راه ... 24 آذر 84 - 17:57 |
سخن از ماندن نیست ...
من و تو رهگذریم ...
راه طولانی و پرپیچ و خم است ...
همه باید برویم تا افق های وسیع تا آنجا که محبت پیداست ...
![]() ضربه به ضربه قدم به قدم ای مسافر راهی وجود ندارد ...
راه با راه رفتن ساخته می شود ...
اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیاندازید تمام چیزی که خواهید دید علامت هایی از افرادی هستند که روزی پاهایشان این راه را درنوردیده است ...
ای مسافر راهی وجود ندارد !!!
راه با راه رفتن ساخته می شود ...
یا حق ...
حامد |
درس های زندگی 22 آذر 84 - 10:11 |
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم .بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفتق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهد.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان است و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما هرگز بدون ایثار نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نیز میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست. بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه می دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسیده شده است دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترین لذت دنیا است.
و در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.یا حق ...حامد |
پائیز 22 آذر 84 - 09:57 |
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه وقتی از منبر باد بالا می رود درخت ها چه زود به گریه می افتند ....
![]() تیغه ء یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت:" هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی ."
برگ برآشفت و گفت:" ای فرومایه ء فرونشین ! موجود بی آواز بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی . "
آن گاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار فرا رسید باز بیدار شد و یک تیغه ء گیاه بود .
هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند زیر لب با خود می گفت:" وای از دست این برگ های پاییزی ! چه سر و صدایی می کنند ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم میزنند ...
یا حق ...
حامد |
بنام خدا 22 آذر 84 - 09:53 |
![]() آنگاه که بگویی
به نام خدا
خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را یاری خواهم کرد
خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد
دریای آرزویت مرداب غم نگردد
بر چهره ات نبینم گردی زنامرادی
از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد
جام دلت همیشه لبریز شهد بادا
در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد
یاحق ...
حامد |











