"...نوروز که قرنهای دراز است بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد ،ازآن رو "هست" که یک قرارداد مصنوعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست . جشن جهان است و روزشادمانی زمین ،آسمان وآفتاب ،وجوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر" آغاز".
"...نوروز ،تجدید خاطره بزرگی است . خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت . هر سال ،این فرزند فراموشکار که،سرگرم کارهای مصنوعی وساخته های پیچیده خود ، مادر خویش را از یاد می برد ، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز ، به دامن وی باز می گردد وبااو ،این بازگشت وتجدید دیدار را جشن می گیرد . فرزند ، در دامن مادر ،خود را باز می یابد و مادر ، در کنار فرزند ، چهره اش از شادی می شکفد ، اشک شادی می بارد ، فریادهای شادی می کشد ، جوان می شود ، حیات دوباره می گیرد . با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود ."
"...بی شک روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سرزده است و نخستین بار ، آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است ." و ما ، در این لحظه ، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش ، نخستین روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورایی نوروز را باز می افروزیم ودر عمق وجدان خویش ، به پایمردی خیال ، از صحراهای سیاه و مرگ زده ی قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک وآفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است ، با همه ی زنان ومردانی که خون آنان در رگهایمان می دود و روح آنان در دلهایمان می زند ، شرکت می کنیم و بد ینگونه ، "بودن خویش " را ، به عنوان یک ملت ، در تند باد ریشه برانداز زمانها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در ، هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و "خالی از خویش" ، برده ی رام و طعمه ی زدوده از "شخصیت" این غرب غارتگر کرده است ، در این میعادگاهی که همه نسلهای تاریخ واساطیر ملت ما حضور دارند ، با آنان پیمان وفا می بندیم و "امانت عشق " را از آنان به ودیعه می گیریم که "هرگز نمیریم" و "دوام راستین " خویش را به نام ملّتی که در این صحرای عظیم بشری ، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه "اصالت" خویش ، در رهگذر تاریخ ایستاده است ، بر "صحیفه عالم " ثبت کنیم ."