تبلیغات


__
نصایح حضرت آیت الله بهجت -علاج ما، اصلاح نفس است
30 مهر 86 - 13:37

بسم الله الرحمن الرحیم
ما می خواهیم هر چه دلمان می خواهد بکنیم، اما دیگران حق ندارند، به ما اسائه ای بکنند؛ ما خودمان، به نزدیکانمان، دوستانمان، هر چه بکنیم، بکنیم، اما دیگران، دشمنان، حق ندارند به ما اسائه ای بکنند.
آخر ما اگر خودمان را درست بکنیم، خدا کافی است، خدا هادی است. ما خودمان را نمی خواهیم درست بکنیم، اما از کسی هم نمی خواهیم آزار ببینیم. آنهایی که طبعشان آزار است، کار خودشان را می کنند، مگر اینکه یک کافی و یک حافظ جلوگیری بکند.
ما می خواهیم اگر دلمان خواست دروغ بگوییم، اما کسی به ما حق ندارد دروغ بگوید؛ ما ایذاء بکنیم دوستان خودمان را، خوبان را، اما بدها حق ندارند به ما ایذاء بکنند.
بابا با خدا بساز، کار را درست می کند. چرا در خلوت و جلوت، دلت هر چه می خواهد می کنی؟

[ اینجا] دار امتحان است، شما در فکر این باشید که خودتان را اصلاح بکنید، ما بین خودتان و خدایتان عایقی، مانعی پیدا نشود. اگر اصلاح کردید، رفع مانع کردید بین خودتان و خدا و وسائط [ انبیاء و اوصیاء] خدا اصلاح می کند ما بین شما و خلق.
حالا که این کارها را کرده ایم، باید توبه بکنیم، باید تضرع کنیم، با آن باب عالی و باب اعلی، باید به سوی او برویم [تا] ما را نجات بدهد، اول از شر خودمان و داخله خودمان، بعدها از شر خارجیها « أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک » این شهوات، این غضبهای بیجا، این شهوات بیجا، همه اش جنود شیاطین اند، جنود کفارند اینها، که در داخله خود آدم [هستند].
بالاخره، حالا که کار را به اینجا رساندیم، خودمان می دانیم دوایش استغفار است،[آیا استغفار] می کنیم؟
چاره ای نیست از اینکه باید به سوی خدا برویم، اگر به سوی خدا نرفتیم موانع هم اگر رفع بشود، موقتاً رفع می شود، دائماً رفع نمی شود
تا خودمان را اصلاح نکنیم و با خدا ارتباط نداشته باشیم، با نمایندگان خدا ارتباط نداشته باشیم، کارمان درست نمی شود؛ امروز تا فردا، تا پس فردا، این که کار نشد.
تا رابطه ما با ولی امر، امام زمان صلوات الله علیه قوی نشود، آیا کار ما درست می شود بدون اصلاح نفس؟ 

 ما از خودمان هم باید بترسیم.

بابا بترس برای دین، بترس برای خدا، افسار خودت را نده به کسی که نمی شناسی، او را معیت نکن، کاملاً دور خودت را حفظ کن
باز هم نمی ترسیم از کسی! آیا توکل ما بر خدا زیاد است یا قوت ایمان ما زیاد است!! آری کسی نمی تواند ما را گول بزند!! بابا، از دوستان شما به شما مواصلت می کنند. نه از دشمنهای شما.

در خلوتمان با خدا، تضرعاتمان، توبه مان، نمازهایمان، عباداتمان، مخصوصاً دعای شریف « عظم البلاء و برح الخفاء » را بخوانیم؛ از خدا بخواهیم برساند صاحب کار را؛ با او باشیم. حالا اگر رساند؛رساند ! اگر نرساند، دور نرویم از کنار او، از رضای او دور نرویم. او می بیند، او می داند حرفهایی که ما به همدیگر می زنیم. او عین الله الناظره [است] و جلوتر از ماها می شنود حرف ما را؛ بلکه خودمان که حرف می زنیم این صدا از لب می آید به [طرف] گوش، فاصله ای دارد، او جلوتر از این فاصله، حرف خودمان را می شنود، از خودمان، کلام خودمان را؛ آن وقت [آیا] ما می توانیم کاری بکنیم که او نفهمد؟ می توانیم کاری بکنیم که او نداند؟

«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »

 

 

  • ارسال نظر (1)
حکایت
27 مهر 86 - 20:37
یک روز یک جادو گر وارد یک دهی می شه و توی چاه آب یک دارویی می ریزه که همه مردم ده دیوانه میشن ولی پادشاه و وزیر از این آب نمی خورند (با خبر می شن آب آلودست) بعد از چند روز که همه مردم دیوانه میشن چون پادشاه و وزیر خوب بودن همه می گن پادشاه و وزیر دیوانه شدن و باید آنها را از بین برد بعد که پادشاه و وزیر با خبر می شن می گن از اون آب بیارین تا ما هم بخوریم بعد که پادشاه و وزیر دیوانه می شن مردم می گن باید جشن بگیریم چون پادشاه و وزیر خوب شدن
 
 
دوست دارید از شما چگونه یاد كنند ؟
26 مهر 86 - 00:49
 

 

حدود یكصد سال پیش ؛ مردی روزنامه ای خرید و نگاه كرد و در كمال حیرت و تعجب ؛ نام خودش را در فهرست فوت شدگان دید ؛ تعجب كرد و از خود پرسید : آیا من مرده ام یا زنده ام ؟

وقتی خونسردی خود را بدست آورد ؛ تازه فهمید كه مردم در باره او چه میگویند ؛ در روزنامه در مورد مرگ وی نوشته بود ؛ شاه دینامیت مرد ؛ كسی كه میخواست دنیا را منفجر كند ؛ مرد ؛ گویا او در مراسم ختم خود نیز شركت كرد ( البته برادر ش مرده بود و به اشتباه نام ایشان در همه جا منتشر شده بود ).

 این مرد مخترع دینامیت بود " آلفرد نوبل " .

سپس ایشان  ازخودش پرسید : آیا می خواهم پس از مرگ ِ از من اینگونه یاد كنند ؟ ودر پی آن تصمیمی گرفت كه  برای ایجاد  برقراری صلح در  جهان گام بر دارد .

آلفرد نوبل ارزشهایش را مورد بازبینی و تغییر قرار داد و امروزه با جوائز ارزنده  نوبل ؛ از این مرد یاد میكنند .

 

 

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟کاش می دانستی به چه می اندیشم !!!
22 مهر 86 - 01:27

كاش میدانستم ...

 

به چه می اندیشی ؟؟؟


كه چنین گاه به گاه


میسرانی بر چشم....

 

 

غزل داغ نگاه !


می سرایی از لب.....

 

شعر مستانه آه !

راز زیبایی مژگان سیاه


در همین قطره لغزنده غم ....

 

پنهان است!

 

 و سرودن از تو


با صراحت ! بی ترس ! ....

 

باز هم كتمان است !

كاش میدانستم ...

 

به چه می اندیشی ؟؟؟

رنج اندوه كدامین خواهش 


نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟

نغمه زرد كدامین پاییز...


غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟


كاش میدانستی ....

 

به چه می اندیشم ؟


كه چنین مبهوتم....

 

من فقط جرعه ای

 

از مهر تو را نوشیدم !!!


با تو ای ترجمه عشق

 

"خدا" را دیدم !!!

آه ای میكده ام!!!

  

گاه بیداری را

 
از من و بیخبری هیچ مخواه !


كه من از مستی خود هشیارم !


كاش میدانستی ...

 

 به چه می اندیشم!!!

 

 كاش میدانستی!!!

 

كاش ...

 

 

  • ارسال نظر (3)
الوادع ای زمان طاعت و خیر
20 مهر 86 - 15:01
برگ تحویل می کند رمضان 
بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت
دیر ننشست نازنین مهمان
ماه فرخنده روی برپیچید
و علیک السلام یا رمضان
الوادع ای زمان طاعت و خیر
مجلس ذکر و محفل قرآن
بهر مردمان ایزدی بر لب
نفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید
بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی زار می نالید
بر فراق بهار وقت خزان
گفتم  انده مبر که باز آید
روز تو روز و لاله و ریحان
گفت  ترسم بقا وفا نکند
وره هر سال گل  رمدبستان
روزه بسیار و عید خواهد بود
تیر ماه و بهار و تابستان
تا که در منزل حیات بود
سال دیگر که در غریبستان
 
پرسند کیستیِ؟
18 مهر 86 - 23:33

پرسند کیستیِ؟

 

 من عاشقی بی حوصله

 

آواره ای بی خانمان،

 

دیوانه ای بی سلسله

 

پروانه ای پر سوخته،

 

 شمع ِ وفا افروخته،

 

زهر ِ صفا آموخته،

 

 عشق و جنون و ولوله

 

خندیم ما دیوانگان،

 

بر قصر و کاخ ِ خاکیان

 

 آن سان که می خندد

 

 فلک بر آشیان ِ چلچله

 

من از کجا آمده ام؟ اینجا کجاست؟ من اینجا چه می کنم؟ کجا باید بروم؟ چرا آمده ام و چرا می روم؟
27 اردیبهشت 86 - 17:18

چرا آمده ام؟


رحم الله إمرء علم من أین و فی أین و إلی أین.
خوش به حال کسی که می داند از کجا آمده و کجا قرار گرفته و به کجا می رود.


 


 من از کجا آمده ام؟ اینجا کجاست؟ من اینجا چه می کنم؟ کجا باید بروم؟ چرا آمده ام و چرا می روم؟



اینها سؤالاتی است که هر کی در زندگیش زمانی از خودش می پرسد، یکی زودتر و یکی دیرتر، یکی بیشتر و یکی کمتر. سرنوشت زندگی هر کس به پاسخی که به این سؤالات می دهد بستگی دارد.


پرسید: - چرا آمده ام؟ چرا زندگی می کنم؟



- آیا زندگی را دوست داری؟ آیا زندگی کردن خوب است؟ آیا وجود خودت را دوست داری؟



- نه، از زندگی بدم می آید. زندگی سخته. همه اش پر از سختی و دروغ و سیاهی است.



- آیا خود زندگی را دوست نداری یا شیوه زندگی ات را؟ آنچه تو را ناراحت کرده شیوه زندگی است. اگر همه چیز زندگی برایت فراهم شود ایا باز هم زندگی را، وجود خودت را دوست نداری؟ آیا از وجود داشتن خودت لذت نمی بری؟ آیا از زنده بودن، وجود داشتن و زندگی کردن لذت نمی بری؟



- آره، زندگی خودش خوب است. اما این شیوه زندگی است که آزارم می دهد. ولی بارها حس کرده ام که از وجود خودم لذت می برم.



- وجود تو و زندگی تو یک فیض است که خدا به تو داده.



- چرا؟ چرا این فیض را به من داد؟



- چون او فیاض علی الاطلاق است.



- یعنی چه؟



- یعنی او موجودی است که همیشه و بی وقفه به همه موجودات فیض می دهد، زیبایی و خوبی می بخشد. و این یعنی خدا.



- اصلا چرا این وجود را به من داد؟ چرا مرا آفرید؟



- هدف خلقت، رسیدن به کمال است، به زیبایی ها، به همه خوبی ها و قشنگی ها. و تو می توانی به همه اینها برسی.



- خب قبل از اینکه او مرا به وجود بیاورد، من عدم بودم. من که چیزی نبودم که بخواهم به کمال برسم.



- عدم؟ بله برای من و تو عدم یعنی هیچ. ولی او خداست، واجب الوجود. او بر همه چیز تسلط و علم دارد، حتی بر عدم ما. ما می توانستیم باشیم، پس او ما را هست کرد.



- اصلا من نمی خواهم به کمال برسم. مگر رسیدن به کمال و خوبی اجباری است؟ من می خواهم همین گونه بمانم!



- مگر می شودشوری را از نمک گرفت؟ مگر می شود سختی را از سنگ گرفت؟ کمال طلبی را نمی توان از انسان جدا کرد. چون انسان بودن انسان به کمال خواهی اوست. همه انسانها ناخودآگاه به دنبال کمال و زیبایی هستند. این ذات انسان است. اگر شوری را از نمک بگیری دیگر نمک نیست. و تو اگر در جهت کمال نباشی دیگر موجودی به نام انسان نیستی.



- پس چرا خیلی ها به کمال و زیبایی نمی رسند؟



- آنها هم به دنبال خیر و زیبایی هستند، اما راه را اشتباه رفته اند. کمال خود را در آرزوهای خود و زیبایی را در این دنیا یافته اند. هدف یکی است، اما راه رسیدن به آن بسیار.



- چرا من خدا نشدم؟ من می خواهم خدا باشم!!!



- می توانی باشی!!! تو هم می توانی خدا باشی، اگر خدایی باشی.



- چگونه؟ راهش چیست؟



- پرستش، عبادت. اما نه آنگونه که تا به حال فکر می کردی. می دانی پرستش چیست؟



- نه.



- پرستش یعنی اتصال وجود تو به آن وجود برتر، آن وجودی که همه خوبی ها و زیبایی ها و کمال است. وقتی به او متصل شوی، تو هم او می شوی. مثل قطره ای که دریا می شود. تنها فرق میان تو و او این است که او تو را به وجود آورده، او خالق است و تو مخلوق.



- می خواهم خدایی شوم. می خواهم زیبا باشم، خوب باشم و به کمال برسم. می خواهم خدا شوم.



- پس خوشا به حالت!



(با تشکر از سلسله بحثهای استاد عباسی)


 

  • ارسال نظر (1)
مسئله حجاب
1 اردیبهشت 86 - 09:09

مسئله حجاب


 


مرد به طور قطع از نظر جسمانی بر زن تفوق دارد . زن در این  جبهه در برابر مرد قدرت مقاومت ندارد ،


 ولی


 زن از طریق عاطفی و قلبی همیشه تفوق‏ خود را بر مرد ثابت كرده است .


 


 حریم نگه‏داشتن زن میان خود و مرد یكی از وسائل مرموزی بوده است كه زن برای حفظ


 


مقام و موقع خود در برابر مرد از آن استفاده كرده است .



اسلام زن را تشویق كرده است كه از این وسیله استفاده كند . اسلام مخصوصا تأكید كرده است


 


زن هر اندازه متین‏تر و با وقارتر و عفیفتر حركت كند و خود را در معرض نمایش برای مرد


 


نگذارد بر احترامش افزوده می‏شود.


 


قرآن كریم ‏ توصیه می‏كند زنان خود را بپوشانند می‏فرماید :


"  ذلك ادنی ان یعرفن فلا یؤذین"


 


ایرادی كه بر پوشیدگی زن می‏گیرند:


 


كار بی منطق



سلب حق آزادی



ركود فعالیت



افزایش التهابها


 


ولی در حقیقت سیمای حقیقی حجاب


 سبب


 


آرامش روانی


 


 استحکام پیوند خانوادگی


 


 استواری اجتماع


 


 ارزش و احترام زن


 


 می شود .


 


توضیح کامل تر مراجعه به کتاب


 

مسئله حجاب
اثر متفكر شهید استاد مرتضی مطهری

 

بوی بهار
27 اسفند 85 - 10:24

بوی بهار


مادرم گندم درون آب میریزد
پنجره بر آ‏فتاب گرمی آور میگشاید
خانه میروبد غبار چهره ی آیینه ها را میزداید
تا شب نوروز
خرمی در خانه ی ما پا گذارد
زندگی بركت پذیرد با شگون خویش
بشكفد در ما و سرسبزی برآرد


ای بهار ای میهمان دیر آینده
كم كمك این خانه آماده است
تكدرخت خانه ی همسایه ی ما هم
برگهای تازه ای داده است


گاهگاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گلهای كوهی را
در نفس پیچیده ام آزاد
اینهمه میگویدم هر شب
اینهمه میگویدم هر روز
باز میآید بهار رفته از خانه
باز میآید بهار زندگی افروز


 


بوی بهار از سیاوش كسرایی


 

سفر به خیر
6 اسفند 85 - 23:12

ـ به كجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
ـ دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
ـ همه آرزویم ، اما
چه كنم كه بسته پایم


ـ به كجا چنین شتابان؟
ـ به هر آن كجا كه باشد به جز این سرا سرایم


ـ سفرت به خیر! اما ،‌ تو و دوستی ،‌ خدا را
چو از این كویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شكوفه ها ،‌ به باران
برسان سلام ما را


سفر به خیر از شفیعی كدكنی

__