- 1
- 2
اسكناس 20 دلاری 4 اسفند 86 - 18:58 |
سخنران در حالی كه یك اسكناس 20 دلاری را بالای دست برده بود از 200 نفر حاضران در سمینار پرسید: چه كسی این 20 دلاری را می خواهد؟ همه دستها بالا رفت. او گفت: قصد دارم این اسكناس را به یكی از شما بدهم اما اول اجازه بدهید كارم را انجام دهم. سپس 20 دلاری را مچاله كرد و دوباره پرسید هنوز كسی هست كه این اسكناس را بخواهد؟ دستها همچنان بالا بود. او گفت: خوب اگر من این كار را بكنم چه میكنید؟ سپس اسكناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد كرد. او 20 دلاری مچاله و كثیف را از روی زمین برداشت و گفت: كسی هنوز این را میخواهد؟ دستها همچنان بالا بود. |
درددل 16 بهمن 86 - 14:41 |
مدتی است كه آرامش با تمام زیبائیهایش از وجودم رخت بربسته و تردید و اضطراب قدرتمندانه و پیروز فرمانروایی می كند و گهگاه چنان مرا در خود می فشارد كه نفس كشیدن را برایم سخت تر می سازد و من تنها می توانم در خلوت تنهایی خود با اشكهایم مرهمی برای زخمهای روحم باشم. |
جای اوخالی است 11 بهمن 86 - 17:10 |
تقدیم به همه دختران و پسرانی که جای پدرشان خالی است ... |
لحظه ها 23 دی 86 - 09:30 |
من پر از شعرم ، پرم از شعر ناب |
لابلای گذشته ها 22 دی 86 - 14:38 |
امروز در لابلای دست نوشته های سالیان پیش شعری دیدم از فریدون مشیری كه برای عزیزترینم نوشته بودم. به یاد آن روزهای پر خاطره و فراموش نشدنی و به یمن نزدیك شدن پاییز رویایی دوست داشتنی دوباره آن را مرور می كنم: |
خدایا 17 دی 86 - 08:19 |
خدایا |
دلیل بودن من 17 دی 86 - 08:17 |
اهورایی ترین ستاره من . |
تارهای بی صدا 12 دی 86 - 21:11 |
آروم چشمانم را باز كردم. احساس عجیبی بود. گویی همه اطرافیانم به طرز عجیبی به من چشم دوخته اند. سكوت! |
كوزه و چاه 12 دی 86 - 21:09 |
در صحرا گم شده بود . از تشنگی رو به مرگ بود كه سایه دیوار خرابه ای دید . چاهی كنار دیوار بود . سر چاه تلنبه زنگ زده ای بود اما كو آب . ناامید به زمین افتاد . كنار تلنبه كوزه ای دید . روی آن نوشته بودند : قبل از تلنبه زدن ، آب كوزه را توی چاه بریزید . آب كه خوردید كوزه را پر آب كنید . اگر آب كوزه را می خورد ، زنده می ماند و اگر آب را به چاه می ریخت شاید تلف می شد . پشیمانی هم سودی نداشت . تصمیم گرفت آب را به چاه بریزد . تلنبه زد ولی آب بالا نیامد . نا امید نشد ، تا آب بالا آمد . آب را نوشید و كوزه را پر كرد . روی كوزه اضافه كرد : باور كنید آب چاه بالا می آید . |
فرشته ای در كنار خیابان 12 دی 86 - 21:03 |
خسته و افسرده دفتر مشقی در دست گرفته و در كنار خیابانی نشسته. قلمی كه از سرمای هوا و نگاه های عابران جرات نوشتن نداره. پسرك فقیر سعی میكنه تا با این شرایط سخت چند جمله ای روی كاغذ بنویسه. |
- 1
- 2
















دکتر علی شریعتی


