده حاجاتت رواست گر غریبی آیدت فردا ، ز ماست
صبح فردا در گذرگاه خانه ات کسی را خواهی دید که تا به حال همانند او را ندیده ای ، او با تمام کسانی که پیش از این دیده ای فرق می کند ! جذبه ای دارد که تنها عاشقان حسش می کنند !
نه این که پیش از این نبوده باشد ! نه اینکه به یکباره ظهور کرده باشد ! بلکه در مسیر زندگی چنین کسانی همواره از برابر چشمان تو عبور کرده اند ! زمین هرگز از وجو دآنها خالی نبوده ، اما تو قادر به دیدن شان نبوده ای ! چون عاشق نبوده ای ! هم اکنون عشق ، چنان ظرافتی به چشمان تو بخشیده که برای اولین بار قادر به دیدن شان خواهی شد ! پیش از این بر چشم ها ، گوشها و قلبت قفل بوده و تنها ادعای دیدن ، شنیدن وحس کردن داشته ای !
اسرار زندگی بر تو پوشیده بوده و اولیا خداوند از چشمان تو پنهان مانده بودند ، تنها به این دلیل که به مقام محرمیت نرسیده بودی ! اما هم اینک عاشقی ، و کلید اسرار بردستان توست.
چون رسید آن وعدهگاه و روز شد آفتاب از شرق ، اخترسوز شد
بود اندر روزنه شه ، منتظر تا ببیند آنچه بنمودند سر
دید شخصی ، فاضلی ، پر مایهای آفتابی درمیان سایهای
ناگهان چشمانش به کسی افتاد که همانند آفتابی درخسان ، لابه لای مردمانی ظلمت زده ، شانه به شانه حرکت می کرد ، اما شگفتا که آنها قادر به دیدنش نبودند وعلی رغم نزدیک بودنش احساسش نمی کردند !
شه به جای حاجبان در پیش رفت پیش آن مهمان غیب خویش رفت
دیگر جای تعلل نبود ، برای مشایعت از چنین شخصی با چنین مقام و منزلتی باید خودش برای استقبال پا پیش می گذاشت :
دست بگشاد و کنارانش گرفت هم چو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پرسیدن گرفت
پرس پرسان میکشیدش تا بصدر گفت گنجی یافتم آخر بصبر
گفت ای نور حق و دفع حرج معنیالصبر مفتاح الفرج
ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بیقیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دلست دستگیری هر که پایش در گلست
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت مولیالقوم من لا یشتهی قد ردی کلا لن لم ینته
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصهی رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
داستان خود و بیماری معشوقش را به او گفت و عجز تمامی طبیبان را گوشزد کرد . آن طبیب روحانی هم پس از معاینه بیمار رو به شاه کرد و گفت :
گفت: هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست! ویران کردهاند!
اما چیزی از بیماری کنیزک بازگو نکرد ، در عوض از پادشاه خواست که به همراه تمامی خدمتکارانش او را با بیمار تنها بگذارند تا به مداوایش بپردازد .
خانه خالی ماند و یک دیار نه جز طبیب و جز همان بیمار نه
نرم نرمک گفت: شهر تو کجاست؟ که علاج اهل هر شهری جداست!
واندر آن شهر از قرابت کیستت؟ خویشی و پیوستگی با چیستت؟
دست بر نبضش نهاد و یک بیک باز میپرسید از جور فلک
بر طبیب آسمانی آشکار شده بود که کنیزک ، قبل از ملاقات با شاه عاشق کسی بوده است و بیماری ای که هم اینک مبتلای آن شده ، حاصل از غلبه سودا ! بر صفرا نیست ! به همین خاطر شیوه شگفت انگیزی را برای معالجه بیمار در پیش گرفته بود . باید درمی یافت که او عاشق چه کسی است و آن شخص در کجا زندگی می کند !
بنابراین دستش را بر نبض کنیزک گذاشته بود و از آشنایان ، بستگان و هم چنین از شهرهایی که در آن زندگی کرده می پرسید. چشمش به صورت کنیزک بود که کجا سرخ می شود ! و انگشتش بر رگش که از نام چه کسی می جهد !! چنین شیوه درمانی را همه ما نیز به دفعات تجربه کرده ایم ! آیا به خاطر ندارید زمانی را که خاری برپا یا دست تان خلیده باشد ؟! مگر در آن موقع چه می کنید ؟ آیا غیر از این است که با سر سوزنی آن ناحیه را می کاوید تا از سوزش متوجه خاری ریز و پنهان گردید ؟ یعنی دیده نمی شود اما از سوزشش می توان فهمید که چیست و در کجاست . این طبیب هم به گونه ای همان کار را می کرد .
چون کسی را خار در پایش جهد پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش ور نیابد میکند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشواریاب خار در دل چون بود وا ده جواب
شهر شهر و خانه خانه قصه کرد نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بیگزند تا بپرسید از سمرقند چو قند
نبض جست و، روی، سرخ و زرد شد تا سمرقندی زرگر فاش شد!
زمانی که نام سمرقند به میان آمد ، حال بیمار کاملا دگرگون شد و طبیب دریافت که او شیفته و دلباخته زرگری در آن شهر است .
حالا تنها کاری که باید می کرد ، گرفتن آدرس دقیق آن شخص بود!
چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت اصل آن درد و بلا را باز یافت
گفت کوی او کدامست در گذر ؟! او سر پل گفت و کوی غاتفر
حکیم بلافاصله به سراغ پادشاه می رود و او را مجاب می کند که برای درمان کنیزک باید با وعده های فراوان ، آن زرگر را به دربار احضار کرده و علی زغم میل باطنی خود مقدمات عروسی آن دو را فراهم نماید !
پادشاه هم که سلامتی محبوبش از هر چیزی برایش مهم تر بود می پذیرد و به این کار بزرگ تن می دهد !
شه بدو بخشید آن مه روی را جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را
مدت شش ماه میراندند کام تا به صحت آمد آن دختر تمام
اجازه بدهید در همین جای داستان ، گریزی به زندگی انسان بر روی زمین بزنیم . چرا که این حکایت تشابه عجیبی با دلباختگی خداوند به انسان از یک طرف و شیفتگی انسان به زمین از طرف دیگر دارد !
خداوند ، زمانی که حضرت آدم را خلق کرد ، شیفته او بود ، بسار دوستش می داشت تا به حدی که در جوار خودش مسکنی از بهشت را برایش مهیا کرده و به فرشتگان مقرب خود نیز فرمود تا بر او سجده کنند !! همان گونه که به پروردگار خود سجده می کنند !! اما این مقام و منزلت برای حضرت آدم دور از حد تصور بود و نمی توانست درکش کند . چرا که حضرت آدم پیش از آنکه روحی آسمانی و الهی در او دمیده شده و در قالبش قرار بگیرد ، جسمش از خاک بود به همین خاطر کشش و جاذبه ای به سمت زمین در خودش احساس می کرد . او از زمین فاصله داشت و از آن دور بود ، بنابراین تنها می توانست رویای زمینی را در سر داشته باشد . در آن زمان که در بهشت به سر می برد غیر ممکن و بی معنی بود که رویای آسمان و خواب رسیدن به ملکوت خداوند را ببیند چرا که دقیقا در کنارش قرار گرفته بود . معنای مهجوری از خداوند را نمی توانست بفهمد ! چون هجرانی صورت نگرفته بود ، مگر از زمین !!
ابلیس هم این نکته و این نقطه ضعف را به خوبی می دانست و اتفاقا از همان نقطه وارد شد ! او می دانست تا زمانی که رویا و آرزویی نباشد وسوسه هم بی معنی خواهد بود ! آخر چگونه می توان کسی را فریب داد و وسوسه اش کرد در حالی که او هیچ آرزویی در سر نداشته باشد ؟! به همین دلیل است که عرفا می گویند : آرزو ، ریشه تمامی رنج هاست .
حضرت عادم علی رغم در بهشت بودنش رنجور بود چون از زمین دور بود ، درست همان گونه که این کنیزک داستان علی رغم در کنار پادشاه بودنش رنج می کشید ، چون از زرگر دور افتاده بود ! او به همه چیز رسیده بود اما خودش نمی دانست ! و نمی توانست درکش کند ! چرا که پیش از ملاقات با پادشاه ، دلش در گرو شخص دیگری بوده است . پادشاه هم که از سر مهر ومحبت نمی توانست رنج او را تحمل کند بنابراین او را به آرزویش رساند !
درست همان گونه که خداوند حضرت آدم را با فرستادنش به زمین در مسیر رویاهایش قرار داد ! او ظاهرا به آرزویش رسید اما پس از مدت کوتاهی فهمید که اینجا ، آن جایی نیست که باید باشد ! درک کرد که از سر نادانی گوهر گرانبهایی را از دست داده است ! در کمال شگفتی می دید که این بار خواب آسمانها و رویای رسیدن به ملکوت خداوند دست از سرش بر نمی دارد !
و نیز با توجه به سالیان سال تجربه فهمیده بود که این بار ، دیگر رویاها نیستند که می توان او را مجددا به بهشت برسانند !! آرزوها اسباب سقوط هستند ! تنها می توانند عامل هبوط باشند ! اما هرگر نمی توانند مرکب مناسبی برای صعود مجدد روح باشند ! دراین مرحله و برای رسانیدن دوباره جان به همان جایی که قبلا بوده ، تنها وسیله کارآمد و مورد نیاز ، چیزی جز آگاهی نیست . زمانی که پوچی زمین با تمامی مظاهر رنگارنگ و همین طور پوشالی بودن زندگی مادی ، عمیقا بر انسان آشکار گردند اتصال به خداوند به خودی خود و بی هیچ کوششی اتفاق خواهد افتاد .
و اما ادامه داستان :
پس از اینکه طبیب آسمانی ، کنیزک را به وصال زرگر رسانید ، حالا نوبت آن بود که بی مقداری زرگر را در مقایسه با عظمت پادشاه به او نشان بدهد. برای همین منظور شربتی ساخته و به خورد زرگر می دهد !
بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر میگداخت
چون ز رنجوری جمال او نماند جان دختر در وبال او نماند!
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندکاندک در دل او سرد شد
این شربت به ظاهر برای زرگر تجویز شده بود اما در واقع شرابی از آگاهی بود که در جان دخترک می ریخت ! شرابی که چشمان او را باز می کرد تا حقایق را ببیند و در جایی که پادشاه حضور دارد گوهر عظیم عشقش را نثار بی مایه ای بی نام و نشان همانند زرگر نسازد !
عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
مرد زرگر سمبل همین دنیاست ، با تمامی زرق و برق هایش و نکته این داستان در این جاست که ما اگر هم چنان به توسط رویاهای دور و دراز ، چنگ در حلقه ظواهر این دنیا بمانیم هرگز نمی توانیم به بهشت برسیم .
نیازی هم نیست که همواره به جای دنیا ، غرق در رویای بهشت باشیم ! بهشت در جایی دور دست نیست ! بلکه در همین جاست ! چرا که خداوند در همین نزدیکی است ! و هر لحظه صدای مان می کند ، فقط کافی است تا او را ببینیم !! اما با چشمانی پر از آرزوها نمی توان او را دید . حتی با آرزوی ترک دنیا هم نمی توان به او رسید ! نیازی به ترک دنا نیست ! فقط کافی است تا عمیقا پوچی دنیا را مشاهده کنیم و این اتفاق زمانی می افتد که نسبت به حقیقت آن کاملا آگاه گردیم .
می گوید:انسان سختی هستی ولی خودت سرسخت ترازآن.بااینکه خستگی جز لاینفک این بیماری است ولی هیچوقت خسته ات ندیدم.همیشه پرشورونشاطی وپر انرژِی.........
می گویم:
ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش
من یک انسانم،کارم آفریدن است ،آفریدن شوق برای خواستن وایجاد باوربرای توانستن،شوق زیستن .........
وبرای این آفریدنها باید عاشق باشی،عاشق آفریدن ،عاشق رویش ،عاشق معنا ومعنویت وبا این عشق، می توان هر نوع تلخی رابه حلاوت تبدیل کرد.
پس همراه همین عشق ،رها وآزاد ازبیماری جسمم می شوم واینطوری امنیت درونی وهدایت باطنی ام ،رهگشای من است واینست که باهردردی،انرژی مضاعفی درخود حس می کنم و می دانم ،سرزندگی معنوی وفزونی انرژی روانی، متضمن فزونی عشق درونی برای هدایت دلها بسوی عشق بخدا و بسوی زیستن است. هدف ساختن برایم ،لذت بخش وشوق آمیز است واین هدف، دربند هیچ اگر و اما وباید و شایدی نیست .دلم میخواهد تا آخرین نفس عمرم درس عشق را،درس زندگی ،درس شور و زیستن را،پیوستن بخدا را تعلیم دهم.وهردمی را و هرلحظه ای را برای وصال به هدف غنیمت می شمارم و بقول سعدی:
غنیمت شمر ایدوست دم عیسی صبح تادل مرده اگر زنده کند این دم از اوست.
ومن نگاهم را با شور عشق آمیخته می کنم و برای زنده کردن دلها به امید و منور کردنشان به نور حق و............تمام عشق و شور عالم را ،زیبایی هایش را به نفس می کشم و سرشار ش می شوم واینطوری حرفهایم آغشته ی آن می گردد و مخاطبینش را سرشار عشق و شور و مست آفرینش می کندو مفهوم واقعی حیات اینجا برایم بیشتر متبلور می شود.

انسان نمیتواند به آسمان نیندیشد!
چگونه میتواند؟!
مگر انسانهایی که عمر را بی چرا به چریدن مشغولند و سر به زمین فرو برده اند و پوزه در خاک دارند و غرق در آب و علف اند اینها که ((گوسفندان)) دو پایند! ((علی شریعتی))
در اردوگاه پهناور دنیا در اردوی زندگانی چون گوسفندانی مباش که بی اراده رانده میشود قهرمانی باش در تکاپو!
بزرگ بیندیشید تا بزرگ شوید !
همواره به خاطر بسپار : ناممکن وجود ندارد .
دو گروه قادر به تغییر افکارشان نیستند : احمق ها و مردگان !
اعتراف به ایمان یک انسان در اعمال اوست نه در گفته هایش .
تنها ذهن های پاک به خرد الهی دست می یابند !
وقتی در جستجوی خودت باشی ، خداوند را در کنارت احساس می کنی .
کسی که می پرسد تا پنج دقیقه احمق است ولی کسی که نمی پرسد برای همیشه احمق است .
کسی که می بخشد قلب خودش را می شوید و معطر می کند !
بعضی اوقات روباه باش که دام ها را تشخیص دهی و گاهی شیر باش که گرگ ها را بترسانی .
وقتی در جستجوی خودت باشی ، خداوند را در کنارت احساس می کنی .
بزرگترین اشتباه ما در این است که پیوسته از اشتباه کردن واهمه داشته باشیم !
اگر میخی در مسیر حرکت لاستیک ماشین باشد ، باعث پنچر شدن چرخ های آن می گردد ، دو واژه " من " و " مال من " میخ هایی هستند که باعث پنچر شدن چرخ پیشرفت معنوی انسان می گردد !
هدف ما باید در زندگی مشخص باشد : آموختن و عشق ورزیدن !
زیربنای عشق آزادی است . اجبار عشق را پژمرده می کند !
خداوند در ذهن ساکن نیست ، بلکه در دل حضور دارد ، برای شناخت او از دل کمک بگیر !
بدون تزکیه و پاک کردن در خود ، تکرار نام خداوند تنها به هدر دادن وقت است !
اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی ، آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت !
گنج تو در وجود توست ، جای دیگر دنبال آن نباش .
عشق کیمیاگری است .
تنها آن چه را که تجربه کرده ای از آن توست !
به خاطر بسپار : عشق آموختنی است !
کسانی که ترس را لمس نکرده اند ، شجاعت را نخواهند آموخت !
یگانگی خود را بپذیر ، نادانی خود را بپذیر ، مسئولیت خود را بپذیر و سپس معجزه را ببین !
انسان بدون از دست دادن منظره ساحل برای مدتی طولانی ، سرزمین های تازه را کشف نمی کند !
هر چیزی را که در این جهان از دست بدهی ، معادل یا بهترش را به تو خواهند داد !
به زندگی پس از مرگ کاری نداشته باش ، دغدغه ات باید حیات پیش از مرگ تو باشد !
بشریت رشد خود را مدیون گروهی انگشت شمار است و نه گروه های بی شمار مردم !
زندگی هدیه ای حاضر و آماده نیست ، تو وارث همان حیاتی هستی که خود آفریده ای !
اگر می خواهی با عشق زندگی کنی ، بایستی آن را با دیگران تقسیم کنی .


جهان یك قطره از دریای عشق است
فلك یك سبزه از صحرای عشق است
ز كار عشق بهتر پیشه ای نیست
به از سودای عشق اندیشه ای نیست
بهار عشق را پژ مردگی نیست
شراب شوق را افسردگی نیست
زیان و سود عالم سر بسر هیچ
همین عشقست در عالم دگر هیچ

همه ما درباره راههای رسیدن به موفقیت مطالب زیادی را مطالعه کرده و یا شنیده ایم.امروز مطلب جالبی در این زمینه خوانده ام برای شما مینویسم.که هر چند اغراق آمیز است اما به نقش تفکر مثبت و روشی که برای زسیدن به اهداف در پیش میگیریم.با نگاهی طنز گونه پرداخته است.
پدر:دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر:نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر:اما دختر مورد نظر من دختر بیل گیتس است
پسر:اوه اگه اینطور است قبول دارم
پدربه نزد بیل گیتس میرود و میگوید: برای دخترت شوهری سراغ دارم.
بیل گیتس:اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر:اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است
بیل گیتس:اوه! که اینطور ! در این صورت قبول است.
بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی میرود و میگوید:
مرد جوانی برای سمت قائم مقامی مدبر عامل سراغ دارم.
مدیر عامل:اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر:اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیر عامل:اوه!اگر اینطور است . باشد.
و به این ترتیب پسر جوان هم داماد بیل گیتس میشود و هم قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی.
نتیجه اخلاقی:حتی اگر چبزی نداشته باشید باز هم میتوانید چیزهایی بدست آورید.در صورتی که:بدانید که چه میخواهید(هدف)چطور باید به آن هدف برسید(شناخت مسیر)شور و شوق رسیدن به هدف را داشته باشید.(سوخت لازم برای طی کردن مسیر)
شاد و موفق باشید داغش کن تا همه از این مطلب استفاده کنند!!!!!!!!
یادآوری 1 - درصورتی كه برای اولین بار می خواهید تصاویر سه بعدی را مشاهده كنید لطفا" راهنمای روش دیدن را مطالعه نمایید.
یادآوری 2 - برای دیدن تصاویر روی شماره های زیر كلیك كنید. بهتر است تصاویر را در اندازه اصلی ببینید(ابتدا تصویر را بزرگ كنید بعد ببینید).
راهنمای دیدن تصاویر سه بعدی ( برجسته ). تصاویر را می توانید به روش های زیر ببینید:
1 - تصویر را جلوی چشمان خود در فاصله نزدیك قرار دهید.سپس به آن نگاه كنید در این حالت شما تصویر را به صورت تار مشاهده خواهید نمود.حال در این وضعیت به آرامی تصویر را از چشمانتان دور كنید.مراقب باشید حالت نگاه شما عوض نشود.این كار را به قدری ادامه دهید تا یك تصویر سه بعدی در جلوی چشمان شما ظاهر گردد.
2 - به تصویر نگاه كنید، بدون آن كه به آن خیره شوید.خیلی ساده تصویر را زیر نظر به گیرید.پس از چند لحظه احساس خواهید كرد كه واقعه ای رخ می دهد.تصویر رفته رفته تغییر می كند.تصویر دور می شود اما شما همچنان به تماشا كردن ادامه دهید.اگر حوصله داشته باشید چشمان شما تصویر را تنها خواهد یافت. ( تنها تصویر مربوط را خواهند دید ). هنگامی كه این امر برای اولین بار رخ می دهد در ابتدا فقط بخش كوچكی را خواهید دید. اگر به تماشا كردن ادامه دهید بزودی تصویر گسترش خواهد یافت.
3 - در یكی از تصاویر درخشان یك انعكاس را جستجو كنید بدین ترتیب در ابتدا به نظر شما ناواضح می آید.چشمان خود را آسوده بگذارید،صبور باشید، آرام آرام متوجه خواهید شد كه واقعه ای رخ می دهد چشمان خود را در وضعیت روش دوم قرار دهید تصویر ظاهر خواهد شد.
4 - برای یك لحظه به دور دست ها نگاه كنید سپس كتاب را در میدان دید خود وارد كنید . ( یا صفحه نمایش ) . تصویر باز ناواضح خواهد شد اگر همچنان به نگاه كردن در همان حالت قبلی ادامه دهید چشمان شما تصویر سه بعدی را از كل طرح باز خواهند یافت . در این روش نیز باید بسیار آرام وریلكس باشید. چنانچه شما روش فوق را فراگرفتید ، می توانید یكبار هم به روش ذیل امتحان كنید. در این حالت به جای آن كه نگاه پشت تصویر قرار گیرد، در جلوی تصویر فوكوس می شود. امتحان كنید كه با كدام روش به بهترین وجه تصویر سه بعدی را می توانید ببینید. همه این روش ها به شما كمك خواهد كرد كه شما تصویر را در ابتدا غیر دقیق ببینید و به آن خیره نشوید. چنانچه با اولین تلاش موفق نشدید دست از كار نكشید بلكه به تمرین ادامه دهید به چشمان خود فشار نیاورید و به این امر توجه داشته باشید كه ریلكس باقی بمانید. چنانچه پیشرفته تر شدید و تمامی این تصاویر را مشاهده نمودید می توانید موارد زیر را امتحان كنید:
در مواردی این امر صادق است كه می توان در آن ها بطور عمیق تری تعمق نمود . در ابتدا اجازه دهید تصویر سه بعدی ظاهر شود سپس سعی كنید در این تصویر قسمتی را بیابید كه بزرگ و مسطح باشد. با استفاده از یكی از چهار روش ذكر شده بگذارید كه این قسمت ناواضح شود.با گذشت زمان ( رفته رفته ) یك تصویر سه بعدی ظاهر خواهد شد تصویر دور می شود و به نظر شما بسیار عمیق تر خواهد آمد. صبور باشید زیرا این روش ها نیازمند تمركز حواس زیادی است . چنانچه به این سطح دست یابید، خوشحال خواهید شد كه باز هم جلوتر بروید.
تذكر1- در صورتی كه در شروع دیدن تصاویر كمی حالت تهوع به شما دست داد نگران نباشید چون اتفاقا" به حالت دیدن تصویر نزدیك شده اید و به زودی از این مرحله می گذرید و به دنیای لذت بخش تصاویر سه بعدی پا می گذارید.
تذكر2- دیدن تصاویر سه بعدی برای كسانی كه با كامپیوتر كار می كنند مضر نیست بلكه مفید می باشد و خستگی چشم را بر طرف می كند.