زمان 28 مرداد 87 - 12:51 |
اشتباه فرشتگان درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنمفرستاده می شود .پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان میكند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمدهمداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و… حال سخندرویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا بهتصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
مردکور روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی رادر کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاهبود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت وانجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مردکور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشتهاست؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگرینوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنراببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییربدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیزبرای زندگی است. حتی برای کوچکترین
شب کریسمس بود و هوا، سرد وبرفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شایدسرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سردفروشگاه و به داخل نگاه میکرد.در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که بانگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزومیکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرککه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفتکفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانمرفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالشو با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگانخدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
نخستین درس مهم من دانشجوى سال دوم رشته پرستاری بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوالآخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اینبود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چیست؟» من آن زن نظافتچىرا بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّانام کوچکش را از کجا باید میدانستم؟من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخررا بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کردآیا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟استاد گفت: حتماً و ادامهداد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آنها مهم هستند وشایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنید لبخند زدن و سلامکردن به آنها باشد. من این درس را هیچگاه فراموش نکردهام.
دومین درس مهم یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوستآمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که میبارید ایستاده بود. ماشینشخراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شدهبود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوانسفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه١٩٦٠و اوج تنشهاى میان سفیدپوستان و سیاهپوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زنسیاهپوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کردو به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوارتاکسى شود. زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد وآدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. باکمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آوردهاند. یادداشتى هم همراهش بودبا این مضمون: «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من دربزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباسهایم که روح و جانم را هم خیس کردهبود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم درآخرین لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد درکنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به دیگران دعا میکنم.»
سومین درس- همیشه کسانى که خدمتمیکنند را به یاد داشته باشید در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتنسراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمامپول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالىچند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بودو عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: ٣٥سنت پسر دوباره سکههایشرا شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت ورفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداختکرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روىمیز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخوردامّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنىخالى خورده بود!!
چهارمین درس مهم- مانعى درمسیر در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جادهاصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر برمیدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن رادور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتندکه چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند. سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانهاش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنارجاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ریختنهاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامىکه سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شدکیسهاى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود ویادداشتى از جانب شاه که این سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آنمرد روستایى چیزى را میدانست که بسیارى از ما نمیدانیم! «هر مانعى = فرصتى»
. خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت |
حکایت 24 تیر 87 - 23:43 |
هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند. در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام… تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام… ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم" پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت… من به دور تو گشتم جگرم سوخت… تو مرا می فهمی… من تورا می خوانم و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است. تو مرا می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من خواهی ماند… سكوتم صدای تو… هوایم هوای تو… دلتنگیم برای تو… تنهاییم بیاد تو… زندگیم فدای تو آنقدر زیر لبم نام تورا زمزمه كردم… كه لبم سوخت ولی نام تورا توبه نكردم… اگر سنگ در رود زندگی نمی كرد ، صدای آب هیچ وقت زیبا نبود…! خرج کن ولی ول خرج نشو… بخور ولی پرخور نشو… عاشق باش ولی دیوونه نشو… دوستت دارم ولی پررو نشو هروقت پلک میزنی من یه نفس میکشم. پس به کسی خیره نشو که خفه میشم قصه ی عشق من و تو به قشنگی خیاله من و تو ماهی تو آبیم که جدائیمون محاله… گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست گفتم که مرا دوست نداری گلهای نیست رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئلهای نیست دوری جستن از انسانهایی که دوستشان می داریم بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم یافت… حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی… من نگاهت کنم و تو تو چشام عشقو ببینی… اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده… اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده… به حق ساقی کوثر وجودت بی بلا باشد… سر دستت علی گیرد نگهدارت خدا باشد… من آهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم, تمام هستیم 1قلبه پاک است که آن را زیر پات میگذارم. آرزوم بی تو محاله لحظهام بی تو سواله بی تو مقصد خیلی دور راه عشقم بی عبور من نمیخوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم . زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم , گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم . . . . . . تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو را فراموش کنم اخیرا کشف کردند که حرف مورد علاقه ی دختر های ایرانی در زبان فارسی ( پ ) و ( خ ) می باشد، مثلا : دوست دارند که ( پول ) ( خرج ) کنند. ( پسر ) ( خر ) کنند. ( پدر ) ( خام ) کنند. ( پراید ) ( خرد ) کنند. ( پاسپورت ) بگیرند برن ( خارج) . ( پر رو ) و ( خوشگل ) باشند |
.... 1 تیر 87 - 08:56 |
سلام به تو دوستی یک حادثه است جدائی یک قانون بس بیائیدحادثه آ فرین وقانون شکن باشیم. |
بار الها 28 اردیبهشت 87 - 22:21 |
الهی ای خالق بی مدد و ای واجد بی عدد ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت... ای داننده رازهاو ای شنو نده آوازها و ای پذیرنده نیازها.. ای مطلع بر حقایق وای مهربان بر خلایق .عذر های ما بپذیر
|








