تبلیغات


__
شبنم مهتاب می بارد
8 مرداد 86 - 02:39

شبنم مهتاب می بارد8->

 

دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر.

 

می درخشد روی خاك آیینه ای بی طرح.

 

مرز می لغزد ز روی دست.

 

من كجا لغزیده ام در خواب؟

 

مانده سر گردان نگاهم در شب آرام آیینه.

 

برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.

 

او، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور:

 

مو پریشان های باد!

 

گرد خواب از تن بیفشانید.

 

دانه ای تاریك مانده در نشیب دشت،

 

دانه را در خاك آیینه نهان سازید.

 

مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب

 

دانه را در خاك ترد و بی نم آیینه می كارند.

 

او، خدای دشت، می ریزد صدایش را به جام سبز خواموشی:

 

در عطش می سوزد اكنون دانه تاریك،

 

خاك آیینه كنید از اشك گرم چشمتان سیراب.

 

حوریان چشمه با سرپنجه های سیم

 

می زدایند از بلور دیده دود خواب.

 

ابر چشم حوریان چشمه می بارد.

 

تار و پود خاك میلرزد.

 

میوزد بر من نسیم سرد هشیاری.

 

8->ای خدای دشت نیلوفر!

 

كو كلید نقره درهای بیداری؟

 

در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد:

 

ای در این افسون نهاده پای،

 

چشم ها را كرده سرشار از مه تصویر!

 

باز كن درهای بی روزن

 

تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند.

 

- حوریان چشمه! شویید از نگاهم نقش جادو را.

 

مو پریشان های باد!

 

برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید.

 

حوریان و مو پریشان ها هم آوا:

 

او ز روزن های عطر آلود

 

روی خاك لحظه های دور می بیند گلی همرنگ،

 

لذتی تاریك می سوزد نگاهش را.

 

ای خدای دشت نیلوفر!

 

باز گردان رهرو بی تاب را از جاده رؤیا.

 

- كیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب؟

 

دست های شب مه آلود است.

 

شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا.

 

كیست این آتش تن بی طرح رؤیایی؟
  • ارسال نظر (3)
نگران بودنم
24 آذر 85 - 12:12

 

 

 

 

نگران بودنم،


نگران بغض پرنده وقتی كه مست می پرد


نگران هر آنچه كه نامش به نام توست،


نگرانم، دستت را به من بده یا دستم را بگیر


من از تنهایی این شبها می ترسم


می ترسم وقتی زمین نیمه های شب به سراغ معشوقه اش می رود،


می ترسم،


وقتی كه آسمان در سكوت تاریك خورشید به زمین عشق می ورزد.


نگرانم، نگرانم وقتی كه سنگ روی سنگ بند نمی شود


وقتی كه آب سر بالا می رود


وقتی كه تو به من، ما نمی گویی، می ترسم،


انگار كه گوش دب اكبر را سوراخ كرده اند.


نگرانم وقتی كه كهكشان دیگر تو را برای رسیدن به آرزوهایت كمك نمی كند،


نگرانم كه به تو نگفته ام تا به حال چند بار به خاك رفته ام و چند بار متولد شده ام.


نگرانم كه تو از من هیچ نمی دانی ....


نگرانم كه سكوت مبهم اشیا را نشنیده ای،


نشنیده ای كه دیوارها چگونه می گریند،


نشنیده ای كه درها چگونه جیغ می كشند،


نشنیده ای كه سنگ ها چگونه می نالند ...


نگرانم،


تپانچه ام را جایی جا گذاشته ام


می ترسم، چون سایه ات هنوز دستان بی كسم را لمس می كند.


... نكند نخوابیده ای و به حرفهای مزخرف من گوش میكنی !


نكند صدای نبض پریشانم خاطرت را آزرده كند .............. !


تو، تو بخواب،


من به جای تو هم نگران خواهم بود ،


صدای نسل ها را هم من می شنوم،


اما پاسخ این كاروان بی زنگوله را هم من باید بدهم ؟


نگرانم، نگران زمین، نگران حجم ورم كرده خورشید !


نگرانم، نگران تو


نگران من


نگران بودنم


 

__