افسانه نرگس
نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود گلی رویید که "نرگس"نامیدندش.
الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند که از این دریاچه آب شیرین بنوشند.
اما دریاچه می گریست الهه ها پرسیدند: چرا می گریی؟؟
دریاچه گفت: برای نرگس میگریم.
الهه ها گفتند:آه شگفت آور نیست که برای نرگس میگریی ... وادامه دادند: هرچه بود با که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک
زیبایی اش را تماشا کنی. .
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟
الهه ها شگفت زده پاسخ دادند: کی میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود هر روز در کنار تو می نشست.
دریاچه لحظه ای ساکت ماند. سرانجام گفت:
من برای نرگس می گریم چون هر بار از فرازکناره ام به رویم خم می شد،می توانستم
در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.
اسکار وایلد