حرفم از باران نیست... 20 مهر 87 - 14:22 |
هیچ می پرسی، ابرهای خیس من، از شانه های تو چه می خواهند؟
بخدا باران نیست، رنگ باران چه شباهت دارد، به نگاه تر من؟ حرف من، حرف سکوت، بخدا باران نیست.
حرفم از گفتن نیست گفتن از: خواب ، که در چشمم نیست. گفتن از: خنده، که مهمانم نیست. گفتن از: تو از من.
حرفم از دلخوری خاطره نیست. که چرا: فاصله هر روزخطش تیره تر است. که چرا: حرف من و تو هر روز، کمتر از دیروز است. یا چرا: رخوت ما، مثل این فصل بهار، همه گیر است و وسیع.
حرفم از حتی عشق، که دگر، خبر مردن آن، مثل دیوار کجی تا به ثریا رفت است.
حرفم از باورم است. : من و این کوچه، تهی. : من و این خانه، تهی. : من و این شهر و خیابان ، خالی.
حرف من، حسرت و تردید، وفور گل و رنگ، پشت این شیشۀ تکرار و تظاهر، که خدا می داند، تا چه حد مضحک و تلخ است.
حرف من، دست رها کردۀ تو، نشعۀ سوختن و این شب تابستان نیست. می دانم، همۀ گرمی این تابستان، مثل لبخند خودم ساختگیست.
کاش می فهمیدی: آنکه فریاد سکوتش جاریست، نه منم، نه تو که دلتنگی از این قفل بزرگ، که نشسته است بر این پنجرۀ بسته و سرد.
همۀ هستی ما، باور بودن و مفهومی بود، که چنین ساکت و مات، پای کابوس دل ما مرده است.
آنکه جاری شده در بطن سکوت، روح امید من است، که چنین ساده به مرگ، رنگ لبخند می آمیزد و از، آرزو ها خالیست. |
دوست می دارمت.. 23 مرداد 87 - 15:44 |
به شرجی ترین سایه می بارمت ببین با کدام آیه می آرمت غزل مهربانتر شده مهربان به جان خودت دوست می دارمت |
زمستان 20 مرداد 87 - 13:19 |
زمستانمعشوق من استمردى كه حافظه اى سپید داردو گردن بلندش رابا غرور بالا مى گیردزیر برف ها به قوى زیبائى مى ماندكه روى دریاچهء یخ زده اى مى رقصددر آغوشش مى كشمآب مى شودكم كمكم كم آب مى شودو مى ریزدانگار هیچوقت نبودهمرد مهاجرى كه قرار بود گرمم كند. |
آفت.. 15 مرداد 87 - 13:16 |
خیلی تنها شدممن که با رویای سرخم بادبادکی ساختمزمانرا قرض می گیرمفرصتم می دهد فرشته مرگتا با رویای سرخمبادبادکی بسازمبرای خدایمبرای دلمبرای سخاوت دستانمبرای مهربانی دستان توکه شاید دیگر نتوانم در دست بگیرمشتا فرصتی باشد که سهم بگیریمنگاهمان را از آسمانبقچه می شوم در آغوش خودمدلم را میان بازوانم قایم می کنمتا آفت نزند........ |
تو چرا بازنگشتی دیگر؟... 13 مرداد 87 - 15:40 |
خانه دلتنگ ِ غروبی خفه بود |
اب و آتش... 22 تیر 87 - 12:47 |
اگر قرار بود بین آب و آتش ، آب را انتخاب کنم الان زندگیم خیلی آرام تر بود ، مرا از سوختن نترسانید . که پروانه باکی از سوختن ندارد . |
گفتی... 17 تیر 87 - 13:19 |
گفتی که باید رفت و رفت |
بهانه گریستن... 10 تیر 87 - 15:40 |
ابـرها ، میان باریدن و نباریدن
دو دل بودنــد
و در رویای خاکستری خـود
پرسه می زدنــد !
منتظر باران بودم ...
چه فرقی می کرد ؟!
گـیرم باران هم نمی بارید
منتظر بهانه بودم !
پنجره را بستم و گریستم ... |
دعا می کنم... 28 اردیبهشت 87 - 11:07 |
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت
هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم
که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم
هیچگاه غروب نکند |
راننده... 23 اردیبهشت 87 - 09:56 |
همچنان پای پیاده به دنبال یک سوار میگردم که مرا در مسیری بگذارد
و از در به دری در کوچه های ذهن مرا رهایی بخشد
حرف هر راننده ای را که میشنوم متوجه میشوم که مسیر او به مسیر ذهن
من نمی خورد
حال باید همچنان بروم و به دنبال چیزی برای سوار شدن بگردم
همچنان میروم ولی وسیله ای برایم نمی ایستد
نمی خواهم که در سرمای شب تنها بمانم
چند شبی را گذراندم حالا واقعا نا امیدم دیگر پاهایم توانایی راه رفتن ندارن
در این فکرم که بهتر بود اصلا شروع به راه رفتن نمیکردم
شاید بهتر بود هر مسیری را که هر راننده ای میرفت من هم سوار میشدم
هیچ کسی مانند من فکر نمیکند و من باید همچنان منتظر باشم به کسی
برخورد می کنم که او هم مانند من منتظر است ٬ با هم آشنا می شویم
حالا متوجه شدم که نیازی به راننده و وسیله ندارم
قرار شد هر دو با پای پیاده ولی با هم باشیم
ممنونم راننده ی پیاده |








