تبلیغات


__
در محنت و بلا
3 شهریور 87 - 20:15

محنت و بلا امتحان است و بر دل جان است،محنت حال محبت عیان كندونقصان و كمال وی نشان كند،ادم بلاافكندو تخم عطا پراكند.اگر محبت با عطا نیامیزدبه بلا بیاویزد.محنت گوهر است وگوهر عطا.محبت گل است وبلا خار وی.كدام طالب است كه نیست افگاروی.هركه را گل پسند آید ازخارش گزند ناید.عاشق كشتن رسم این درگاه است ولاابالی صفت این پادشاه.محنت با محبت قرین است و دو دوست دیرینه.كیمیای محبت رایگان نیست و هر چه بلاست به جان محب گران نیست.هزار جان باید  برای دوست تا بذل كنی درهوای دوست.بلای دوست خوش است گرچه همه آتش است.

گر بر سر من خارو خسك بارانی  باران تورا دوخته ام بارانی.

  • ارسال نظر (0)
در وجودكفتربازها نشانه هایی از حكمت خداوند است،اگر تامل كنید.
26 خرداد 87 - 18:24

  كفترباز ها  اگر نبودن شاید نسل كفترها تا الان منقرض شده بود.كفتربازها به خاطر دل خودشون كفترا رو بازی میدن و به اوج گرفتن و معلق زدنشون نزد دوستان مباهات می كنن.اما این پیروی از خواسته دل برخلاف تصور اكثر مردم با اراده خداوند منافاتی نداره و چه بسا كفتربازایی كه از همین طریق به درجات عظمایی رسیدن.وخداوند این قوم كفترباز رو بی جهت خلق نكرد.اون می توانست به جای اینا كلاغ باز یا عقاب باز بیافرینه یا حتی گنجشك باز ولی تو این همه پرنده ،این موهبت نصیب كفترها شده كه كسی تروخشكون كنه و راه و رسم پریدن رو یادشون بده.اینكه چراتو این همه پرنده  این لطف و مرحمت به كفترا شده محل تامل و تفكره.

  • ارسال نظر (0)
ناکجا
6 آبان 85 - 02:25

بر روی سردر ورودی با خطی قرمز جمله ای نوشته شده بود که سعی کردم آن را بخوانم اما تاریکی شب و تازیانه قطرات ریز باران که هر لحظه تندتر میشد این امکان را به من نمی داد. در زدم .پس از چند لحظه دختر لوند خندانی در را به رویم باز کرد و گفت :خوش آمدید.سپس کنار رفت تا وارد شوم .به عقب برگشتم و گفتم:خانم........که دیدم اثری از او نیست.دالان باریک ونیمه تاریکی روبرویم بود.حرکت کردم.از آخر دالان صدای گفتگوی چند نفر به گوش می رسید.


به بخش مرکزی ساختمان رسیدم که از چهار دالان دیگر به آنجا راه بود.گرداگرد سالن را با مبلهای راحتی پرکرده بودند و حدود سی نفر در آنجا بر روی مبلها نشسته بودندو بعضی ها در گوشی و بعضی ها با صدای بلنددر حال گفتگو بودند.


- میدونی دلم خیلی برات تنگ شده بود کاشکی می اومدی برای همیشه کنارم می موندی . مخاطب زن  که مرد بلندقد و استخوان درشتی بود گفت:عزیزم من هر جا که باشم همیشه به فکر تو هستم.


صدای آنها را به وضوح می شنیدم چون دقیقا پشت سر آنها ایستاده بودم.


سرفه ای کردم ،مرد توجهی نکرد اما زن به سمت من برگشت و با نگاهی اغوا کننده به من نگریست به طوری که دست و پایم را گم کردم :ببخشید راستش من در خیابان طراوت قدم می زدم و چون برای کاری می خواستم به خیابان شرافت بروم و از آنجا که راه طولانی بود ، حدود 6 ساعت ، به توصیه ی رهگذری که عقیده داشت با عبور از این خانه که به هر دو خیابان راه دارد می توانم خیلی سریعتر به مقصد برسم به اینجا آمدم.اگر بنده را راهنمایی کنید و بفرمایید از کدام دالان باید عبور کنم سپاسگذار خواهم شد.


زن با خنده عشوه آمیزی چشم از من گرفت و به مرد همراهش گفت :تو متوجه شدی که این آقا چی گفتن؟ و هر دو به شدت خندیدند.


من که کاملا گیج شده بودم به سراغ افرادی که در سمت چپ من نشسته بودند رفتم.


دوزن و یک مرد .چشمان نیمه خمار مرد جوان و لبهای مایل به قهوه ای سوخته اش به نظرم آشنا آمد ولی هر چه فکر کردم دلیل این آشنا بودن را متوجه نشدم .زنی که مسن تر بود به دیگری که جوان و شاداب بود گفت:پسر من خیلی به شما علاقه داره به  اصرار اون من نصف خونه رو به نام شما میکنم در مورد دود و دم و اینجور مسایل هم پسرمو تضمین میکنم.و با حالت ملتمسانه ای ادمه داد:خواهش میکنم دلشو نشکنین.


دختر جوان که معلوم بود تصمیمش را گرفته سرش را پایین انداخت و چیزی گفت که من نشنیدم چون از آنها دور شده بودم . ترجیح دادم سوالم رااز مرد سپید مویی که تک و تنها درست در جهت مقابلشان نشسته بود بپرسم.


بعد از اینکه موضوع را این بار به صورت شمرده و واضح توضیح دادم از مرد پیر خواستم که مرا راهنمایی کند.او انگشت اشاره اش را به سمت من گرفت. برگشتم. و به امتداد انگشتش نگاه کردم .به یکی از دالانها اشاره می کرد.عاقبت مسیرم را یافته بودم.با خوشحالی تشکر کردم  وبه سمت دالان رفتم.


در انتهای دالان به یک در تقریبا بزرگ رسیدم شبیه دری که قبلا از آن وارد شده بودم. به خیابان پا گذاشتم .پشت سرم در با صدایی که در سکوت شب پیچید بسته شد.به تابلو خیابان که نگاه کردم زانوانم سست شدند:


خدایا نه ، خیابان ندامت.


به عقب نگاه کردم ،به بالای در ،به تابلویی که این بار در نور ماه دیده می شد و با خط سرخ تندی بر روی آن نوشته شده بود:         


                                     * اگر دروغ نمی دانید وارد نشوید *

سنگ ،کاغذ،قیچی
6 آبان 85 - 02:19

مدتها بود كه منتظر بودم . برایم مهم بود . می خواستم بدانم . ولی اگر آنچه كه در مشت داشت متعلق به من نبود ؟ ولی خوب من فقط میخواستم آن را ببینم .


تا اینكه آن روز فرصتی پیش آمد . فكر كنم یكی از روزهای اردیبهشت بود . خیلی هیجان داشتم ، بالاخره می فهمیدم  كه آن شیء مهمی كه در مشت دارد چیست ؟ بعد از مدتها آن چه در مشت داشت و با این سماجت حفظش كرده بود را می دیدم  . الان یادم آمد دقیقا " نهم اردیبهشت بود . از صبح منتظرش بودم . شاید خودش هم فهمیده بود كه روز سختی در پیش دارد  . شاید هم نمی دانست . نه مطمئن بودم . تا شب انتظار كشیدم . از صبح تا شب . نیامد . عجیب بود . آدم بد قولی نبود . قول داده بود  كه آن شی ء قیمتی ( آنچه در مشت داشت ) را به من نشان دهد . شاید . . .  فردا شد. باز از صبح انتظار كشیدم . نكند امروز هم . . .  نه ، گریزی نداشت . خودش هم میدانست . آمد . و مشتش را محكمتر داشت . شاید چون امروز می خواست بازش كند ارزش بیشتری برایش داشت  . هیجان من كم كم داشت اوج میگرفت   . مجبور بود بازش كند  . زیر قولش نمی زد . اضطراب عجیبی داشتم ، نكند آن شی ء زیاد هم با ارزش نباشد . آخر شب شد . موقع رفتنش بود . در را بست  . آمد جلویم ایستاد . مشت بسته اش را برد پشت گردنش و یكباره جلو آورد . نفسم بند آمد . تا به خود بیایم رفته بود . ولی طنین صدایش هنوز در گوشم بود : سنگ  ، كاغذ ، قیچی  .

روز هفتم
6 آبان 85 - 02:01

از موقعی كه یادم می آمد كارم این بود كه برای او غذا ببرم . غذا و سایر ملزوماتش , هر چه كه احتیاج داشت . سالهای سال كار من همین بود . هر وقت به غذا و یا هر چیز دیگری نیاز داشت به من زنگ می زد , من , در هر موقعیتی بودم , كارم را رها می كردم و آنچه می خواست را برایش تهیه می كردم و می بردم . اسمش دیو عبد بود . دیوی كه در زیر زمین زندگی می كرد , البته از اول دیو نبود , یعنی اصلش آدم بود ولی نمیدانم چطور و چه ماجرایی باعث شده بود كه دیو بشود , به هر حال او به زیر زمین رفت و دیگر بالا نیامد , فقط وقتی به چیزی احتیاج داشت و بامن تماس می گرفت , برای گرفتن چیزهایی كه من برایش تهیه كرده بودم با آسانسور بالا می آمد , لوازمش را از من می گرفت و دوباره به زیر زمین برمی گشت . من خیلی دوست  داشتم  كه  بیشتر با او آشنا شوم و دلیل دیو شدنش را بدانم ولـی دیو  عبد  زیاد حرف نمی زد , بهتر بگویم موقعی كه بالا می آمد , با آن هیكل عظیم ترس در جان من می انداخت  , كه جرات سئوال كردن نداشتم , هیكل بسیار بزرگ , سری كه نصف هیكلش را تشكیل می داد و یال و كوپالی كه اطراف سر بزرگش را فرا گرفته بود , صورتش شبیه آدم بود ولی اجزا صورتش بزرگ بودند وبی حس , انگاری ازگل ساخته شده بود . من احساس خاصی نسبت به او داشتم و گر نه به نظر شما یك آدم مگر دیوانه است كه سالهای سال نوكری موجودی اینچنینی را بكند .

موقعی كه من لوازمش را به او می دادم او تكه كاغذی به من می داد و این چیزی بود كه من به خاطرش زحمت تهیه غذا و احتیاجات دیو  عبد  را تقبل كرده بودم . در آن كاغذ دستور العمل هایی نوشته شده بود كه من با عمل به آنها می توانستم روی زمین بمانم , بدون انجام دادن آن كارها من به راحتی از زمین كنده می شدم و این خیلی ترسناك بود , از شما چه پنهان یكبار كه خواستم نافرمانی كنم و برای او غذا نبردم بعد از دو روز دیدم كه پاهایم اززمین فاصله می گیرند و حدود ده سانتی متر در هوا معلق شده بودم و این خیلی هولناك , وحشتناك و به شدت ترسناك بود , به همین دلیل به سرعت غذایش را تهیه كردم و برای او بردم . خلاصه چاره ای نداشتم  , نمی خواستم از زمین جدا شوم . اینها بودند تا اینكه من با شیدا آشنا شدم  . شیدا تنها آدمی بود كه از جریان دیو  عبد خبر داشت .

نمی دانم چگونه و چطور ولی كاملا او را می شناخت , شیدا با من هم احساس آشنایی داشت ومی گفت قبلا مرا جایی دیده و به همین دلیل آمده كه مرا از زیر یوغ دیو  عبد   نجات دهد . من اوایل به حرف های او می خندیدم آخر چطور امكان داشت ؟ فكر كردم حرفهای شیدا از روی خامی است . ولی اصرار او مرتبا بیشتر می شد , تا كم كم من راضی شدم , قرار شد كه با كمك شیدا دیو  عبد را بدون غذا رها كنیم  . شیدا می گفت كه رها شدن از جاذبه زمین اصلا ترسناك نیست .

او می گفت كه من سالها ی عمرم را بیهوده صرف خدمت به دیو عبد كرده ام و حتی گفت كه یكروز دیو  عبد   میمیرد , می گفت  كه او با ما آدمها فرق می كند كه هیچ وقت نمی میریم , می گفت كه او می میرد و من در هر صورت از زمین جدا  خواهم شد پس چه بهتر كه الان به جای نوكری دیو عبدا ز شر او خلاص شوم و آزاد باشم  . خلاصه با این حرفها بود كه من قانع شدم , من حرفهای او را كاملا قبول داشتم و تصمیم گرفته شد . دیو عبد تماس گرفت و من با لحن تندی با او حرف زدم  و تماس را قطع كردم  . شیدا می خندید و من هم . دو سه روز گذشت , من كم كم داشتم از زمین فاصله می گرفتم , وزنم را حس نمی كردم حدود دو سانتی متر فاصله گرفته بودم و شیدا با خنده و شوخی دلهره و ترس را از من دور می كرد و من واقعا نمی ترسیدم . پنج  روز گذشت و فاصله از زمین بیشتر شد و من اصلا هراسی نداشتم , شیدا با من بود . روز ششم بود كه دیدم شیدا می خواهد برود , تعجب كردم و گفتم كه من به كمكش نیاز دارم , شیدا با لحن اندوهباری گفت كه خیلی دوست دارد كه در كنارم باشد ولی مشكل او این است كه اخیرا با دیوی آشنا شده كه نیاز به غذا دارد و نمی تواند بیشتر از این پیش من بماند . او رفت و من امروز كه روز هفتم است برای دیو  عبد  غذایش را بردم .

__