تبلیغات


__
معادلات زندگی
11 تیر 87 - 23:10
 

معادلات ساده

معادله اول:

انسان = خوردن +خوابیدن + کار کردن + لذت بردن

الاغ = خوردن +خوابیدن

بنابراین:

انسان = الاغ +خوردن + لذت بردن

یا:


انسان – لذتبردن = الاغ + کار کردن

که بدین مفهوم است که انسانی که لذت نمی برد
معادل الاغی است که کار می کند

معادله دوم:

مرد = خوردن +خوابیدن + پول درآوردن

الاغ = خوردن + خوابیدن

بنابراین:

مرد = الاغ + پول درآوردن (1)

یا:
مرد – پول درآوردن = الاغ

که بدین مفهوم است که مردیکه نمی تواند پول
دربیاورد مثل الاغ است.


معادله سوم:

زن = خوردن +خوابیدن + خرج کردن

الاغ = خوردن +خوابیدن

لذا:

زن = الاغ + خرجکردن (2)
یا:

زن – خرج کردن =الاغ

به بیان دیگر
زنی که نتواند خرج کند الاغ است


نتیجه:

از معادله 2 و 3
نتیجه می شود که:

مردی که نمی
تواند پول در بیاورد مساوی زنی است که نمی تواند خرج کند. بنابراین مردان با پول در آوردن اجازه نمی دهند تا زنان الاغ شوند و همینطور زنانی که پول خرج می کنند نمی گذارند مردانشان الاغ شوند.

به علاوه از

نتایج (1) و (2) در معادلات دو و سه


خواهیم داشت:

مرد + زن = الاغ +پول در آوردن + الاغ + خرج کردن

و یا :

مرد + زن =2الاغ

که بدین مفهوم
است که مرد و زن با هم مثل دو تا الاغ در کمال خوشی زندگی می کنند.

  • ارسال نظر (3)
دلم واسه بابام تنگ شده
30 خرداد 87 - 22:44

پدر نازنینم رو از دست دادم . خیلی زحمت کش و دوست داشتنی بود ولی حیف که زود از پیشم رفت و بار مسولیت خونه رو روی دوش من گذاشت

se3xac.jpg
ازدواج یعنی همین !
9 تیر 86 - 13:12

شاگردی از استادش پرسید : " عشق چیست ؟ "  

                         

استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .

اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .

استاد پرسید : " چه آوردی ؟ "                                                  

و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم .

استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟                                           

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .

اما به یاد داشته باش که باز نمی توانی به عقب برگردی !

شاگرد رفت و پس ازمدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم اگر جلو بروم  باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!

آموخته ام
9 تیر 86 - 13:09

آموخته ام

چیزهای كم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن هارانادیده بگیرم.


آموخته ام

كه باخت در یك نبرد كوچك را به قصد برد در یك جنگ بزرگ بپذیرم .


آموخته ام

زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .


آموخته ام

كه اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم .


آموخته ام

ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد.


آموخته ام

دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند ولی آنرا متفاوت ببنند.


آموخته ام

كافی نیست فقط دیگران را ببخشیم ، بلكه گاهی خود را نیز باید ببخشیم .


آموخته ام

كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم .


آموخته ام

كه دوستان خوب و واقعی ، جواهرات گرانبهایی هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .

 

آموخته ایم

كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.

 

 

آرزومند آرزوهای شما

علیرضا

پدافند هوایی سمنان
18 دی 85 - 08:31

* * * ((پدافند هوایی سمنان ))* * *


   در دروازه سمنان رسیدم       صدای طبل و شیپور رو شنیدم


به خود گفتم كه این طبل نظام است   دو سال شخصی گری بر من حرام است


نگو سمنان بگو زندان هارون      همه دور و برش دشت و بیابون


الا سمنان كه خاكش شوره زار است     غذای پادگانش ذهر مار است


به خط كردند تراشیدند سرم را      لباس آشخوری كردند تنم را


گروهبانان مرا بیچاره كردند     لباس شخصی ام را پاره كردند


نگو سمنان بگو سنگ بیابون      نگو ارشد بگو گرگ بیابون


از آن روزی كه نخوردم قند و چایی      شدم سرباز نیروی هوایی


نگو سمنان بگو ویرانه غم         نگهبانی زیاد و مرخصی كم

لباس سربازی فانوسخه داره     دل سرباز هزار تا غصه داره

سر پست نگهبانی خوابم آمد     محبت های مادر یادم آمد


خوشا روزی كه من 5 ساله بودم        درون كوچه ها آواره بودم


چرا مادر مرا 20 ساله كردی        درون پادگان آواره كردی


بسوزد آنكه سربازی به پا كرد       تمام مادران راچشم به راه كرد


از آنروزی كه سربازی بنا شد      ستم بر ما نشد بر دختران شد


كلاغ پر میبرن كاسه به دندان         برای دادن یك تكه نان 


بدو رو میبرن ما را به میدان        پا مرغی می آرن ما را به گردان


درخت پادگان رنگ بلوره        قدم آهسته تو میدان بزوره


بسوزد پادگان این هوایی       بیگاریش كرده است ما را فراری


                به من گفتند كه سربازی 2 سال است                          


 ندانستم كه هر روزش 2 سال است


 


Gidoora



__