کارخانه عشق 4 آذر 86 - 23:07 |
تولدم مبارک 13 آبان 86 - 15:18 |
تولد تولدم مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککک تولدمههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هورااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 ![]() ![]() ![]() |
سلام برو بچ 12 مهر 86 - 23:21 |
سلام حالا که به وبلاگ من سر زدی خوشحال می شم که تو کلوب های منم عضو بشین!!!!!!! تا بتونیم در کنار هم ساعت های خوشی داشته باشیم!!!!!!!! http://www.cloob.com/clubname/Paris_Hilton http://www.cloob.com/clubname/iran_boys_show http://www.cloob.com/clubname/missing http://www.cloob.com/clubname/clubhesamnavabsafavi_3 http://www.cloob.com/clubname/Yangom http://www.cloob.com/clubname/pastil http://www.cloob.com/clubname/patinaj http://www.cloob.com/clubname/schoolmemorabilia
http://www.cloob.com/clubname/ghorubgham http://www.cloob.com/clubname/0917 http://www.cloob.com/clubname/0917
|
دوستت دارم 16 شهریور 86 - 23:27 |
زمستان گذشته است گل ها شکفته اند باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است ******** تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای خاطر نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پل الوارد www.karkhaneyeeshgh.blogfa.com |
همین سادگی رفتی 29 فروردین 86 - 03:21 |
همین سادگی رفتی |
گفت : سلام ! 29 فروردین 86 - 03:07 |
گفت : سلام ! گفتم : سلام ! معصومانه گفت : می مانی ؟ گفتم : تو چطور ؟ محکم گفت : همیشه می مانم ! گفتم : می مانم . روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟! گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم |
سال نو مبارك 1 فروردین 86 - 22:15 |
سلام دوستان سال نو مبارك امیدوارم سال خوبی داشته باشین غزل |
جبران خلیل جبران 1 فروردین 86 - 22:09 |
باری دستم را از مه آکندم، سپس آن را گشودم ومه را دیدم که کرمی شده بود. باز،دستم را بستم و دگر بار آن را گشودم... گنجشکی دیدم. بار دیگر دست بر بستم وباز آن را گشودم،این بار در کف دستم، مردی اندوهگین بود که فرا می نگریست. و چون دگر بار دست بربستم وگشودم، جز مه چیزی ندیدم. اما ترانه ای شنیدم،بس دل انگیز. -------------------------- خانه ام مرا گوید: ترکم مکن که گذشته ات در من نهفته است. راه نیز می گوید: در پی من بیا که آینده ات منم. اما من به خانه و راه می گویم: مرا گذشته و آینده ای نیست. اگر بمانم،در ماندنم رفتن است واگر بروم،در رفتنم ماندن. که تنها محبت و مرگ، همه چیز را دگرگون توانند کرد. ---------------------------- خداوند اندیشید و سخن گفت نخستین اندیشه اش یک فرشته بود ونخستین واژه اش یک انسان. ---------------------------- برای کسی که از روزنه های کهکشان می نگرد، فضا تنها فاصله ی میان زمین و خورشید نیست. ---------------------------- به من گوش بسپار تا تو را بانگی دهم: فکر همچون اسفنج، ودل همچون جویبار است، شگفتا که بیشتر ما،فرو بردن را بر جاری شدن ترجیح می دهیم؟ ---------------------------- این جمله هایی که در بالا مشاهده کردید جمله هایی از کتاب ماسه و کف به نوشته ی جبران خلیل جبران است. بهتون پیشنهاد می کنم این کتاب رو مطالعه کنید. |










