تبلیغات


__
اسكناس 20 دلاری
4 اسفند 86 - 18:58

 

اسكناس 20 دلاری

سخنران در حالی كه یك اسكناس 20 دلاری را بالای دست برده بود از 200 نفر حاضران در سمینار پرسید: چه كسی این 20 دلاری را می خواهد؟ همه دستها بالا رفت. او گفت: قصد دارم این اسكناس را به یكی از شما بدهم اما اول اجازه بدهید كارم را انجام دهم. سپس 20 دلاری را مچاله كرد و دوباره پرسید هنوز كسی هست كه این اسكناس را بخواهد؟ دستها همچنان بالا بود. او گفت: خوب اگر من این كار را بكنم چه میكنید؟ سپس اسكناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد كرد. او 20 دلاری مچاله و كثیف را از روی زمین برداشت و گفت: كسی هنوز این را میخواهد؟ دستها همچنان بالا بود.
سپس گفت: دوستان من شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید. در واقع چه اهمیتی دارد كه من با این 20 دلاری چه كار كردم. مهم این است كه شما هنوز آن را می خواهید. چون ارزش آن كم نشده است. این اسكناس هنوز 20 دلار می ارزد. خیلی وقتها در زندگی به خاطر شرایطی كه پیش می آید زمین میخوریم و مچاله و كثیف میشویم. احساس میكنیم كه بی ارزش شدیم. اما اصلا مهم نیست كه چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد. كثیف یا تمیز، مچاله یا تا خورده هنوز برای كسانی كه شما را دوست دارند و برای كسی كه شما را خلق كرده ارزشمند هستید. خدا هیچ گاه بنده اش را فراموش نمی كند.

  • ارسال نظر (0)
درددل
16 بهمن 86 - 14:41

درددل

مدتی است كه آرامش با تمام زیبائیهایش از وجودم رخت بربسته و تردید و اضطراب قدرتمندانه و پیروز فرمانروایی می كند و گهگاه چنان مرا در خود می فشارد كه نفس كشیدن را برایم سخت تر می سازد و من تنها می توانم در خلوت تنهایی خود با اشكهایم مرهمی برای زخمهای روحم باشم.
روزهاست كه منتظرم اسب شاهزاده خیالم بیاید و مرا بر بال خود سوار كند و از این سنگلاخ بجای مانده از عصر تهی از انسانیت فرسنگها دور كند. چندی است كه با تمام قوا تلاش بر آن دارم كه این حباب تنهایی كه سالهاست بر وجودم سایه افكنده است را در هم بشكنم ولی هیچ دست یاریگری مرا مدد نیست.
آه خدایا به حرفم گوش كن، به دردم گوش كن ، در این دنیایی طاعون زده غریبم، یاریم كن.تنهایم، پناهم ده. اسیرم، رهایم كن. آه ای نوح كشتیبان به فریادم رس كه بی تو چگونه می توانم در این دریای متلاطم زندگی به ساحل نجات رسم ؟!
دلم مجروح است و زخمم چاك و آنرا زنگار مرهم است. خدایا كمكم كن كه من جز تو هیچكس را ندارم ...

جای اوخالی است
11 بهمن 86 - 17:10

جای اوخالی است

 

تقدیم به همه دختران و پسرانی که جای پدرشان خالی است ...



درتنگنای اتاقی تاریک
خیره به تصویری از وجود یک مردم
مردی از سایه سار تنهایی
آشنای دیرینه دل تنگم
مردی بایک نگاه روحانی
وسعت قلب پاکش دروجودم
همیشه جاودانی
دلم برایش همیشه بی تاب است
و عروس چشمهایم
خیس از وجود پر رازش
و هنوز هم زنده است
گرچه می گویند که او دیگر نیست
مردی از مردهای زندگی
اکنون
جایش درکنار دخترش
خالی است .53.gif

لحظه ها
23 دی 86 - 09:30

 

 

لحظه ها

من پر از شعرم ، پرم از شعر ناب
من پر از نورم ، پرم از آفتاب
من پر از مهرم ، پر از آیینه ام
عشق می كارد كسی درسینه ام
من پر از ابر ، شبنم چشمه سار
من پر از باران ، پرم از آبشار
من پر از جنگل ، پر از افرا و سرو
من پر از آواز زیبای تذرو
من پر از باغم ، بهارم ، بودنم
من پرم از رنگ و بوی اطلسی
من پرم از های و هوی زندگی
من پرم ، پر ، من پر از آكندگی
من كویرم ، من به خشكی زاده ام
دل به سودای شقایق داده ام
دل به سودای شقایق داده ام
من پرم از چشم ، پر از دیدنم
من نسیم مژده روییدنم
من خود بادم ، خود آزادی ام
من خود آبم ، خود آبادی ام
لحظه ای دارم پر از دریا و موج
لحظه ای دارم پر از پرواز و اوج
لحظه ای دارم پر از غوغای رود
لحظه ای دارم پر از شعر و سرود
لحظه ای دارم پر از فرزانگی
لحظه ای دارم پر از دیوانگی
لحظه ای دارم شرابی ، شوخ ، شاد
لحظه ای دارم كه دور از من مباد
لحظه ای كه آرزوی لحظه هاست
لحظه ای كه هرچه می بینیم خداست
لحظه ای كه من رها هستم ز من
من جدای از تن و از خویشتن
این تویی این من ، ضمیری بیش نیست
من دراین جا جلوه ای از خویش نیست
با دل سودایی سرگشته ام
من به دنبال خدا می گشته ام
درزمین ، درآسمان ، دركهكشان
لیك او نزدیك تر از جسم و جان
او به فصلی خودش را می نمود
اوبه دست خود افق را می گشود
او به ما از نور خود تابیده بود
عطر خود را بین ما پاشیده بود
او بهار آورد بعد از فصل سرد
او نشاط آورد بعد از رنج و درد
سبزه و گل را به ما تقدیم كرد
عشق را دربین ما تقسیم كرد
غرق خود بودم ، به خود پرداختم
من خدا را دیدم و نشناختم
من نگاه سبز او را دیده ام
ازلب او باده ها نوشیده ام
گوش ما گاهی صدایی می شنود
باز غفلت آن صدا را می ربود
لحظه ها گاهی خدایی می شوند
باعث این آشنایی می شوند
درخلوص و خلوت پنهانی ام
من پر از موسیقی روحانی ام
ای خدای لحظه های دلپذیر
شادی این لحظه را از ما مگیر
می شود سالك به بالا پرگشود
دربهار از ساحل زاینده رود

لابلای گذشته ها
22 دی 86 - 14:38

لابلای گذشته ها

امروز در لابلای دست نوشته های سالیان پیش شعری دیدم از فریدون مشیری كه برای عزیزترینم نوشته بودم. به یاد آن روزهای پر خاطره و فراموش نشدنی و به یمن نزدیك شدن پاییز رویایی دوست داشتنی دوباره آن را مرور می كنم:
"...من روز خویش را
با آفتاب روی تو
كز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می كنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:
_كه دستم به دست توست!_
من، جای راه رفتن
پرواز می كنم!
آن لحظه ها كه مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش می كنم
گاهی در میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو، هر چه هست فراموش می كنم...
گویند این و آن به هم _آهسته_:
_هان هان! دیوانه را ببینید بی خود،چو كودكان، لبخند می زند!
و من، دور از این ملامت بیگاه، همچنان سرمست
در فضای پریخانه های راز
شاد از شكوه طالع و بخت موافقم
آخر، چگونه بانگ برآورم كه: _عاقلان
دیوانه نیستم، به خدا سخت "عاشقم"!!!"

خدایا
17 دی 86 - 08:19

خدایا

خدایا
به من زیستنی عطا کن که درلحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ...
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم ...
بگذار آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری ...
ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد !
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند
به کاغذها همنشینی با شعر ها را عطا فرمودی !
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر
گل روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند !
یک روز دروازه های ابدیت رابه روی من بازکن ،‌ بگذار دمی درکوچه های بهشت بیاسایم !
ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند !
ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند
به تو ختم شوند !
روح مرا مثل پر پروانه ها زیباکن و مرا درمیان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار !
ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری !
ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم !
ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود
به ملکوت می بری !
دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست !
آمین
95.gif دکتر علی شریعتی

دلیل بودن من
17 دی 86 - 08:17

 

دلیل بودن من

اهورایی ترین ستاره من .
پرمدعاترین بهانه ها را برای حضورت ، بی امان روی حجم انتظار می ریزم اما فقط یک لحظه بایست و به شکوفه هایم نگاه کن ، من همان نرگسی می شوم که غنچه هایش ازتبار دل تواند . حرفهایت را به حس غریب شفق نگو . دلت را به پاکی اشکهایم نبند . من کوچکی پروانه ها را به بزرگی تو می بخشم و طراوت گمشده آبی ترین یاس را به سالروز رقص لبخندت می دهم . من تو را بین تبسم بلورین پروانه ها می خوانم . تو را به مقدسترین میثاقها قسم می دهم ، بیا و دلیل بودنم باش . همه زنبقهایی را که عاشقشان بودم به پایت ریختم . نگذار برای ماندن تو شاپرکها هم غرق التماس شوند ، دلت می آید کاری کنی که اشکهایم برایم دل بسوزانند ؟
خورشید ارزانی خودت ، کمی ستاره برایم بچین. آخر آنقدر بی ستاره شده ام که شبهایم هم خجالت می کشند بیایند . تو را به جامی ترانه از اسطوره ها دعوت می کنم ، بیا و برایم پروانه هایی بیاور از دیار بنفشه های نقره ای . من فقط چشمان تو را دارم .
چشمانی که به آنها قسم بخورم و بگویم ،" بی تو ستاره ها هم مرا فراموش کرده اند

تارهای بی صدا
12 دی 86 - 21:11

0101.jpg

آروم چشمانم را باز كردم. احساس عجیبی بود. گویی همه اطرافیانم به طرز عجیبی به من چشم دوخته اند. سكوت!
همجا ساكت بود و هیچ صدایی شنیده نمی شد. دیگر نمی توانستم صدایی بشنوم. وای چه حس عجیبی! چه شده است؟! مادرم را می‌شناسم. می‌خواهم داد بزنم: مادر! ولی چه فایده دیگر نمی‌توانم بشنوم. گوشهایم دیگر نمی شنود. دیگر نمی توانم صدای زیبای گنجشكهایی كه سحرگاه شلوغ و پلوغ میكنند بشنوم.
خدایا! چرا با من چنین كردی؟ دیگر نمی‌توانم شبانگاه قبل از خواب به نوای دلنشین گیتار كه تارهای آن با انگشتان خودم می‌لرزید گوش كنم! چه تارهای سردی. فقط می‌لرزند و فایده ای ندارند. هیچ صدایی! سكوت! سكوت و سكوت.

كوزه و چاه
12 دی 86 - 21:09

0109.jpg

در صحرا گم شده بود . از تشنگی رو به مرگ بود كه سایه دیوار خرابه ای دید . چاهی كنار دیوار بود . سر چاه تلنبه زنگ زده ای بود اما كو آب . ناامید به زمین افتاد . كنار تلنبه كوزه ای دید . روی آن نوشته بودند : قبل از تلنبه زدن ، آب كوزه را توی چاه بریزید . آب كه خوردید كوزه را پر آب كنید . اگر آب كوزه را می خورد ، زنده می ماند و اگر آب را به چاه می ریخت شاید تلف می شد . پشیمانی هم سودی نداشت . تصمیم گرفت آب را به چاه بریزد . تلنبه زد ولی آب بالا نیامد . نا امید نشد ، تا آب بالا آمد . آب را نوشید و كوزه را پر كرد . روی كوزه اضافه كرد : باور كنید آب چاه بالا می آید .

فرشته ای در كنار خیابان
12 دی 86 - 21:03

0113.jpg

خسته و افسرده دفتر مشقی در دست گرفته و در كنار خیابانی نشسته. قلمی كه از سرمای هوا و نگاه های عابران جرات نوشتن نداره. پسرك فقیر سعی می‌كنه تا با این شرایط سخت چند جمله ای روی كاغذ بنویسه.
ناگهان چشمش به دختركی میوفته كه با والدینش عبور می‌كنند. یك پیراشكی داغ تو دست اونه. وای باید خیلی خوشمزه باشه. یاد بابا و مامان خودش میوفته. وای امروز چقدر پول جمع كردم. زیاد نیست. خداكنه شب منو كتك نزنند. خدایا آیا مامان و بابای اون دخترك هم اونو كتك می‌زنن؟؟!
چند دقیقه می‌گذره. ی آقایی میاد و دستی رو صورت پسرك میكشه و یك 100 تومانی میده بهش.
مرسی (با لبخند همراه با گریه). پسرك تو دلش میگه ای كاش این آقاهه بابای من بود. چه دسته گرمی. دوست دارم بازم صورتمو گرم كنه. ولی فقط سرمای سنگی كه بهش تكیه داده حس میشه.
دیگه هوا تاریك شده. چشماش نمی‌بینه كه چیزی بنویسه. گرسنه. لقمه نون و پنیری كه قسمتیس رو صبحانه و قسمتیش رو نهار خورده در میاره تا بقیه اون رو هم شام بخوره. خدایا آیا فردا هم چیزی دارم بخورم؟؟!

__