ترنم 4 بهمن 84 - 20:53 |
غصه ها و بغض های من بارانی گشت تا در فراسوی افقهای دور بر سقف خانه ات ترنم خواب ساز كند و ضرب آهنگ لالائیش تو را آسوده خواب كند. 23/11/83 |
درد من 4 بهمن 84 - 20:51 |
غروب كه خورشید را به زیر سلطه خود می برد و به پایین می كشد و آسمان كه خون گریه می كند از خنجر غروب بر افقهای دور دست ونیزه های خونین این نبرد كه زمین را نشانه می رود هزاران هزار زخم سرخ بر قلب زمین به یادگار می زنند ولاله های سرخ درد از قلب پاره پاره زمین بسوی آسمان سربلند می كنند تا با هزاران هزار نگاه سرخ بغض درد را در سكوت عشق معنا كنند و این منم كه درد خویش را به استعاره از خورشید عشق تو تا سردی زمین قلب خود به تماشا نشسته ام و درد من در تبسم لبهای مهربان تو آرام میشود من دردهای زخم قلب خویش را بارها با تبسم توا لتیام داده ام همان زخم هایی كه با نیزه نگاه آتشین تو تنم را پاره پاره كرده است و غروب مرگ روز و آغاز شیدایی من است و من اینگونه به ظلمت همیشگی شب محكومم. 22/9/83 |
كابوس 4 بهمن 84 - 20:50 |
غروب كه از راه می رسد و خورشید را به زیر سلطه پنجه های مرگبار خویش می كشد خجل می شود از شعله های شمعهای داغدار بر مزار تو و روزگار- بی تو- چه غریبانه از لابلای تركهای قلبهای شكسته می گذرد كنون ناباورانه سوگ تو را به چهله نشسته ایم و هنوز در انتظار معجزه ایم تا ز خواب برخیزیم آری خواب است این كابوسی تلخ و دروغین آرمان نمرده است ما خواب دیده ایم آری خواب دیده ایم آرمان نمرده است برخیز- نخواب- بگو كه زنده ای صدای نبض عاشق تو در ریشه گلهای رویان بر مزار به گوش می رسد برخیز- بگو كه كابوس بوده است هر آنچه دیده ایم بگو- بگو كه كابوس بوده است. خدا ! خدا ! كجایی خدا؟! صدای گلوی خسته مرا می شنوی؟ صدای سكوت رگهای به بنبست رسیده مرا می شنوی؟ چرا به داد دل شكسته ما نمی رسی؟ چرا درد را در نگاه ما نمی بینی؟ نه- نه باور نمی كنم نگو كه مرده است آرمان نمرده است بخواب رفته است و غنچه های نوشكفته باغ برای او از عشق و عاطفه می خوانند بخواب آرام بخواب آرمان آرام بخواب 23/1/84 |
سكوت 4 بهمن 84 - 20:48 |
سكوت انتظار ودیواری بلند تا آنسوی ابرها من از نام عشق كه با گچ خیال بر روی دیوار لحظه ها به یادگار مانده است- خسته ام . *** من از گذشته های دور حرف می زنم از زمان كودكی از آن زمان كه گچ نصفه كنار تخته سیاه را برای كشیدن پنج وارونه كش می رفتیم من از لطافت دستهای كوچكی حرف می زنم كه روی دیوار با خطی بچگانه می نوشت: دوستت دارم. و اكنون من ماندم و آن دیوار كه هزاران سخن به یادگار بر تن دارد كاش بجای آن همه نوشته هر روز آجری از این دیوار جدا می شد كاش دیواری نبود- حصاری نبود و فاصله دم و باز دم نفسها بود من از جدایی آدمها از فرار نگاهها از سرمای استخوان سوز دستها بی زارم من از نام عشق- از دوستت دارم از دیوار- از دروغ بیزارم من از سكوت از سیاهی خیا ل از بهار از گذر زمان بی زارم من از مرگ هولناك عاطفه پشت دیوار بلند آرزو بی زارم. 24/11/83 |
غم 15 دی 84 - 19:57 |
نفس در سینه محبوس است و گاهی بی قراری می كند در دل و در دهلیز دل آهی نهفته آتشین پیغام كه می غرد میان تن و می خواند سرود غم های! جمله غمخواران و نیكان از تبار و نسل بی فرجام باران هر كجا هرگونه هستید- تن از این مرداب شوم و نفرت انگیزی كه جان را در تهی سرشار می دارد رها دارید این كه می خواند براتان نغمه هایی از فراق سینه ای پر خون ز زخم روزگار دارد به تن هیچ می دانید كه دل بشكستگان آوایشان دردیست بس غمگین؟! هیچ می دانید كه دل بشكستگان در حسرت مرگی سخت غمگینند؟! نفس در سینه محبوس است و گاهی بیقراری می كند در دل و در دهلیز دل آهی نهفته آتشین پیغام كه می غرد میان تن و می خواند سرود غم. در سومین روز غم از دست دادن آرمان عزیز 20/12/83 |
جمعه 14 دی 84 - 18:29 |
در سوگ جان باختن پنجاه هزار عزیز هموطن- كه در زمین لرزه شهر تاریخی بم در زیر آوار پر پر شدند: جمعه خونین جمعه غمگین جمعه سرشار سیاهی هر طرف فریاد هر طرف بی داد گریه و داغ و فغان كوچه ها ویران آه- امان از روزگاران آه- امان... این همه آوار این همه ویرانی و آزار این همه انسان فتاده در میان خاكها این همه نعش عزیز هموطن غرقه در خون و فتاده در گذر مادران از داغ فرزندان- خاكها ریزند به سر كاش موسی با عصایش می رسید كاش عیسی یك نفس در جان مردم میدمید ای خدا! رحم ات چه شد؟زخم ضعیفان را نمی بینی مگر؟! خشم تو از چیست؟زمین را تو رها كردی مگر؟! این همه بغض و غضب از تو بعید است در زمین بخشش و لطفت كجا رفت؟حال این مردم ببین جویهای خون میان كوچه ها گشته روان هر طرف نعش است- نعش كودك و پیر و جوان داغداران جامه از تن می درند اشك ریزان خاك بر سر می نهند مادران مویه كنان سیلی به صورت می زنند پدران نومیدوار آوار را پس میزنند هر طرف رو می كنی فریاد دردی میرسد وز در و دیوار ویران گشته خونها می چكد آه امان- آه امان از روزگاران ای فغان جمعه خونین جمعه غمگین جمعه سرشار سیاهی این همه آوار این همه ویرانی و آزار این همه انسان میان خاكها آه امان از روزگاران آه امان... 5/10/82 |
انتظار 14 دی 84 - 18:28 |
زمان چه خودخواهانه گذر می كند از شكاف لحظه ها و چه تند عقربه های ساعت بدور حیرانی روزگارمی گردند؟! دم و بازدمم را شماره می كنم خفگی زایده شمارش لحظه هاست!!! دو دلی در رگان احساسمان در ضربان زمان جاریست و نبض زمان یادآور تابوت لحظه هاست. من در انتظار تو به تشییع عمر در تابوت انزوا در گورستان خاطره ها دل بستم من هر روز غروب به خاك می سپارم روز بی تو بودنم را تمام عمرمن به خاكسپاری ایام پر درد طی شد!! و اكنون كه چشم می گشایم غریبانه به گور می دهندم ؟!!! زمان چه خودخواهانه گذشت و عمر چه بی ثمر پایان بافت اما شكاف لحظه ها جاریست و و من زیر خاك به انتظار شنیدن صدای گامهای تو به ابد محكومم0 23/11/83 |
عشق 13 دی 84 - 18:13 |
به قطره های گریزان و سرد باران در عبور از نور چراغ تیر برق نگاه می كنم- كه رو بسوی زمین تند گذرمی كنند و باد كه برگ درختان را به زیر سیلی سرد خود – بی تاب می كشد. من از عبور خاكستری ابرهای نفاق بر آسمان گرفته سینه ها بی زارم من از پشت شیشه غبار گرفته ایام در چارچوب چوبی پنجره فاصله- به افق های دور دست تا بیكران دلداگی تا سبزی صداقت و دلبستگی به تمنای نیم نگاهی نشسته ام ابر... ابر- تیره و سیاه خاكستر وجود به آتش كشیده است و با صدای رعد می غرد ومن از این ناله درد بی زارم. چرا كسی به دیدار من نمی آید در این شب دلگیر تنهایی؟! آه... صدای باد ریزش باران و زوزه سگی گرسنه در جستجوی استخوان.. ******** غم ایام اصطكاك عواطف و خنجری كه بر استخوان طرح درد میزند... چرا كسی مرا درك نمی كند؟! من از مرگ حقیقت حرف می زنم از سكوت انزوا از نهان كردن احساس پشت لبخندهای ظاهری و تقدیم عشق دروغین با چیدن ساقه های گل و عطرهای گرن قیمتی كه بوی كافور می دهد. وز آنطرف دستهای گوركنی كه تاول دردش بیل را به خاك هدیه می دهد . ما با قلبهای آهنین هر روز گور یك دیگر میكنیم نه با بیل و تیشه با یك نگاه مهربان كه در پس آن نشسته هزاران هزار كینه با پنجه های خونین سینه ها می دریم و قلبها از ریشه می كنیم. ما گرگهای گرسنه ایم در پوستین گوسفند و این حقیقت كه داند- بجز چوپان و آن نی گله مند؟؟! آه- طرح درد میزند درخشش دندان تیز حرص بار در پس غنچه سرخ لبخند دلپذیر چرا كسی مرگ را باور نمی كند؟! ما همه مردهایم ما مردگان شوم به ظاهر زنده ایم كه بی نبض و قلب به زهرخند زندهایم. به كدامین گناه- در این فضا من از عشق و عاطفه از قلب و شمع و شعر- سخن ساز می كنم؟! ما همه مردهایم در گور تنگو سردی كه بر لحدش به تمسخر نام عشق كنده اند. 20/11/83 |
دروغ 30 آذر 84 - 19:19 |
چشمها هرگز دروغ نمی گویند پس چشمهایت را ببند و از صداقت بی دریغ قلبت بگو از عشق و ماندنت از بی قراری دلت از لحظه های تلخ تنهاییت از عذاب سرد نبودنم بگو-به صداقت چشمان بسته ات سوگند می خورم كه باور كنم بگو بگوكه دستهای گرم تو تنهایی دست مرا بلند بلند صدا می كند بگو كه آغوش امن تو نبض تن مرا در خلوت شبت هر شب دعا می كند بگو-بگو با چشمهای بسته ات از لحظه های سخت انتظار از دستهای بیقرار از چشمهای اشك بار بگو-بگو من صادقانه باور می كنم بگو... 21/6/84 |







