
چقدر سخته که یه دنیا بها باشی نتونی که رها باشی
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی هم زبون باشی
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن که چنده
چقدر سخته کلامت ساده پر پر شه نتونی ناجی اش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی اش باشی
چقدر سخته تو خونه ات عین مهمون شی بپوسی خسته ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرقه ادا باشی


خاطره ها........
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها میمیرند رنگ ها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست...........
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند
.........................................