تبلیغات


__
boro
11 اردیبهشت 87 - 00:43
برو
تو برگشتی
با نگاهی سبزتر دستانی بارانی و قلبی شوریده

تو برگشتی و
من هر شب بی تو و با خاطره نگاه تو به گیسوانم
به ستاره هایمان خیره می شوم

و حال اکنون تجربه شبهای بی انتهای تنهایی
به من آموخته است
که وقتی دوباره
صدای غمگین قلبت را شنیدم
و پرنده کوچک قلبت یاد کوچ کرد

من دوباره پروانه نگاه مخملی ام را
که هر شب از غم نگاهم می گرید
خواهم خندید و خواهم گفت :
برو
  • ارسال نظر (1)
koo rafigi?
11 اردیبهشت 87 - 00:41
کو رفیقی ... ؟
از درون من کسی هرگز نمی یابد خبر
از عذاب من کسی هرگز نمیبیند اثر
کو رفیقی تا برایش جان خود قربان کنم
کو انیسی کز برایش دیده را دریا کنم

کو کسی کز من بخواهد ذره ای مردانگی
کو کسی کز او بینم قطره ای شایستگی
کی کسی از خود برای من گذشت
کی کسی از دل برای من نوشت

کو کسی کز من دل بی کینه خواست
کو کسی کز من لب پر خنده خواست
کی کسی جز از برای منفعت
جمله ای از مهربانیها گفت

هر که را دیدم فقط در فکر خویش
بر من از آنها چه آمد غیر نیش
ای دریغ از من در این دنیای دون
ای دریغ از من در این دشت جنون

ای دریغ از من که تنها مانده ام
ای دریغ از من که عاشق بوده ام
ای دریغ از من که در خود مرده ام
ای دریغ از من که بی خود زنده ام
__________________
del neveshte
2 بهمن 86 - 12:04

با نگاه آرامت نا مهربانی هایم را می بینی

و همچنان مهربانی می کنی

لبجند تو شر مندگی های مکرر به بار می آورد

و سکوتی آشنا

که آبستن پرسش های بی جواب من است

چطور  می توانی این قدر وسیع باشی؟!

 

 

 

 

 

 

اگه یه قالیچه پرنده داشته باشی

که بتونه تو رو همه جا ببره...

فقط کافی باشه که بهش بگی کجا بره.

اون وقت چیکار می کنی؟

پروازش می دی و خودت سوار بر اون پرواز می کنی؟

ازش می خوای که تو رو به جاهایی ببره که هیچ وقت ندیدی؟

یا این که نه؟

چند تا پرده همرنگ اون می خری و روی زمین اتاقت می اندازیش......؟

__