دلم میخواهد بروم! 19 مهر 87 - 20:56 |
کاش رها می شدم از کاش ها.... کاش... باید رفت.... باید حصارها را در هم کوبید... باید .... باید ها را انکار کرد! باید واژها را... مانند اشکهایم رها کنم باید زندگی کنم! باید... برای باید ها باشم! قلبم از باید ها تیرمیکشد....واژها از باید ها خسته اند..... دلم میخواهد بروم... بروم جایی که دریایش..همیشه آرام است.. واژه اش... واژه ی آسمان است... مهتابش همیشه نورانی.... جایی که انتهای قلبم آنجاست.. جایی که واژه نداند کجاست... فقط میخواهم بروم..... دلـم میخواهد... ب ـ ر ـ و ـ م!!! |
... 19 مهر 87 - 11:25 |
من همچنان که تو هستی هنوز همسیراب از غرورم و سرشار از انتظارای باغبان عشق! بیا مثل قبل از ایندر زخم های سینه من خنده ای بکار! |
اكسیری كه از دست رفت ... 17 مهر 87 - 13:44 |
طعمش تلخ بود... نمیدانستیمكه دواست. دوای تلخترین دردها . نمیدانستیم معجوناست... معجون انسانشدن، گمشكردیم. از دستماندزدیدند... بیطاقت شدیم و ناآرام! دهانمان بوی شكایتگرفت و گلایه... و تازه فهمیدیم نامآن اكسیر مقدس، نام آنچه از دستشدادیم ، صبر بود !! |
به روز مرگ ... 12 مهر 87 - 11:46 |
به روز مرگ چو تابوت من روان باشـد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریــــــــغ به دام دیو درافتی، دریغ آن باشـــــــــد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فــــراق مرا وصال و ملاقات، آن زمان باشـــــد
مرا به گور سپردی مگـــــو وداع وداع که گور پردهی جمعیت جنان باشــــــد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنـــــــــگر غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرو رفت درزمین که نرست؟ چرا به دانهی انسانت این گمان باشــد؟ |
یه نفس همنفسم باش ... 12 مهر 87 - 11:29 |
ترسم از شب نیست ... ترسم از نبودن نیست ... ترسم از
دلی است که پرده پوشی نمیداند ... و زمانی که بیهوده بگذرد ... و باز در
امتداد شک و دلهره ... اسیر وسوسه اندیشه های خود به راه خود برویم ...
راهی که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، می اندازد ...!
ترسم از تکرار است .. تکراری سخت سرد ، تکراری که بی تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان میکند ... ! که نکند برایت تکراری را تداعی کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوی ...! من از تکراری شدنم میترسم ...! من از رفتنت میترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتی که بیهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق میترسم ... من از بی تو بودن ... من از سکوت میترسم ... من از خسته شدنت ... من از بیهوده بودنم سخت میترسم ...! یه نفس همنفسم باش، نذار از نفس بیافتم ! |
ماه من غصه چرا؟!!! 23 شهریور 87 - 23:09 |
ماه من غصه چرا؟! آسمان را بنگر.... که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست به ما می خندد! نه شکست و نه گرفت! نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار ..... دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت پر امنیت احساس خداست! ماه من غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز .... آرزویم همه خوشبختی توست! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن .... کار آن هایی نیست.... که خدا را دارند... غم و اندوه.... اکر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات.... از لب پنجره عشق.... زمین خورد و شکست.... با نگاهت به خدا...... چتر شادی وا کن که خدا هست..... خدا هست! راه نورانی امید... نشانم می داد... همه زندگی ام... غرق شادی باشد... غصه اگر هست .... بگو تا باشد! معنی خوشبختی ..... بودن اندوه است...! این همه شادی وشور.... چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند.... همه را با هم و با عشق... بچین... سبزه زاری است.... پر از یاد خدا! که خدا هست.... خدا هست! و چرا غصه؟! چرا؟! |
من چرا آمده ام روی زمین؟ 7 شهریور 87 - 06:59 |
در یکی روز عجیب... مثل هر روز دگر خسته و کوفته از کار...
شدم منزل خویش .... همسر و فرزندان..... چند روزی است مسافرهستند....
توی یک
شهر غریب
.... حرف خود گفتم من ....... که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟ ما همگی ترسیدیم!..... به خداوندیتان، تنمان
می لرزد . . .! که شما دوزخ سختی دارید،.........
آتشی سوزنده، و عذابی ابدی! زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم...... چشممان خون بارد .... و به ما رحم کنید
و شفاعت
باشد ..... حور و پردیس و
پری هم دارید.............
شده ام من آدم..... راستی
حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟ قسمتم این بوده.... جنس من مرد شده..... قرعه ام این کشور.... وهمین شهر و دیار.......... که به من گفت پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد! جنگ و تحریم و از این دست نعم . . . . ! هرچه شد قرعه من
این آمد! بنده را عفو کنید.....
ناظری
حاضر بود؟! آب هم کز سر من بگذشته..... پاسخی نیست ......ولی می گویم ! چشم را آینه ای می باید....
تا خودش
دریابد.....
تا تواند
ز خودش لذت کافی ببرد.... فهمیدم.....! شده ام آینه ای بهر تماشای شما! از تماشای قد و قامتتان سیر
نگشتید هنوز؟ ور نه در ساحتتان.....
این همه
زشتی و نا زیبایی؟
که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل..... خلق نمودی بنده! عشق ما یک طرفه ست؟ می شود دست ز من برداری؟
بی خیالم
بشوی؟ من اگر عشق نخواهم چه کنم؟ که شوم عاشق تو؟ که برایت بشوم واله و حیران
وخراب؟ همه عشق و می و ساغر خود را تو ز ما بیرون کش!
این امانت بده مخلوق دگر! صبح باید بروم بر سر کار... پی این بدبختی..... پی یک لقمه ی
نان! جلوه ی عشق تو را می بینم...... در نگاه غضب آلود رییسم که چرا
دیر شده . . . .
! نه رییسی داری.... نه خدایی عاشق...... نه کسی بالا دست! کج و کوله ست و پر از گرد و
غبار. کم کمک خواب مرا پوشانید......... از دل خلوت شب.....
از درون خود من...... هرچه را می خواهی..........
عاشقانه
به تو تقدیم کنم..... هرچه را می بینی..... آمده است....... من فقط ناظر بازی توام....... و فقط یک لحظه!..... زته دل..... ز درون.....
نه به فریاد بلند.............
ز برای
عدم خود بنما....! نابودی....! به همان سادگیِ آمدنت! علت خلق همه عالم شد...... ز چه رو آمده ای روی زمین؟
علت بودن
توست! مثل آن روز نخست.......... چه وجود و چه عدم............ بهر تو خواهد بود..... حرف قشنگت این
بود: تا توانم که فلان کار کنم...... خلق و خویش.... روشش... میراثش...
همه اش
راه مرا می سازد..... تو خودت آوردی.... همه را خلق نمودی همه را............
من شدم
عاشق تو..... تورا
می خواهم!
مثل یک
بچه پر جوش و خروش..... که شوم عاشق تر......... تا که آمد امشب...... و مرا باز به آواز قشنگت
خواندی! رمز شب را گفتی: مبر از یاد مرا! پاسخی بود...... به بی مهری من!
|
سکوت .... 17 مرداد 87 - 18:26 |
گاهی چقدر ساده عروسک می شویمنه لبخند میزنینه شکایت می کنیمفقط سکوت می کنیم ......... |
صبح امروز .... 16 مرداد 87 - 11:46 |
صبح امروز عجب صبحی بود بی صدای ساعت دفتر خواب سحر را بستم دیده را بگشودم نظرم تا افق پنجره رفت رنگ یك شیشه طلائی تر بود افق و پنجره بود و خورشید پیش خود فهمیدم افق پنجره ها محدود است هر كسی حد خیالش جائی است هر كسی تا افقی می بیند هر كه ... اندازه فهمش جاری است داشتم می رفتم دست در دست نسیم زلف خورشید پس پنجره ریخت قلبم آن لحظه تپید وای ساعت دیر است در دلم طوفان بود یك نفس ساعت دیواری را در تك ساعت هفت ایستاندم ، دیدم وحشت ثانیه ها كاش نبود كاش ساعت ها را جمله بر می چیدند كاش یك راهی بود تا از این تك تك تكرار بلند سر ساعت سر وقتی موعود دلمان را ... به شفاخانه عشقی ببریم سالها بنشینیم در كنار گل یاس چش |








