نیمه گم شده 28 شهریور 86 - 10:09 |
نیمه گم شده
آیا تو هم به دنبال نیمه گم شده خودت هستی؟
نیمه گم شده یعنی که؟
کسی که مکمل تو باشد؟
اصلا واقعا مکمل یعنی چی؟
آیا می توان برای مدت طولانی مکملی پیدا کرد؟
سیلور استاین این مساله را با عبارات ساده تحلیل کرده برای من که خیلی مفید بود، امیدوارم برای شما نیز باشد:
قطعه گم شده تنها نشسته بود...
در انتظار کسی که از راه برسه
و او را با خود ببرد.
بعضیها با او جور در می آمدند...
اما نمی توانستند قل بخورند.
بعضی دیگر قل می خوردند اما جور در نمی آمدند
آن یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید.
دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید.
یکی زیادی ظریف بود
و تالاپی افتاد پائین...
یکی او را روی پایه می گذاشت و می رفت پی کارش ....
بعضیها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند.
بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند. تکمیل تکمیل!
او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند.
باز هم با انواع بیشتری رو به رو می شد.
بعضی خیلی ریزبین بودند.
بعضی ها در عالم خودشان بودند و بی خیال می گذشتند.
فکر کرد برای جلب توجه خود را بیاراید...
فایده نداشت.
این بار پر زرق و برق شد
اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند.
عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور درمی آمد!
اما ناگهان...
قطعه ی گم شده شروع کرد به رشد کردن!
و رشد کرد.
- من نمی دانستم تو رشد می کنی
قطعه گم شده جواب داد: "من هم نمی دانستم!"
- می روم پی قطعه گم شده خودم که بزرگ هم نمی شود...
روز ها گذشت تا یک روز کسی آمد که با دیگران فرق داشت.
قطعه گم شده پرسید: از من چه می خواهی؟
- هیچ
- به من چه احتیاجی داری؟
- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید: تو کی هستی؟
گفت: من دایره ی بزرگم!
قطعه گم شده گفت:
به گمانم تو همان کسی باشی که مدت هاست در انتظارش هستم شاید من قطعه ی گم شده ی تو باشم!
دایره ی بزرگ گفت: اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم
قطعه ی گم شده گفت: حیف ! خیلی بد شد چقدر دلم می خواست که با تو قل بخورم...
دایره ی بزرگ گفت: تو نمی توانی با من قل بخوری ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری.
- تنهایی؟
نه، قطعه ی گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد!
دایره ی بزرگ پرسید: آیا تا به حال امتحان کرده ای؟
قطعه ی گم شده گفت: آخر من گوشه های تیزی دارم! شکل من به درد قل خوردن نمی خورد!
دایره ی بزرگ گفت: گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند!
خوب من باید برم خداحافظ! شاید روزی به هم برسیم و قل خورد و رفت!
قطعه ی گم شده باز هم تنها ماند.
مدتی دراز در همان حال نشست.
آن وقت...
آهسته...
آهسته...
خود را از یک سو بالا کشید...
باز بلند شد...
خودش را بالا کشید...
تلپی افتاد.
باز بلند شد.... خودش را بالا کشید...
و باز تالاپ...
شروع کرد به پیش رفتن...
و به زودی لبه هایش شروع کردن به ساییده شدن...
آن قدر از جا بلند شد و افتاد
بلند شد و افتاد
تا
شکلش کم کم عوض شد...
حالا به جای اینکه تالاپی بیفتد بامبی می افتد...
و حالا به جای اینکه بامبی بیفتد بالا و پایین می پرید...
و حالا به جای اینکه بالا و پایین بپرد قل می خورد و می رفت ...
و نمی دانست به کجا اما ناراحت هم نبود.
همین طور قل خورد و پیش رفت
تا...
واقعیت اینه که آدمها فقط میتونن بهترین همراه برای هم باشند نه مکمل هم. |
ساختن دنیای پاره شده 11 شهریور 86 - 17:25 |
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت: |
بیائید از تاثیر ارتباطات خود آگاه باشم و آنرا بیاموزیم. 29 تیر 86 - 18:22 | ||||||||||||||||
همه ما برای برطرف کردن عطش ارتباطات و توسعه آن در اینجا حضور داریم. آیا تا به حال با افرادی برخورد کرده اید که شخصیتشان مثل یک مغناطیس شما را به خود جذب کرده باشد؟ گفتنی است که ارتباطات مجموعه ای از مهارتهاست که مهمترین آنها درک نقطه نظرات طرف مقابل و تفهیم نقطه نظرهای خویش است و از آنجا که همه مهارتها اکتسابیند، ارتباط نیز آموخته می شه . در واقع ما "همه ارتباطات" خود را از راه یاد گرفتن بدست آورده ایم و اگر بخواهیم میتونیم برای تغییر و بهبود آن دست به کار بشیم. تصور کن من و تو روبروی هم قرار داریم، حواس تو به تو میگن که من چه شکلیم، صدایم چطور یه، چه بویی می دم و اگر بر حسب اتفاق مرا لمس کنی چه احساسی به تو می دم؛ آنگاه مغز تو - بر اساس تجربیات گذشته، ارزشها، تصورات و اطلاعات تو- گزارش می ده که اینا برای تو چه معنایی داره؛ سپس بر اساس فیدبکی که مغزت برایت ارسال می کنه احساس راحتی یا ناراحتی خواهی کرد و بدنت شل یا سفت خواهد شد. در این بین من هم از مرحله مشابهی میگذرم. این مرحله، مرحله عکس گرفتنه. مغز ما ممکنه این عکس رو اینطوری ظاهر کنه که مثلا؛ "موهای او بیش از حد بلنده"، "از چشمانش خوشم میاد، از دست او خوشم میاد، قدش رو دوست ندارم، رنگ پیراهنش رو دوست ندارم، اخم کردنش را دوست ندارم" یا ممکنه با خودتان بگید که "آیا همیشه اخم میکنه چرا بیشتر به من نگاه نمی کنه" یا ممکنه خودتون رو باهاش مقایسه کنین"من هیچ وقت نمی تونم به باهوشی او باشم". اینها جزئی از گفتگوی درونی شماست. احتمالا زمانیکه از افکارتون آگاه میشید متوجه میشید که جسمتون به آنچه که در شما احساس بد و نامطلوب ایجاد میکنه، عکس العمل نشون میده. ممکنه بدن شما سفت بشه، ضربان قلبتون زیاد بشه، دستهاتون عرق کنه، زانوانتون سست بشن، ممکنه دچار سرخی چهره یا سرگیجه بشین. از سوی دیگه اگه افکارتون بهتون احساس خوبی بدن بدنتون احساس راحتی میکنه. اگه آنچه رو که در درونتون می گذره بیش از حد معمول در خودتون نگه دارین و بیرون نریزین خیلی زود سدهایی ساخته میشه که غالبا شما رو به سوی تنهایی سوق میده. روابط خوب بین شما بستگی زیاد به این داره که با هر زبانی که حرف میزنید مقصود یکدیگر رو بفهمید. همچنین چون مغز شما خیلی سریعتر از دهانتون کار می کنه گاهی ممکنه نوعی علائم شبیه به علائم تند نویسی به کار ببرین که معنیش در نظر طرف مقابلتون کاملا با آنچه منظور شما بوده متفاوت باشه.در واقع شما می تونین با استفاده از بیان آنچه میبینید و می شنوید تصویرهای روانی خود تونو گسترش بدید که لازمه ان زبان توضیحیه نه زبان داوری. بعنوان مثال فرض کنید لکه سیاه رنگی رو صورت طرف مقابلتون می بینید اگه بگید وای چه آدم کثیفی درصدد داوری هستید پس بهتره از لغات توضیحی استفاده کنید و بگید " یه لکه سیاه رو صورتته". نباید هرگز فراموش کنیم که اولین تجربه ها تاثیر عظیمی دارن و جز در مواردی که چیزی بر حسب تصادف در تجربه ها تغییری پدید میاره، همون تجربه های اولیه نقطه مرجع برای آینده خواهد بود.
پس می بینیم که زبان تنها وسیله ارتباطی نیست و حتی کاملترین آن هم نیست. چرا که پیامهای انسانی بخصوص آنهائی که از احساسات و عواطف مایه میگیرند، چنان پیچیده اند که هیچ کلامی گویای آن نیست. به همین دلیل گاه یک نگاه، لحن صدا یا یک حرکت حاوی پیامیست که از نهفته ترین درونیات سرچشمه میگیرد و معنای ارتباط را مشخص می سازد. پس برای اینکه بتونیم ارتباطمان را مهار کنیم و درهمان مسیری که می خواهیم بکار ببریم بهتره نکات زیر را با تامل بیشتری بخونیم: - تمام لحظات زندگی ما آکنده از پیامهای شفاهی و غیر شفاهی، ارادی و غیر ارادی است. کلماتی را که ما بر زبان جاری میکنیم بر حسب موقعیت فقط بین 8% تا 24% پیام ما را تشکیل میدهند و به این ترتیب در دنیای گسترده ارتباطات تنها مشتی از خروارند. لباسی که می پوشیم، زیور آلات و ملزوماتی که بخود میاویزیم، طرز چیدن وسایلمان بر روی میز، کفشی که بپا میکنیم، عطری که استفاده می کنیم، وضعیت نشستن و راه رفتن، حرکات دست و صورت، نحوه خندیدن و ... همه حاکی از شخصیت، احساسات و گرایشات ماست. (چند نمونه در جدول زیر)
- لحن صدا از کیفیت صوت، طنین و گویایی آن رنگ می گیرد.ترکیب مناسبی از سرعت کلام و زیر و بم صدا موجب جذابیت کلام می شود. صدای بعضی افراد بسیار آرام است. شماری دیگر با سرعت و یک نفس چهچهه میزنند. پاره ای دیگر هم بسان گلوله هایی که از مسلسلی شلیک می شود، کلمات را با فشار از دهان بیرون میرانند. تعدادی هم صدایشان به جیغ و ناله شباهت دارد. زیر و بم متغیر در کلام همچنین سرعت آن در برداشت دیگران از پیام ما تاثیر می گذارد. برای اینکه لحن بیان شما تاثیر بیشتری داشته باشد شیوه کلام خود را مورد توجه قرار دهید و بکوشید تا با گزینش مناسب زیر و بم، تکیه کلام (تاکید بر روی برخی از کلمات)، سرعت کلمات و بلندی آنها نقاط ضعف خود را بهبود دهید. برای مثال اگر صدایتان بجای اینکه از بالای گلو خارج شود از عمق دیافراگم حرکت کند، پر مایه و غنی تر خواهد شد. اگر نمی توانید کلمات را طنین دار و روان ادا کنید، برای تقویت حنجره و پرورش صدای خود نفس عمیق بکشید و آنگاه اجازه دهید عضلات گردن و طنابهای صوتی شما سست شوند، سپس یک متن را با صدای بلند و هر بار با لحن زیر و بم و سرعت متفاوتی بخوانید و صدایتان را ضبط کنید. این کار را آنقدر ادامه دهید تا کیفیت، زیر و بم، سرعت و صراحت صدای شما مورد رضایتتان قرار گیرد. این مهارت بخصوص برای افرادیکه بواسطه شغلشان (مدیران، بازاریابان، فروشنده ها و ...) تاثیر کلامشان مهمتر است، حیاتی است. - رفتار، رفتار می آفریند. بر اساس اصل مقابله به مثل روانی (The law of psychological reciprocity) هر طور با دیگران برخود کنید دیگران نیز همانطور با شما برخورد میکنند. با استفاده از این اصل ارتباطات خود را با دیگران هدایت کنید و بر نتایج آن تاثیر بگذارید فراموش نکنیم که همه آنچه را کاشته ایم میدرویم. پس شما در انتخاب رفتارتان اختیار تام دارید. پس عنان زندگی خود را بدست گیرید و مطمئن باشید چنانچه خود اجازه ندهید هیچکس نمی تواند با تاثیر بر احساسات و رفتارتان شما را آلت دست قرار دهد. - خودتان را بجای دیگران بگذارید و گرنه به هیچ جا نمی رسید. بین سه کلمه بیتفاوتی (Apathy)، همدردی (sympathy) و همدلی (Empathy) یک دنیا تفاوت وجود دارد. در واقع در بیشتر مواقع ما در ارتباطاتمان نیازی به همدردی نداریم بلکه باید در روابطمان مهارت همدلی را بهبود دهیم و بیاموزیم. همدلی یعنی قدرت درک نقطه نظرات طرف مقابل.برای چنین منظوری باید خومان را بجای او بگذاریم، امور را از دیدگاه او ببینیم و از خود بپرسیم که اگر بجای وی بودیم چه احساسی می داشتیم. نیازی نیست که لزوما با عقاید و احساسات طرف مقابلمان موافق باشیم، زیرا میتوان با نقطه نظرهای دیگری مخالف بود و در عین حال با سر درآوردن از علایق و تمایلاتش وضعیت و احساسات او را کاملا درک کرد و بدین منظور بایستی بتوان چارچوب ذهنی طرف مقابل را شناخت.برای شناخت چارچوب ذهنی افراد مختلف باید از سوابق زندگی، تجربیات گذشته، نقاط ضعف و قوت، حساسیتها و گرایشات آنها آگاه شد. - به هنگام انتقاد یا تحسین طرف مقابل از کلی گوئی خودداری کنید. به شرح جزئیات بپردازید و با تکیه بر منطق و استدلال و با حالات و حرکات، لحن صدا و انتخاب کلمات مناسب به بیان حقایق بپردازید و احترام خود را به طرف مقابل اظهار کنید. - کلمات، در پیامی که به دیگری منتقل می کنید تاثیر فراوانی دارند. بنابراین از به کار بردن کلمات بر حسب عادت و بدون اندیشه خودداری کنید.بهتر است از لغات بیطرفانه استفاده کنید. درک مفهوم بیانات خود را به طرف مقابل واگذار نکنید. اگر احساس می کنبد منظورتان را نمی فهمد با دقت به توصیف آن بپردازید. آنگاه با مطرح کردن سوال اطمینان حاصل کنید که منظورتان به درستی درک شده است. از نکات دیگر اینکه واضح و شمرده صحبت کنید و از نام افراد استفاده کنید. دیل کارنگی می گوید: "نام هر کس دلپذیرترین و شیرین ترین آوایی است که به گوش او می خورد." - زبان رفتار خود راکنترل کنید. o اگر دقیقا در مقابل کسی بنشینید و یا بایستید و یا درست در مقابل او قدم بردارید ذهن نیمه هوشیارش این حالت را یک سلطه جویی تلقی می کند. برای اینکه شما و طرف مقابلتان مجبور نباشید به ههنگام اندیشیدن به چشمان یکدیگر خیره شویدف بکوشید تا در کنار هم و با زاویه نود درجه بنشینید و یا بایستید. o گشاده رو و خوش برخورد باشید. لبخند را فراموش نکنید. o هنگامیکه به سخنان دیگران گوش فرا می دهید، با کمی خم شدن نشان دهید که به سخنانش توجه کامل دارید. این کار نشان دهنده علاقه و تمایل شما به شنیدن صحبتهای او می باشد. البته مواظب باشید در خم شدن افراط نکنید و زوایه هفتاد و پنج را نشکنید زیرا با اینکار گویا به فرد مقابل می گویید: "من حرفهایت را باور ندارم، بهتر است صادقانه صحبت کنی." o وقتی به حرفهای طرف مقابلتون گوش می کنید باید تماس چشمی را به اندازه کافی با او حفظ کنید. - گاهی اوقات لازم است در ارتباط با دیگران میزان تفاهم احتمالی طرف مقابل را آزمود و پیش بینی کنید تا در صورتی که مطمئن شدید روابط شما با او نتایج مثبتی دارد، روابط خود را بسط دهید. برای این منظور می توانید از روشی موسوم به "پیشتاز" استفاده کنید. برای این کار کافی است کمی بر روی صندلی خود جابجا شوید و ببینید که آیا فرد مقابل نیز به پیروی از شما جابجا می شود یا نه. اگر چنین شد شما پیشتاز هستید. البته مجبور نیستید جابجا شوید میتوانید لحن کلامتان را ملایم تر یا بلند تر کنید، اگر حسن تفاهم و همدلی متقابلی وجود داشته باشد، هر کاری که شما انجام میدهید ضمیر نیمه هوشیار طرف مقابلتان متوجه آن می شودو به توسط سلسله اعصاب به اعضای بدن فرمان می دهد که حالات و حرکات مشابهی از خود نشان دهد.
در نهایت فراموش نکنید احترام به دیگران راهی آزمون شده برای کسب احترام است.
منابع: - ویرجینیا ستیر، آدم سازی در روانشناسی خانواده، (مترجم: دکتر بهروز بیرشک) - کریس کول، کلید طلائی ارتباطات، (مترجم: محمدرضا آل یاسین) - رابرت هلر، ارتباط مؤثر، (مترجم سعید علیمیرزائی) - جان مک دانلد و استیو تانر، فن ارتباطات در مدیریت
برای مطالعه بیشتر میتوانید به لینکهای زیر مراجعه کنید: زبان بدن: http://forum.p30world.com/showthread.php?t=76896 برنامه ریزی عصبی کلامی (Neuro-Linguistic Programming) NLP: http://www.nlpu.com/whatnlp.htm http://skepdic.com/neurolin.html http://www.zabanezendegi.com/NLP.htm http://www.golha.net/qiiran/151.htm?u=Hamed
هلیا
| ||||||||||||||||
لبخند 24 تیر 86 - 12:27 |
لبخند
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
یك لبخند زندگی مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد. |
معنای سکوت 3 تیر 86 - 08:47 |
برای شناختن انسانها باید سکوت آنها را شناخت ما می مانیم تا سکوت این نسل را بشناسیم و تا آنزمان اگر باید از او ناسزا شنید، می شنویم او چون باور کرده است که می تواند، خواهد توانست او آمده است تا بسازد و می سازد آماده است تا برای جهان خفته راه و آئین نو نهد و خواهد نهاد هیچ عاملی او را ار رسیدن به مطلوب خود باز نمی دارد دهر به کامش می گردد چون پیداست که کاری خواهد کرد تا بگردد ایوان ایلیچ به نقل از بهنود
|
پس از بازگشت 14 بهمن 83 - 18:39 |
عزیز من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. من خوب آگاهم که زندگی یکسر صحنه بازیست؛ من خوب می دانم. اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است. مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان! به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند. به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود. به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند. به روزهایی بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد. و به روزهایی که هزار نفرین حتی لحظه ای را برنمی گرداند. تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار اره را می توانی دید و دیدگان تو به تو امان می دهند که راهها ار تا اعماقشان بپائی. در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی، در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران بجای تو بیندیشند، در آن لحظه ای که تو از فراز پا ذر راهی میگذاری که آن سوی آن اختتام تمام اندیشه ها و رؤیاهاست، در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روزها و لحظه ها هیچگاه بازنمی گردند. به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان. بیدار شو عزیزم، بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار! من لبریز از گفتنم نه از نوشتن. باید اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی. دیگر تکرار نخواهد شد. |









