من 31 مرداد 87 - 01:23 |
من غریبه دیروزم و آشنای امروز و فراموش شده فردا...
|
پیاله 27 مرداد 87 - 03:46 |
پرکن پیاله را |
دل سنگ 27 مرداد 87 - 03:45 |
دل از سنگ باید كه از درد عشق |
غرور 17 مرداد 87 - 02:00 |
روز اول با خود گفتمدیگرش هرگز نخواهم دیدروز دوم باز می گفتملیک با اندوه و با تردیدروز سوم هم گذشت امابر سر پیمان خود بودمظلمت زندان مرا می کشتباز زندان بان خود بودمآن من دیوانه ی عاصیدر درونم های و هوی می کردمشت بر دیوارها می کوفتروزنی را جستجو میکردمی شنیدم نیمه شب در خوابهای های گریه هایش رادر صدایم گوش می کردمدرد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویشاز چه بیهوده گریانی؟درمیان گریه می نالیددوستش دارم نمی دانی؟روزها رفتند و من دیگرخود نمیدانم کدامینمآن من سرسخت مغرورمیا من مغلوب دیرینم؟بگذرم گر از سر پیمانمی کشد این غم دگر بارممی نشینم شاید او آیدعاقبت روزی به دیدارم
|
دعای خیر 16 مرداد 87 - 13:06 |
برایت دعا میکنم خدا از تو بگیرد هر آنچه تو را از خدا می گیرد. |
عشق واقعی 15 مرداد 87 - 14:40 |
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه
|
چرخش دوران 12 مرداد 87 - 14:30 |
از این چرخش دوران شگفت زده ام
|
خداوندا 12 مرداد 87 - 11:44 |
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
|
زندگی 30 تیر 87 - 23:38 |
زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جائی که خدا می داند |
الفبای عشق 27 تیر 87 - 02:57 |
بار دگر نامه توباز شد مستی ام از نامه ات آغاز شد نام خدا زیور آن نامه بود من چه بگویم که چه هنگامه بود بوسه زدم سطر به سطر تورا تا که ببویم همه عطر تو را عطرتو در نامه چه ها می کند غارت جان و دل ما می کند از غم خود جان مرا سوختی بار دگر حال مرا خواستی بی تو چه گویم که مرا حال نیست مرغ دلم بی تو سبکبال نیست هر چه که خواندم دل تو تنگ بود حال من و حال تو همرنگ بود بی تو از این خانه دل شاد رفت رفتی و باز آمدن از یاد رفت هر که سر انگشت به در می زند جان و دلم بهر تو پر می زند بی تو مرا روز طلایی نبود فاجعه بود اینکه جدایی نبود عکس تو و نامه تو دیدنیست بوسه ز نقش لب تو چیدنیست هر چه نوشتی همه بوی تو داشت بر دل من مژده ز سوی تو داشت چهر تو چون باد بهاری بود در دل من مهر تو جاری بود نامه تو گر چه خوش و دلکش است در دل هر واژه گل آتش است حرف به حرف تو به هر نامه ای خواندم و دیدم که چه هنگامه ای هرالفش قد مرا راست کرد با دل من هر چه دلش خواست کرد از ب تو بوسه گرفتم بسی نامه نبوسیده به جز من کسی پ چو نوشتی دل من پر گرفت آتش عشق تو به دل در گرفت دال تو بر دل غم دوری نهاد صاد تو دل را به صبوری نهاد سور و سرورم همه از سین توست سین اثر سینه بی کین توست شین تو در خاطره شوق آورد ذال تو ما را سر ذوق آورد لام تو یادی است زلبهای تو وان نمکین خنده ی زیبای تو نون تو از ناز حکایت کند های تو از هجر شکایت کند واو تو پیغام وصال آورد جان و دل خسته به حال آورد ازسخنت بر تن من جان رسید حیف که این نامه به پایان رسید بوسه به امضای تو بگذاشتم یاد زمانی که تورا داشتم. |








