تبلیغات


__
سکوت
4 اردیبهشت 87 - 00:51

......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد..... میشکنی ... میشکنی.... و از مرور خاطره ها خیس میشوی
!...
می دانی... در زیر لایه های سکوت و فراموشی... خواهی پوسید .... می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی
...
خواهی پوسید... می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه... مهجور خواهی ماند... آری خوب می دانی که از خستگی.. حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی
....
می دانی دوباره.... باید پشت این حصارهای تودرتو خالی... برای بودن تلاش کنی... و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی...... اما رفتن را بر می گزینی
!
می روی و سکوت پیشه می کنی..... و آنقدر غرق در این سکوت می شوی.... که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت
!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی... آری خوب می دانی ...که سکوت را نمی توان فریاد زد
....
و ای کاش کسی معنای.... این سکوت را می فهمید!...

  • ارسال نظر (0)
اختلاف نظر
4 اردیبهشت 87 - 00:42

زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یكی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.
من زمانی گفته ام: « عشق، انحلال كامل فردیت است در جمع ». حال نمی خواهم این مفهوم را انكار كنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترك است، كه خمیر مایه ی آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا تركیبی از اینها، و در هر حال، حتی دو نفر كه سخت و بی حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو، صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی، قله ی علم كوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند – به یك اندازه هم.
اگر چنین حالتی پیش بیاید – كه البته نمی آید – باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق. یكی كافی ست. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم كه ارزش آن در « حضور » است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان، نسبت به چیزی، یكی نیست، بگذار یكی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید.
تو نباید سایه كمرنگ من باشی
من نباید سایه كمرنگ تو باشم
این سخنی ست كه در باب « دوستی » نیز گفته ام.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز كه مورد اختلاف ماست بحث كنیم؛ اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث باید ما را به اداراك متقابل برساند نه به فنای متقابل.
چه خاصیت كه من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشی، یا به عكس، تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست.

.

بیا بحث كنیم!
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!
بیا كلنجار برویم!
اما سرانجام، نخواهیم كه غلبه كنیم
و این غلبه منجر به آن شود كه تو نیز چون من بیندیشی یا به عكس.
مختصری نزدیك شدن بهتر از غرق شدن است.
تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.

بیا، حتی، اختلاف های اساسی و اصولی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا كه حس می كنیم دو گانگی شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو ، تو و من حق داریم در برابر هم قد علم كنیم.
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم
بی آنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
گمان می كنم این جمله آخرین حقوقی ست كه در جهان كنونی برای انسان ها باقی مانده است: این حق كه در خانه ی خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، منجمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.
عزیز من!
دو نیمه، زمانی به راستی یكی می شوند و از دو « تنها » یك « جمع كامل » می سازند كه بتوانند كمبود های هم را جبران كنند، نه آنكه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نكننند و مسائل خاص و تازه یی را پیش نكشند...
پس بانو!
بیا تصمیم بگیریم كه هر گز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم كه حركات مان، رفتارمان، حرف زدن مان، و سلیقه مان، كاملا یكی نشود...
و فرصت بدهیم كه خرده اختلاف ها، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند.
و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم ...
عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

                                

                                                          برگرفته از كتاب چهل نامه كوتاه به همسرم...

نمی دانم...
4 اردیبهشت 87 - 00:34

نمی دانم چرا دیگر مرا باران به سوی خود نمی خواند خدایا !

خدایا !  بارالها !

خسته ام از بی كسی ها , از همه نامردمیها ..

خسته از جنگ و سیاست از دروغ و نفرت و رنگ خیانت ...

خدایا ! بارالها !

با زبان بی زبانی با نگاه پر نیازم

 تو ای هستی ترینم ,  تو ای غمخوار نازم

از تو می خواهم رهایی بخشی و جانم بگیری !

__