تبلیغات


__
مدیریت شیطان برای رفع بی خوابی
13 مرداد 87 - 01:52


می دانید که برخی را اعتقاد بر آن است که شیطان همواره آنها را از کار نیک بر حذر داشته و به شر تشویق می کند. حالا آیا فکر می کنید در دنیای حاضر که رسم است هر تهدیدی را تبدیل به فرصت کنند تا بهره وری را بالا ببرند، می توان از این تهدید شیطان به نوعی استفاده نمود تا تهدید حاصله تبدیل به فرصت شود؟
در عالم پزشکی ، راه حلی به ذهنم رسیده است که یک نمونه اش دست به نقد مهیاست و قصد دارم در خصوص این موضوع مثال های دیگری بسازم.
بسیاری از بی خوابی ( Insomnia ) رنج می برند و حتی با قرص هم خواب درست و درمانی نمی کنند. از طرف دیگر همین دسته، معتقدند اگر بخواهند کاری انجام دهند که نیت خدایی داشته باشد، شیطان کاری می کند که غفلت ورزیده و آن کار را نکنند. تا اینجا را که دارید؟
خب من به این دسته از بیماران توصیه می کنم هر شب به هنگام ورود به بستر، آرام دراز کشیده و در نیت خود بگویند:" اگر شیطان بگذارد و خوابم نبرد امشب با نیت نزدیک شدن به خدا پانصد صلوات خواهم فرستاد" و شروع کنند به ختم صلوات.
ناگفته پیداست که شیطان سریع دست به کار خواهد شد و خواب خوش و نوشینی را برای بیمار به ارمغان خواهد آورد. با این کار با یک تیر چند نشان خواهیم زد: هم چند صلواتی خواهیم فرستاد، هم قرص نخواهیم خورد و هم خواب خوبی می رویم.
نکته: اگر عده ای ترس دارند که خوابشان عمیق نشده، بیدار شوند می توانند مدیریت شیطان را سنگین تر کنند. مثلاً نذر کنند در صورت بیدار شدن دو برابر صلوات بفرستند یا یکصد بار سوره ای را از حفظ بخوانند.
شاید بتوان مثال های دیگری هم از این دست پیدا کرد. بعضی ها شاید فکر کنند من شوخی نگاشته ام ولی همه اش که نباید غربی ها راه میانبری برای ما کشف کنند!
  • ارسال نظر (1)
نظامی نوپا و طفولیتی پایدار
15 تیر 87 - 22:35

تصویر اول:
هنگامی که نوزادی متولد می شود، تقریباً هیچ یک از اعمال و رفتارش در اراده ی وی نیست. تنها وقتی می خندد همه را به وجد می آورد چرا که همگان را بر این اعتقاد است که لابد از چیزی خوشش آمده و از سر اراده خندیده است. اما جالب که باقی اعمالی که از او سر می زند تعبیر به عدم اختیار شده و سرسری از آن می گذرند. چونان که اگر نوزادی در مدت زمانی که پوشک می شود،فعلی از خود بروز دهد که در منظر عام ناشایست و قبیح است، همگان ،آن را نادیده گرفته و طبیعی میدانند. حالا اگر این فعل در چهار سالگی رخ دهد، او را اخم و تخم کرده و هشدارش دهند و اگر در هشت سالگی آن کند که درگهواره و پوشک، دیگر تنبیه خواهد شد. بگذارید پیاز داغش را بیشتر کنم: اگر فعل ناگفته ی مذکور را در سی سالگی هم ادامه دهد چی؟ آن وقت دیگر نمی توان گفت که بی ادب است یا از سر بی اختیاری چنین کرده است. قضاوت در این شرایط به سوی بیماری و ناخوشی گرایش خواهد یافت.
تصویر دوم:
جشن تولد سالیانه برای نوزاد فوق، هرسال با سال قبل تفاوت خواهد کرد.مثلاً اگر در جشن تولد دو سالگی جغجغه اش مرحمت کنند، در سی سالگی نمی توانند دوباره شمع کیک تولد را که فوت کردند، پنج تا جغجغه به او بدهند. این بار اگر چنین شد لابد والدین بیمار خواهند بود.
تصویر سوم:
من، سال 57 که انقلاب شد و جمهوری اسلامی متولد شد فقط 8 سال داشتم.برای من سال بعد 9 شمع فوت کردند و برای جمهوری اسلامی، یکی.سالی که برای جشن تولد جمهوری اسلامی 9 شمع روشن کردند، من دردمند از زخم ترکش صدام روی تخت جراحی مردان بیمارستان سمیه تهران بستری بودم و آن سال اگر 15 شمع روشن نکردند تا در تولد پانرده سالگی ام چکه چکه بریزد اما پدر مادر و خواهرانم، با اشک هایشان جبران کردند. در ده و یازدهمین سالگشت تولد انقلاب نیز بر همین منوال، صدای آهنگ های جشن تولد 22 بهمن مصادف بود با جراحت و زخم و اتاق عمل در بیمارستان امام خمینی اهواز و شهید صدوقی اصفهان.با آنکه چندین جشن تولدم توام شده بود با درد و جراحت اما از اینکه می دیدم جمهوری اسلامی دارد بزرگ می شود خوشحال بودم. مردم در سختی بودند ولی چون می دانستند جنگ است و خانمانسوزی، هیچ اعتراض نمی کردند و اگر از والیان و حکومت، کوتاهی می دیدند به حساب جنگ می گذاشتند و لب فرو می بستند.
تصویر چهارم:
جنگ تمام شده است و هنوز مردم آسایش را ندیده اند. حاکمان می گویند نظام نوپای جمهوری اسلام (ده ساله) قصد دارد، خرابی های جنگ را بازسازی کند، پس لاجرم چند سالی در سختی خواهند بود. مردم در خرید مایحتاج روزانه مشکل دارند و بسیاری از اقشار در تهیه ی وعده های غذایی هم کم می آورند. مسکن و بیکاری و اعتیاد چرخ های اجتماع را کم تحرک کرده است.
تصویر آخر:
امسال قرار است 30 تا شمع برای نظام فوت کنند. فکر نکنم نظام دیگر نوپا و کودک باشد.اما انگار هنوز اتفاقاتی می افتد که ناخواسته رگ قضاوت آدمی را می جنباند.هنوز صف و کوپن و گرانی و مسکن و بیکاری و اعتیاد کم که نشده هیج، افزایش هم یافته است.
فکر کنم جمهوری اسلامی در طفولیت ماند و کمتر بزرگ شد.

ما چندتا مجلس داریم؟
31 خرداد 87 - 22:11


چند روز قبل که به قصد کاری با علی و حضرت همسربانو به میدان بهارستان رفته واز کنار مجلس شورا در حال عبور بودیم. رو به علی که نه سالگی را پشت سر می گذارد کردم و گفتم: بابایی اینجا مجلس است.
علی هم نه گذاشت و نه برداشت، تندی سوال کرد: مجلس چندم؟
من و خانم متعجب پرسیدیم یعنی چی، مجلس چندم؟ مگه ما چندتا مجلس داریم؟
گفت: منظورم اینه که این مجلس هشتمه یا هفتم؟
کلی خندیدیم!
----------------------------------
اگر کمی فکر کنیم ، چیزای زیادی دستمان می آید!
نمای دور و نزدیک سفره های پر از فقر
10 خرداد 87 - 19:37

حالا تصویر را کمی جلوتر می بریم:

بازم جلوتر:


و حالا دیگر همه چیز پیداست، اگر باز هم چشمانتان دور بین است، روی تصویر کلیک فرمایید تا "همه چیز" را یینید!




اینجا جیرفت است! صدای ما را از لابلای خاطرات پرداخت پولهای زیاد برای خرید چند کیلو میوه ی جیرفتی می شنوید! شاید عکس آخری کمی مذاقتان را بیازارد اما ...

اگر دستتان به کسانی که مبالغ هنگفتی را صرف هزینه های سفر استانی می کنند می رسد، بگویید سری به اینجا هم بزنند. لابد اگر سر و کله ی بزرگان قوم اینجا ها پیدا شود، راه حل رفع مشکل را خواهند داد:




حشره کش تارومار!

آمریکا و ایران در نقطه اشتراک صفر
27 اردیبهشت 87 - 08:57

 اگر قادر بودیم در بستر زمان، به 21 آذر 1358 باز گردیم،یک ساعتی را در دکه روزنامه فروشی ها پرسه بزنیم و سپس به سال 1387 برگردیم به مطالب ساده زیر می رسیدیم:
1- از اینکه دولتمردان آمریکا هنوز هم به همان شعار تحریم اقتصادی ایران می اندیشند و در کله گچی شان می گذرد که با تحریم، تکلیف حکومت ایران یکسره خواهد شد قاه قاه خواهیم خندید. عجب ابله اند این کا ریبو کلوش.( کارتر، ریگان، بوش، کلینتون و بوش آخر)
2- زمین و مسکن همچنان در حال حل شدن است تو ایران.( نخندید! به خودمون که نباس بخندیم! ) من اسامی روسای جمهور ایران را نتونستم سر هم کنم چون آخرش مناسبات لغوی و ادبی را به هم خواهد ریخت.علی ایحال همه توجه به مسکن داشته اند. تفاوتش در این است که در زمانی که روزنامه فوق چاپ شده زمین در تهران متری 5-6 هزار بوده حالا 5-6 میلیون.
3- جان من خودتون را سفت نگیرید، اگه می خواهید بخندید، آرام لبخند بزنید. این بهره بانکی هم خود حکایتی داشته تو این 30 سال.منتها تفاوتش با حالا این است که آن روز بسته بانک مرکزی بسته ی بسته و 9 قفله نبوده است.
4- مازاد بر مطالب فوق، صفحه اول کیهان خودمان، هنوز به همان پک و پهنی اول انقلاب است.اگر اول انقلاب در اتوبوس واحد، صفحات کیهان را برای مطالعه باز می کردی، چشم یا سر و کله ی نفر کناری بی نصیب از حواشی انگشتان شما نمی شد، الان هم در صبح بهاری 1387 همین طور!
نتیجه: ما و آمریکایی ها بالاخره با هم کنار خواهیم آمد چون در نقطه ی صفر، اشتراکات زیادی داریم.

منگول هم یک انسان است، با حقوق انسانی
7 اردیبهشت 87 - 01:25
چاپ مقاله زیر در نشریه سلامت که کار نگارش آن را حدوداً دو ماه قبل انجام داده بودم باعث شد به لحاظ اعتقاد راسخی که به آن دارم ، در وبلاگ نیز منتشر نمایم. بیشتر دوست داشتم این مطلب را به بنیامین کوچولو، خانواده و خصوصاً پدر مهربانش هدیه نمایم:

زبان شیرین پارسی نیز به عنوان یکی از پویاترین و گویاترین مکالمات انسانی در همه ادوار تاریخ، همواره در مسیر خود گاه تعالی یافته و گاهی نیز ثابت و بی‌تغییر مانده است. آنچه اکثریت گویش‌ها را برای سایر ملل با مشکل مواجه می‌سازد، کاربرد اصطلاحات است. اصطلاحات مرسوم چونان که یادگیری هر زبانی را برای مبتدیان غامض می‌سازد اما برای زبان‌شناسان درست در نقطه معکوس، بیانگر بسیاری از لایه‌های روابط اجتماعی جلوه‌گر می‌شود. ما فارسی زبانان از آنجا که فارسی، زبان اصلی و مادری ماست، کمتر به اصطلاحات مرسوم خود توجه می‌کنیم. بسیاری از این اصطلاحات زمانی برای ما جلوه‌گری و خودنمایی می‌کنند که بخواهیم آن را به زبان دیگری برگردانیم.
اصطلاحات، در لایه‌های گوناگون ارتباطی رنگ و بوی خاص خود را پیدا می‌کنند، چندان که در عالم محاورات روزمره، مردم هنگامی‌که مناسبات مالی با هم پیدا می‌کنند، از برخی اصطلاحات و زمانی که با یکدیگر مناسبات معمول برقرار می‌سازند، از گروه دیگری از اصطلاحات مدد می‌جویند. اصطلاحات بیشتر هنگامی‌به یاری گوینده می‌آیند که وی قصد دارد با کوتاه‌ترین بیان، در رساترین جمله مضامین بلندی را به مخاطب خود عرضه کند. یکی از دوایر بزرگ ارتباطی که هر روزه در مناسبات اجتماعی زاینده اصطلاحات ریز و درشت است، حوزه سلامتی، بیماری و ناخوشی انسان‌هاست. برای مثال، هنگامی‌که فردی از فامیل یا بستگان در معرض مرگ قرار دارد، برای آنکه احوال او را به دیگران بیان کنند، از عبارت کوتاه «رو به قبله» استفاده می‌کنند. حال فرض کنید به یک نفر که به زبان دیگری گفتگو می‌کند، بدون هیچ مقدمه‌ای بگویید که فردی رو به قبله است و نیاز به پزشک دارد! او تنها برداشتی که از سخن شما خواهد کرد، نیاز به پزشک است و فوریت و اهمیت حیاتی کلام شما را نخواهد فهمید. عبارت سوالی و صمیمی «دماغت چاق است؟» نیز از همین مقوله است. شما هنگامی‌که این جمله را برای دوست خود به کار می‌برید، از یک سو صمیمیت خود را عرضه می‌کنید و از سوی دیگر، در یک عبارت کوتاه قصد دارید از کلیت سلامت روح و جسم دوست خود باخبر شوید.
اصطلاحات و عبارات بسیاری در حوزه بیماری و سلامت وجود دارد. عبارات دیگری مانند: غزلش را خوانده است، کنایه از مرگ؛ دل پیچه، کنایه از دردهای کولیکی روده؛ دل شوره کنایه از اضطراب و... تنها معدود اصطلاحاتی است که در زبان فارسی وجود دارد و بیگانگان با این زبان در وهله اول هنگامی‌که چنین عباراتی را از گوینده‌ای می‌شنوند، مبهوت شده و تا چرایی کاربرد آن را برایشان تعبیر نکنند، به درستی با چنین مضامینی ارتباط برقرار نخواهند ساخت.
با وجود اصطلاحات جذاب و گویای زبان فارسی در بیان وضعیت‌های متفاوت سلامتی، متاسفانه امروزه عباراتی نیزدر این زبان وارد گردیده که اگرچه منظور گوینده را می‌رساند اما کاربرد آن نه تنها به صواب نیست بلکه به خطا نیز هست.
اشاره به مطالب فوق بهانه‌ای بود تا نویسنده در این کوتاه نوشت، اجتماع فهیم ایرانی را از کاربرد یکی از این عبارات که روز به روز در حال مرسوم شدن است، بر حذر دارد. این اصطلاح نامیمون آنچنان در حال ریشه دواندن است که متاسفانه در محاوره معمول سینما و تلویزیون امروز کشورمان نیز وارد شده است. به طور مثال، در یکی از لوکیشن‌های فیلم سینمایی کلاغ پر، دو تن از بازیگران عزیز و محترم با بی‌توجهی کامل، فرد مقابل خود را «منگول» می‌خوانند کنایه از اینکه آن شخص، ابله، نادان و عقب‌افتاده است. این عزیزان اگرچه تنها بیان‌کننده دیالوگ مربوطه هستند اما نویسنده محترم فیلمنامه خواسته یا ناخواسته در حال جاانداختن عبارتی خطا در جامعه است. کافی است در نظر داشته باشیم که بیماری منگولیسم هر آینه ممکن است یکی از نزدیک‌ترین عزیزان ما را درگیر سازد. آن وقت هرگز از به کار بردن عبارت منگول برای توهین به فردی، نه تنها استقبال نخواهیم کرد بلکه به شدت با آن برخورد نیز می‌‌کنیم.
در پایان، بر خود فرض می‌دانم به عنوان یک پزشک، از عموم هموطنان گرانسنگ خود بخواهم از کاربرد عبارت «منگول» برای تقابلات کلامی‌روزمره به شدت اجتناب ورزیده و به یاد داشته باشند که «منگول» یک انسان است با عارضه‌ای در ترجمان ژنتیکی خود. منگولیسم یا نشانگان دان نوعی اختلال ژنتیکی است یعنی تفاوتی در ژنتیک این بچه‌هاست و بنابراین قابل درمان نیست، مردم عادی در سلول‌های بدن‌شان 46 کروموزوم دارند اما این بچه‌ها 47 کروموزوم‌ دارند. در واقع هنگامی‌که سلول جنسی ماده یا همان تخمک از دو قسمت شدن سلول‌های اولیه در تخمدان‌ها در حال تشکیل شدن است و کروموزوم‌های سلول اولیه برای دو قسمت شدن نصف می‌شوند، کروموزوم شماره 22 در بعضی موارد در بدن مادر نصف نمی‌شود، در نتیجه سلول جنسی ماده تشکیل شده به جای آنکه 23 کروموزوم داشته باشد، 24 کروموزوم دارد. این تخمک در لقاح با اسپرم 23 کروموزومی، سلول جنین با 47 کروموزوم تشکیل می‌دهد. همه ما به طور طبیعی 23 کروموزوم را از مادر و 23 کروموزوم را از پدر می‌گیریم تا 46 کروموزومی‌ باشیم اما این کودکان 24 کروموزوم از مادر دریافت می‌کنند.
نشانگان داون از همان ابتدای تولد با صورتی کاملا گرد، گوش‌های پایین‌تر از معمول و چشم‌های کشیده و کف دست‌ها که خطوط کمی‌دارد؛ قابل تشخیص است. کسی به طور قطع نمی‌داند که چرا این حالت اتفاق می‌افتد و هیچ روشی برای پیشگیری از اشتباه کروموزومی‌که موجب این نارسایی می‌شود، شناخته نشده است. بنابراین هر خانواده‌ای امکان داشتن چنین فرزندی را دارد.
جالب است بدانیم که برخی از سینماگران موفق سینمای ایران، در یک یا دو اثر خود از بازیگران مبتلا به این نشانگان استفاده کرده و از بازی درخشان و توانمندی خوب آنها تعریف کرده‌اند. برخی از قهرمانان پاراالمپیک‌ها نیز از مبتلایان به این عارضه‌ هستند و...
چهار پیچ تایر و تک پیچ یک لحظه فکر
11 فروردین 87 - 01:29

کلافه شده بود!
آخه هنگام بستن تایر ماشینش، و درست زمانی که می خواست 4 تا پیچ تایر را بردارد، آچارش به لبه ی قالپاق خورده بود و هر چهار پیچ قل خورده و درون چاه هرزآب افتاده بود.
بهترین راه حلی که به ذهنش خطور کرده بود این بود که با یه سرویس خودش را به آپاراتی برسونه و چهارتا پیچ خریداری کنه! ما هم برای همدردی با این طفلک هم می خندیدیم هم شوخی می کردیم اما او فقط نگاه می کرد و حتماً تو دلش آرزو می کرد ما هم یه روزی مزه ی بی پیچی را بچشیم!
آن دورتر اما چندتا از بیماران اعصاب و روان ایستاده بودند و خیره به او نگاه می کردند.یکی از اون ها جلو آمد و گفت: حله! چرا غصه می خوری؟
ما هم ادامه دادیم: حله... و دوباره صدای خنده بالا رفت.
بیمار روانی: آچار چرخ را بده من و بشین کنار!
- آچار را کنار کشید، یعنی: پدرآمرزیده ما 3 تا عاقل توش موندیم تو می خواهی مسئله را حل کنی؟
یکی از دوستان برای آنکه نمک آش را بیشتر کند و لابد میزان تبسم رفقا را افزایش،آچار را به بیمار داد!
بیمار یک راست سراغ تایر های دیگر رفت!
صاحب ماشین تندی پرید تا آچار را از دست بیمار بگیرد اما رفقا جلوش را گرفتند:
"بذار ببینیم می خواد چیکار کنه"
بیمار اما، از هریک از تایرها یک پیچ باز کرد و 3 پیچ به دست آمده را جای آن پیچ های اول بست. حالا هریک از تایر ها با 3 پیچ به اهرم خود متصل بودند.
بیمارروانی: حالا دیگه نیازی نیست آژانس بگیری! ماشین خودت را سوار شو برو پیچ بخر!
در حالی که سر تا پای بیمار روانی را برانداز می کرد جلوی پاش بلند شد و گفت: کی گفته تو بیماری؟
بیمار روانی: آقای دکتر...
- تو که از ما هم سالم تری!
- نه بابا! بیرون مث من خیلی اند، ولی من رو زودتر تشخیص دادن! *

----------------------------------------------
* تقدیم به دوست گرامی ام " محمود نصر" که ماجرای بالا را با آب و تاب برایم تعریف کرد.

آزادی اندیشه و بیان
25 اسفند 86 - 00:48

هیچ اندیشه کرده اید که واژه نامانوس و غریب "آزادی اندیشه و بیان" چقدر زیبا و دلنشین است؟
هیچ گشته اید که این واژه را در عالم حقیقی نیز چونان شرابی که بر جان تشنه می نشیند درک نمایید؟
به نظر من آزادی اندیشه و بیان یعنی:
اول بیاندیشی!
سپس بیاندیشی!
آنگاه بیاندیشی!
و در نهایت، بیاندیشی و بیان کنی!
و بگویی بدون آنکه کسی راهت را مسدود سازد.
بیان بدون اندیشیدن، محکوم به زوال است و چون بخار بر خواسته از دهان، به فصل یخبندان،محو و نابود خواهد شد. بارزترین مکانی که در آن آزادی بیان بدون اندیشه، فراوان است و اتفاقاً در کشور ما هم استثنائاً هیچ محدودیتی ندارد، بخش های بستری بیماران روان پریش است.
اما در اندیشه بدون بیان، حکم کمی توفیر دارد. اندیشه ای که بیان نشود چون درخت یکساله ای ماند که طول عمری کوتاه دارد و عن قریب زوال می یابد.
جالب است، خدایی که نه دیده می شود نه حجم دارد و نه قلبی که به صدا درآید، نیز اندیشه خود به وحی منتشر ساخت تا جان تشنه موجودات از آنها کامروا شود و هر آن کس که میل دارد و علاقه، آنها را به دعوت واسطه ای به نام پیامبر فروخواند.
و جالبتر آن که خدا در بسط اندیشه اش هرگز استبداد نورزید و کسی را مجبور به پذیرش نکرد. دلیلش واضح است: خدا تنها وجودی است که به آفریده خود، یعنی انسان و فراخور او، عقل، ایمان دارد.
حالا شگفتا که منادیان ادیان الهی، پس از مرگ پیامبران، نتوانستند به عقل و آزادی تن در دهند. چرا؟
اینجا هم دلیل روشن است!
چون آنچه آنان می گویند یا نیاندیشیده اند! یا مبنای بیانش همه چیز هست جز آنچه خدا بیان داشت.
تصور کنید جامعه ای را که در آن آزادی اندیشه و بیان وجود ندارد.

روز جهانی زن
19 اسفند 86 - 22:38

به نظر من زن را از دروازه ی انسانی دیدن،درست است نه از دریچه ی کوچک جنسیت!
به نظر من، زنان این زمانه، خود نیز به نگرش جنسی دامن می زنند.

به نظر من، مردان این دوران! از سر عمد باعث می شوند زنان به صحرای بی عاطفه ی جنسیت،اطراق کنند!

به نظر من، مصلحی، صلح را به جهان عرضه خواهد کرد که در چمنزار این جهان، گل انسانیت برویاند.

زن نه، مرد نه، فقط انسانیت!

تعادل حقوق زنان، هنگامی شکوفه خواهد کرد که، درخت انسانیت به خوبی رشد کرده باشد.

زنان این عصر، بیشترین اشتباهشان آن است که فقط برای رسیدن به قله ی مساوی حقوق با جنس مخالف می اندیشند. حالی که او هم چون خودشان انسانی بیش نیست ، انسانی با همه ی آمال و آرزو های یک انسان!

زنان این عصر، در بطن چونان اندیشه ای، بیش از آنکه به فراسوی تعادل نایل آیند به فراخنای تبعیض کشانده می شوند.

آه اگر زنان امروز، قله ی قافشان، انسانیت بود چه ها که نمی شد!

مردانی که بیش از انسانیت به جنسیت خود روی آورند، دیکتاتورانی سبک مغز می شوند و زنانی که همفکری کنند با این قبیله تهی مغز،عشوه گرانی می شوند برای شام سیاه نابرابری های عقل گریز!

زن و مرد می بایست چونان دو عنصر سازنده ی آب باشند تا در ترکیبشان، منشاء حیات زمین و آسمان شوند.

و کلام آخر آنکه، ناس و مردم و انسان و آدم و بشر در ذهنیت ناب خویش ، تصور مرد یا زن را نمی آفرینند.

گویا محتوایی را می آفرینند که عطر خوش بویش، فراتر از زن یا مرد بودن است.

اینکه در عصر ماشینی، هیچ روزی به عنوان روز جهانی انسانیت نام نگرفته است اندکی تامل برانگیز است.

پایان
َ

اندر فواید شناختی رد صلاحیت های کاندیداهای مجلس
11 بهمن 86 - 23:30

من و آقا موسی پست قبل دوست مشترکی به نام شهریار داریم. از آنجا که شهریار در عنفوان جوانی خود را در خیل انقلابیون یافت و سپس به طرفه العین، خویشتن را در جبهه های حق علیه باطل مستقر دید، شهریار را برازنده ی نام یک رزمنده مسلمان ندانست و در کوتاه زمانی، دوستان خواسته یا نا خواسته وی را ابوذر لقب دادند. شهریار تمام طول عمر جنگ را در خطه ی جنوب و غرب به سر برد تا جنگ خاتمه یافت.در احوالاتش همین بس که رفقای جنگی اش به یاد می آورند شبی را که رزمندگان پشت میدان مین می مانند و شهریار به دلیل هیکل رشید و هرکولی که داشت روی سیم خاردارها می خوابد تا دیگران برای فتح خطوط دشمن از وی بگذرند.
در دوره ی پنجم مجلس شورا، از یکی از شهرهای بلاد اسلامی نماینده گردید و چهار سال در خدمت اسلام و مسلمین بود و هرگز یاد نداریم که چون برخی نمایندگان، نمدی برای کلاه خود جمع آورد و یا در احوال جناحین سیاسیین کلامی رانده باشد. القصه از آن پس یک بار دیگر هم از شهری دیگر کاندیدا شد و توفیق حضور در مجلس ششم را نیافت.
و اما این بار از سر تکلیف مجدداً از شهری دیگر کاندیدا گردید و با کمال شگفتی دریافت که در همین گام اول، به دلیل عدم التزام عملی به اسلام مردود و از دایره ی سایر مکلفین محذوف گردیده است. آقا موسی با شنیدن چنین خبری در جمع سایر دوستان رو به شهریار می کند و چنین نغز می گوید:
شهریار جان آن سال که تو روی سیم خاردار میدان مین خوابیدی، نه ما نه خودت و نه مسئولین درنیافتند که تو چقدر سبک سرو کم مایه از عقل و درایت بوده ای! بعد از چند سال، که مردم تو را نماینده خویش کردند، نیک معلوم بود که مردم هم نفهمیده اند. اما امسال که رد صلاحیت شدی، دانستم که مسئولین الحمدلله بعد از چندین و چند سال این را فهمیده اند اما تو خود به واقع درک نکرده ای!

  • ارسال نظر (2)
__