تبلیغات


__
این جا ایران است...
24 آبان 86 - 13:36

 

 gilda-pics.persianblog.ir
  • ارسال نظر (1)
...WE REMEMBER YOU JOSE
30 شهریور 86 - 14:31
TinyPicimage
Ballack 2
16 شهریور 86 - 22:13
TinyPicimage
Ballack
1 تیر 86 - 17:46
TinyPicimage
تو به من خندیدی
9 خرداد 86 - 21:06

و تو رفتی و هنوز

خش خش گام تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان

غرق این پندارم

كه چرا باغچه ی كوچك ما سیب نداشت!

یادم آمد كه دگر از تو جوابی نشنیدم...
29 فروردین 86 - 23:09

...دلم نمیخواهد ماه دگر شود و  اردیبهشت بیاید!


اردیبهشت بی حضور تو خش خش گام های پاییزی

را می طلبد!

...بگو باران نبارد!

یلدا خجسته باد..!
1 دی 85 - 01:25

من دختر خورشیدم! با پیراهنی زرد و گونه هایی گلگون كه در طولانی ترین دیدار مهربانانه ی مه و خور تفال دلم را به نام چشمان تو می زنم!


دلم سرخی دانه های خوان چله را نمی خواهد!


دلم چشمك های نارنجی بادام و پسته را نمی خواهد!


دلم نمی خواهد این بار قرعه ی كوزه انگشتر من باشد!


دلم نمی خواهد...!


دلم می خواهد ...تنها و تنها دلم می خواهد یلدا را در سیاهی چشمان تو بگذرانم...


شعله ی شمعم نور چشمانت...


دانه های انارم برق دیدگانت...


 نه...!


این بار دیگر با سیاهی ها در نمی آویزم...


با آن ها می آمیزم...


و در سیاهی چشمانت ، در طولانی ترین شب سال خورشید در دلم دانه ای می كارد


 كه تا روز جوانه زدن ، در نخستین گته بهار مهر خوانده می شود...!


 

به نام ایران...
22 مهر 85 - 23:39

   نخستین بار كه گرمای خورشید را با ستونهای بزرگ كاخ تچرا قسمت كردم و از پلكان پرشكوه تخت جمشید بالا رفتم و گل سرشتم را از خاك دشت مرغاب یافتم عاشق شدم...!عاشق خاكم پرچمم میهنم و هر آنچه كه نام ایران بر آن بود و آن هنگام بود كه دلم هوای جای جای این سرزمین مهر را كرد تا پرچم سه رنگ شیر و خورشید را به دست بگیرم و در این خاك اهورایی از چهلستون و بیستون تا صد ستون و دریای همیشگی پارسه بدوم و سرانجام هویتم را در كنار آرامگاه پدرم كورش به خاك فرو كنم و رو به جهانیان بانگ برآرم كه :


           عاقلان!دیوانه نیستم


به خدا سخت عاشقم


 


طنین صدایم از نقش رستم و ظهیرالدوله تا آرامگه نیما بگذرد و روحهای سرگردان شده از ایران را به گرد خود جمع كند و پس از عبور از جنگلهای سرسبز مازندران و غروب آفتاب معبد چغازنبیل بر سر مزار لسان الغیب حافظ شیرازی بنشیند و به یاد آرد كه (ماهمانیم كه بودیم.)و پیمان بندیم كه تا هنگامی كه جسممان را كه از دشت مرغاب برخاسته به هر جای این خاك بسپارند عاشق و نگاهبانش باشیم...........................................................

__