- 1
- 2
کاش می گفتی ........ 30 بهمن 86 - 07:06 |
یک ماه بود می دیدم دلتنگ رفتنی اما چیزی نمی گفتی کاش قبل از آنکه راهی شوی می گفتی که بعد از این من کجابه دیدنت آیم ؟ در کدام خاطره در کجای این تاریخ برای همیشه ثبت خواهی شد؟ پدر بگو .... مگر تو کجا رفته ایی که جمعی چنین سوزناک می گریند؟ |
زیبا ترین ترانه... 30 شهریور 86 - 03:34 |
فصلهای بی اهمیت ...
روزهای تکراری ... پرواز پرنده گانی گنگ ... .تنها در سکوت شعله ور شدن ... و آوازی را انتظار کشیدن که شاید از آن کلاغی است که امواج امدنت را درک کرده است .... زیباترین ترانه ای که هستی سروده است. |
کوتاه نوشته ها... 10 شهریور 86 - 10:43 |
چند تا از کوتاه نوشته های من . خواستم ثبت بشوند که فراموششان نکنم
1. هنوز فکر میکنم تو آخرین ساکن موجهای خروشانی هستی ام گهواره ات را بی دریغ به تصاحب دریا خواهد برد .
2 . وقتی خبری از تو نیست تصورام این است روزگارت پر از آفتاب و نورانی است این بهترین پیامی است که دریافت می کنم
3 . آنجا بدون من شعله ها همه سردند و موقتی گونه های تو تنها با درک نیازهمیشگی من در پایدارترین ارتباط انسانی چنان داغ میشوند که تو مبهوت میشوی
4 . لبهای تب دارم انگشتان نوازشم سرگردان شدند تو نیستی!!!
5 . تو میتوانی به خودخواه ترین زن دنیا بدل شوی وقتی که بدانی مقصر احساس لذت یک مرد از زندگی هستی
6. می خواستم گناهانم را برای تو تشریح می کردم بهشتی که در آن پا نهاده ام بی وحشت صلیب!
7. تو در رنجی و من بی تو بی چاره در انتظار پایان درد تو من و آینده به انتظار تو اینجا نشسته اییم زود تر بیا که اسیر شب نشویم
8. هر روز با تردید های تو مرگی با چشم های هوس به دنبال من راه می افتاد در نبود تو اما تردید ها مرا کشتند کمک کن که مرده بمانم بی تردید.
9 . زمانی عاشقانه خواهم مرد تو باورام خواهی کرد خواهی دید دستهای بریده ام صداقت تمام سلولهای مرا مشت کرده اند.
۱۰ . احساس ترا قاب کرده در ضلع روشن چشم هایم نهاده ام گرچه اضلاع دیگرات مرا کشتند اما آنچه از خلوص تو برمی خاست همیشه برایم جاودانه خواهد ماند |
روز پدر بود و پدر نبود 6 مرداد 86 - 17:13 |
دلم برای کشته شدن زیر رگبار گلوله های تو تنگ است!! ...
سر بازانمان کجا هستند؟؟؟.. هلیکوپتر های جنگی مان ؟؟؟؟؟ و مسلسل هایی که بی وقفه شلیک می کنند!... از وقتی که دیگر بازی نکرده ایم .... تصورم این است باطری مسلسل های تو خالی است ... تو باید صدای نازت را به سمت قلب من نشانه روی ... دقیق باش درست اصابت کند ... به جای دردناک آن که از فراغ تو می سوزد ... چه بی رحم هستم که هنوز زنده ام عزیز.... صدای انفجار خنده های تو را.... من همیشه خواب می بینم ... و دست های کوچک و نازت.... که همیشه .... مرزهای دوستی را وسیع تصویر میکنند .... تو همیشه قوی بودی ... برادر دل نازکت که تمام سلاح های جنگی اش را به تو بخشید ... تا تو پیروز جنگ ها باشی ... من نیز اسیر خوشبخت زندانتان اما.... انکه می پندارد اکنون زمان دشمنی است.... به بازی مان شبیخون زده است . .. ترا سلاح کرده "غمت "را به سوی من پرتاب میکند روز پدر بود و پدر نبود ... من با سوزناکترین اشک ..... "غمت" را گریستم |
اعتراض 26 تیر 86 - 05:52 |
اعتراض دارم ...
به خوابی که مرا ربود به جسمم که روح مرا سالها به هر سیاه چاله که جذب میشود همراه می برد به چشمم که سالها فقط نگاه کرد و ندید به همسرم که هم بندم بود اما.... همراز من نبود با دوزخیان هر روز رازمرا به کوچه ها می برد جار میزد .... اشک میریخت تا باورش کنند تنها دلتنگیش آن بود که من بیشتر از او شاید .... بیراهه رفته ام اعتراض دارم به دستهایم که تاکنون انگشتان دستی شکاف های خالی احساسش را پر نکرده است به روحم که تحقیر شد... دریده شد... زخمی و خون الود آواره اش کرداند و هیچ نگفت من اعتراض دارم سهم من از زندگی کم بود . |
گنگ 3 تیر 86 - 17:10 |
دور خودت دیوار میکشی . خودت رو آزار میدی . بی اعتمادی . سردی . نمیتونی حرفی رو بزنی که دلت می خواد . هرکلمه که میگی میخواد بگه" منو باور نکن" ....دور شدی انگار که خودت رو به کشش های بخشیدی که نمیخوای ..... داران ترو کشاکشان با خودشون می برند .... نگاهت هنوز به یک امید بنده ....... هراس تو چشمات موج میزنه...بغضی داری که نمی خوای بشکنه ......گنگ موندی ....زمان رو حس میکنی که داره پوست تنت رو خراش میده ...تنها موندی ... کسی نمیتونه بهت نزدیک بشه ... میخوای و لی نمیزاری ...چته ؟؟؟؟ ....داری با خودت میجنگی ؟؟؟؟؟چکار کنم که بخندی ؟؟؟ چطوری بهت بگم که بزار وقتی که آموخته ها و تمام حس ها باهات بودند تصمیم بگیر ؟؟...اینجوری که نمیشه ...زانو بغل کنی و بشینی ....مارو هم کسل کنی ......فکر نکن امروز باید تصمیم بگیری ....تصمیم رو وقتی بگیر که خیلی راحتی و با بیرون از خودت آشتی کردی.....تا وقتی خودت رو عذاب میدی تصمیم گرفتن هم بی نتیجه است فردا باز مجبور میشی دوباره زانوهاتو بغل کنی ...درها روبندی .....باز دنیا رو برای خودت به اندازه جسم خودت کوچیک کنی.....یک لحظه فکر کن .... میتونی با حس های که امدند ترو امروز از تنهای در بیارن همراه بشی ....ما رفتیم ....خودت میدونی منو کجا میتونی پیدا کنی.. |
اخرین تردید 27 خرداد 86 - 00:31 |
مامور پارکینگ کلی معطلم کرد بیست دقیقه ای طول کشید که ماشین را جایی پارک کنم .... وکلیم جلوتر نشسته بود و بعد همه یک مرد با عینک و ته ریش و البته کمی جوان . و بعد هم زنی که می توانستم با کوجکترین نشانه بشناسمش . پ.. بود . بغل دیوار هر سه سیخ روی صندلی های غربتی دادگاه ....کسی متوجه حضور من نبود ....سرش را کمی از بغل گوش مرد که گویا وکیلش بود چرخاند نگاهش به سقف نرسید مرا دید ....انگار اظطراب بود که روی صورتم پاشید . بعد هم خنده ای ....که جواب احوال پرسی ام باشد . جایی مقابل قاضی نشان دادند که بنشینم .....شما آیا هیچ راهی برای ادمه زندگی با همدیگر را ندارید ؟ این اولین سوال قاضی بود خطاب به من .... یک سال و شش ماه از هم جدا بودیم روز های امیدوار هم بودند مثل همان ۱۴ سالی که در کنار هم بودیم ....یک بار دیگر نخواستم تردید های چند ساله زودتر از من جواب بدهند ....گفتم ما در این مدت به نتیجه ای نرسیدیم . یک و نیم سال کم نبود برای لغو تعهدی که در عرض یک هفته پا گرفته بود ؟ بیش از همیشه احساس میکردم شکسته بود ....اما هنوز تردیدهای خودش را کول کرده بود و به زحمت نشسته بود .... پرسش از بچه ها که شد تاب نیاورد ........اتهامات بیشتر ....من از بی پروای این زن شگفت زده بودم مثل تمام روزهای بر باد رفته .....مثل گذشته باز من خیس عرق شدم .....خجالت زده از خویش و انسانهای که تنها با این کلام زشت داشتند مرا می شناختند !!..... اصرار او در استفاده از الفاظ زشت ... امروز هم زننده بود .......من جز سکوت کلامی نداشتم .....کلامی که در نهایت این ارتباط خواهد ماند ........یک سکوت طولانی تا انتهای عمر ...... |
DOSTI 7 اردیبهشت 86 - 08:16 |
شیفتهگی انسان واپسمانده به دانستن زوایای خصوصی زندگی دیگران و سرکردن به درون آنچه "حوزهی خصوصی" آنها نام دارد، نقطهی مقابل منش انسان متمدّن است که وجود مرزهای خصوصی را حق انسانی و شهروندی مردم میداند. به عبارتی، هر چقدر انسان متمدّن به "خط قرمز" زندگی دیگران حرمت میگذارد، فرد متعصب در پی شکستن آن است. وجه تمایز انسان متمدّن و سالم و انسان واپسماندهی متعصّب و آسیبدیده فقط در "شیوهی دوستی" آندو نیست؛ چه بسا از "سیاق جدایی" بهتر بشود ایندو را باز شناخت. برای انسان متمدّن، جدایی مساوی با دشمنی نیست. انسان واپسماندهی آسیبدیده امّا اصرار دارد که یا دوست من باش، یا دشمنم؛ او هیچ "حدّ وسط"ی نمیشناسد. مشخصهی انسان متمدّن "بیآزاری" اوست. در مقابل، از آنجا که ذهن انسان واپسمانده تمام مدّت درگیر زندگی دیگران است، ارتباط ما با او به هر شکل که باشد، از آزارش درامان نخواهیم بود |
mesle ensan 31 فروردین 86 - 08:36 |
مثل باران باشیم ... در تهی دستی باغی بچکیم .... مثل بادی باشیم .... در سکوت یخ باغی بوزیم.... دست گرمی باشیم پیچک هرز گلی را بکنیم ...... نگذاریم کسی سنگ به قانون شقایق بزند.........زخم را بر داریم ...پرده از روی عطش ها بکنیم ... و به رودی بزنیم که در ان پاکی شبنم جاری است.........سقف حدی است که بی حوصله در ذهن.....پرداخته ائیم.... سقف را برداریم ....وبه خورشید مجالی بدهیم ... تا به هر عاطفه یخ زده هجی بکند گرما را..... بگذارید که خوشبختیمان را بغل هم بگذاریم و قسمت بکنیم.......وبه یکسان به همه سهم برابر بدهیم....شب سرما زده از پنجره دم زده روشن ما بیزار است... دست بالا ببریم ....و به هر پنجره نوری بدیم ... هیزمی خشک در اندیشه آتش بگذاریم ....وبخواهیم که هم فکر بهاران باشیم...مثل انسان باشیم |
هدیه تو 28 فروردین 86 - 00:41 |
- 1
- 2






