20 آبان 85 - 03:11 |
كاش در دهكده عشق فراوانی بود |
11 آبان 85 - 09:59 |
نگاه هایی هستند که بی اصالتی را فریاد می زنند . |
11 آبان 85 - 09:54 |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم, كه از خاك گلویم سوتكی سازد, گلویم سوتكی باشد بدست كودكی گستاخ و بازیگوش و او یك ریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشكند در من سكوت مرگبارم را .... « دکتر علی شریعتی » |
10 آبان 85 - 13:30 |
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضبآلوده به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز سالها هست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان میدهد آزارم و من اندیشه كنان غرق این پندارم كه چرا خانه كوچك ما سیب نداشت |
27 تیر 85 - 04:20 |
به من تکیه کن به من تکیه کن که خاصیت عشق را می شناسم به من تکیه کن مثل شبنم به برگ تورا بهتر از برگها می شناسم تورا روی گلبرگها مینویسم در آغاز در انتها مینویسم در آغاز دفترچه مشق هایم تورا گر چه «من» بود «ما » مینویسم |







