زندگی 15 شهریور 86 - 07:13 |
زندگی شور و شری بود و گذشت قصه ی مختصری بود و گذشت ساعتی بر رخ زیبا رویی عشق صاحب نظری بود و گذشت گوش بر بانگ شباهنگی دور سر شب تا سحری بود و گذشت مرغکی خسته ز پرواز رحیل لحظه ای بر شجری بود و گذشت شامگاهی ز سراپرده ی دوست گاهگاهی خبری بود و گذشت چند روزی مگر از روی خیال ز محبت اثری بود و گذشت به نیازی به سحرگاه امید به دعا چشم تری بود و گذشت در ره بادیه تا کوی وصال شوق آسیمه سری بود و گذشت روزگاری پی آزادی خلق فکر پندار گری بود و گذشت گاه در محفلی از هم سفران یادی از همسفری بود و گذشت کاروان رفت و به صحرای کویر آتشی یا شرری بود و گذشت گاه در وادی تنهایی غم سفری با نفری بود و گذشت یا که در کوچه ی نشناخته ای گذر از رهگذری بود و گذشت گاه در خاطر مرغان اسیر حسرت بال و پری بود و گذشت شبرویی بود به راهی که در او بیم چندین خطرب بود و گذشت گاهگاهی غم دل را به نیاز گفته با گوش کری بود و گذشت گاه بر شاخه ی نومیدی دل اثر از مرگ و بری بود و گذشت بر دری تا رسد از دوست خبر دیده ی منتظری بود و گذشت به تکلف همه ایام حیات کوشش بی ثمری بود و گذشت شاید از دیده ی پر هیز و عفاف شیوه ی ساده تری بود و گذشت. |
مهشید 9 شهریور 86 - 09:50 |
آسمان امشب به حالم مویه كن روح تب دار مرا پاشویه كن آتش افكند عاشقی بر حاصلم گریه كن در مجلس ختم دلم گریه كن بر من كه روحم تیر خورد شانه احساس من شمشیر خورد شوخ چشمی بی شكیبم كرده است با خودم حتی غریبم كرده است شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست او كه می گویند پشت خوابهاست دختر فرمانروای آبهاست او كه خویشاوند نزدیك گل است شرح احساسات سبز بلبل است او شبی آمد مرا دیوانه كرد با خودم حتی مرا بیگانه كرد آن بلا آن درد خوب سینه سوز از كجا آمد نمیدانم هنوز شاید از ته توی جنگلهای راز شاید از پشت كپرهای نیاز آمد و بر بام روحم پر كشید از سر پرچین قلبم سر كشید آمد و من پیش پایش گم شدم از جنون ، ورد لب مردم شدم آمد از دردش پرم كرد و گذشت بی وفا سیلی خورم كرد و گذشت ای دل شوریده مستی می كنی ؟ باز هم شبنم پرستس میكنی ؟ رام هر كس كی شود آهوی دشت ای دل شوریده دیدی بر نگشت من كه گفتم این بهار افسردنی است من كه گفتم این پرنده رفتی است من كه گفتم ای دل بی بند و بار عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار بعد از این زهر جدایی را بخور چوب عمری با وفایی را بخور عشق خونت را دواتت میكند شاه باشی عشق ماتت میكند آه عجب كاری به دستم داد دل هم شكست و هم شكستم داد دل |
به یاد جوانی 23 مرداد 85 - 17:14 |
بیاد جوانی بشکست مرا رونق بازار جوانی دل در سر پیری است خریدار جوانی آمد گه پیری و از این پس بگشاییم در خواب مگر دیده به دیدار جوانی این عمر گران مایه دریغا که تلف گشت وز کف بشد آن لوء لوء شهوار جوانی نیروی جوانی همه ضایع شد و صد حیف فتحی ننمودیم به پیکار جوانی از ما عملی لایق درگاه تو ای دوست دردا که نشد ثبت به طومار جوانی چندان که تبه گشت همه کار جوانی جهدی ننمودیم و به غفلت بفزودیم چندان که تبه گشت همه کار جوانی آمد چو خزان ، پیری و بر باد فنا رفت باغ و چمن و گلشن و گلزار جوانی دولت همه در بحر گهرخیز شباب است نعمت همه در ابر درر بار جوانی ترسم که بخندند به من تازه جوانان گر در سر پیری کنم اظهار جوانی |
نسیم صبح گاهی 2 مرداد 85 - 16:21 |
ز نسیم صبح گاهی برسد چو عطر و بویی به مشام دل ببویم که رسیده مهر خویی. "همه خوش دل آن که مطرب بزند به تار ، چنگی " " من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی " ره می گساری دل چو گشایی از وصالت ، ره غم به سینه بندم زنم از می ات سبویی . اگر از وداع آخر نه امید وصل باشد ز کدام رشته آید که به چاک دل رفویی ؟ نزدم قدم گهت را چو ز آه خویش اشکی ، "تو قدم به چشم ما نه بنشین کنار جویی ." ظلمات هجر را گو سخنی دراز دارد غم دل کنون بماند به مجال گفتگویی. رخ هم چو ماهت اکنون ره عشق کرده روشن نبود به سینه رازی که کنیم جستجویی. یکی از رموز عشقم ز دل کباب خود جو شنود چه با تحمل سخنان مهر جویی. اگر از دل اسیرم که به تار مویت اکنون بشود مجال آن را که کنی تو پرس و جویی: ندهد به جز اشارت به "علی " که زنده باشد "که نسیم صبح گاهی برساند از تو بویی " |
مرد توسط سرکار خانم مهتا ..... 12 اردیبهشت 84 - 16:52 |
ای مرد !! تجربه زندگی به من نیز اموخته است که دیگر در افسانه ها باید به دنبال مردان مرد گشت... شاید زن امروز مردی برای محبت کردن و وفادار بودن نمیابد... افسوس از مردانی که از مرد بودن فقط نام ان را دارند و درود بر زنانی که مردانگی در شرم نگاه و نجابت قلبشان تفسیر می شود !! |








