تبلیغات


__
ناله زنجیر ها
9 بهمن 86 - 18:35

باز زنجیر ها ناله می کنند روی دست های بردگان

آن زمان که تازیانه ای می خورد به روی شانه هایشان

اولین نشانه های صبح بر زمین اشکار می شود

چند تکه نور زیر پای بردگان...

کاش فردا که دوباره صبح می شود آفتاب از دل شکسته شان طلوع کند

  • ارسال نظر (2)
...
9 بهمن 86 - 18:34

 

قطره قطره زمان روی آب می افتاد

صدای تپش های قلبی در آن گم می شد

من پر از تشویش بودم باز

دست های باد می لرزاند خانه ی کوچک یاکریم ها را

و دو تخمی که آنجا بود...

یاکریم را دیدم،سوی لانه می آمد

بگمانم شنیده بود ترس جوجه هایش را 
میان جمع
9 بهمن 86 - 18:33

من میان جمع بودم و تنها

با هزار سودا

ناگهان صدای گریه ای آمد

خارج از جمع بود فریادش

پرده ی پنجره را کنار زدم با دستم

صبح نزدیک بود

درخت یخ زده داشت آب می شد
یادش بخیر
14 دی 86 - 16:47

یادش بخیر

کودکیمان را می گویم

آن روز در کوچه وقتی زیر درخت بید بازی می کردیم

دعوایمان شد

تو دست عروسک مرا کندی و دوان دوان رفتی

و من تمام روز آنجا گریه می کردم.

اما . . . فردایش آمده بودی،با دست عروسکم

و با هم آن را سر جایش انداخته بودیم

      یادش بخیر

            مدتی است رفته ای،با تکه ای از قلبم

و من منتظرم تا تو بیای،تا شاید مثل گذشته با هم ان تکه را سر جایش بگذاریم

       یادش بخیر . . .

                      کودکیمان را می گویم . . .  .

صدا
12 آذر 86 - 21:17

 

صدای ثانیه هاست می آید

صدای قطره های زمان روی آب می آید

صدای دست پینه بسته ی مردی به روی شیشه ی عمر می آید

صدای رهایست می آید

رهایی روح است از زندان

و دوباره گریه ی دستی، صدای ضربه ی اشکی

درون خاک می آید.

!
12 آذر 86 - 21:10

دستهای سرد باد

باز هم نوازش می کنند قامت درخت را

چند برگ سبز . . .

پیچ و تاب خورده بر زمین سرد٬روی برگهای زرد خیمه می زنند

گرچه برگهای زرد خسته از عبور عابران بیشمار جاده اند

بازهم برای برگهای سبز جای باز می کنند

و تمام برگها در انتظار . . .

عابر بعدی کجا قدم خواهد گذاشت؟!

 
" روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت "
13 آذر 84 - 05:23

 

      فکر می کنم اول از همه باید بگم که این وب لاگ برا کسیه که خیلی دوسش دارم هر چند که اون دیگه تو این دنیا نیست اما یادش و خاطرش همیشه با منه.

 

گفتمش:بی تو چه باید کرد؟/ عکس رخسار ماهش را داد

گفتمش:مونس شبهایم کو؟ / تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید / به من از دور نگاهش را داد

من  رفتنشو نتونستم فراموش کنم اما در بارشم نمی تونم با مردم راحت صحبت کنم پس از این به بعد این وب لاگ جایه حرفایه گفته و نگفته من میشه به اون و تقدیم به همه ی اونای که دلشون پر حرفه . . .

__