تبلیغات


__
خاکسترانه
18 آذر 86 - 10:55

من ترس دارم

که بگویم افسوس

آه

شیون به سر و

آتشی از برق نگاهم تا اوج

بر سینه ی این خاک

که محتاج سکوت است

...

من

اندوه دلش را با اشک

نمناکی خاکستر خاکم  ... دیریست.
  • ارسال نظر (5)
سایه می خندد...
29 مهر 85 - 23:25

من


سایه


خیابان


...


قدم اول ...سرگیجه.


" اوهوی ! یارو ! چته ؟ مگه دعوا داری ... ؟ "


می افتم تو جوب ...


سایه حالش بد میشه.


...


قدم دوم ... تخت.


" آقا اینجا توالت زنونه است ... اوه اوه اوه ! چی شده ؟ بیا ... بیا برو تو !!! آهای خانوما ... کی دستمال مسمال داره ؟ این آقا رنگش عین گچ شده از بس خون از بینیش رفته ..."


سایه میاد بالای سرم ... می رم توی کما .


" عزیزم چی شده ؟ تو چرا به این روز افتادی ؟ می مردم و تو رو به همچین حال و روزی نمی دیدم ... قلم پام میشکست و نمی رفتم ... آقای دکتر ! خوب میشه یا ... "


...


قدم سوم ... روح.


سایه ، الان روزها و شب های زیادیه که مرده ... بالای همون تخت ... توی همون بیمارستان .


" می خوای سحر صدات کنم ... ؟ "


منی که سر مزار سایه دارم خرما خیرات می کنم ، بهش می گم :


" نه ... همون غضنفر بهتره !!! "


...


و سایه خندید .

__