خداجونم مرسیییییییییییییییییییی 4 مرداد 87 - 14:41 |
بلاخره حکم آزادیم امضا شد!! یکسال سخت رو گذروندم ولی پشیمون نیستم چون تجربیات خوبی به دست آوردم و مهم تر از همه خودمو تو شرایط مختلف محک زدم و بهتر شناختم و تمرین بخشش رو به سخت ترین شیوه ممکن انجام دادم ( البته کمی تا حدودی دارم اغراق می کنم
چهارشنبه صبح که رفتم سر کار با وجود همه اقداماتی که کرده بودم امیدی نداشتم که با رفتنم موافقت بشه و کار رو سپردم به خدا و دیدم که خدا چه کرد!
یه آبدارچی داریم که آدم جالبیه چند ماهی اومده تو بخش ما ، آدم جاافتاده ایه که کلاس زبان می ره ، کتاب پیامبر و دیوانه می خونه و از حق نگذریم از خیلی آدمهای تحصیلکرده واحدمون مودب تر و باکلاس تره !
صبح بهم گفت لیوانت رو پیدا نمی کنم ، براش توضیح دادم که چون می خوام جابجا بشم وسایلم رو بردم خونه.( روز قبل برای نشان دادن ایمان فعالم همه وسایلم حتی لیوان و قاشقم رو هم برده بودم ! )
رفت و تو یه لیوان آبی برام چای آورد .پرسیدم این لیوان کیه ؟ گفت لیوان خودمه ، تمییز برات شستمش ! میدونی یه وقتهایی فکر می کنم شعور ومحبت یه چیز ذاتیه و اکتسابی نیست. این آدم به قشنگ ترین شکل ممکن محبتش رو ابراز کرد و اون روز خوش طعم ترین چای های عمرم رو تو اون لیوان خوردم ، چای با چاشنی عشق بدون قید وشرط.
یکدفعه اومد تو اتاق نشست و گفت : میخوام چیزی رو برات تعریف کنم ، مشکلی که تو محل کار قبلی براش پیش اومده بود برام تعریف کرد و گفت وقتی مدیرش داد زده بهش گفته اگه تو پست داری و تحصیل کرده ای منهم پدری دارم که پادشاه هفت زمین و آسمانه.......
جا خوردم حس کردم خدا داره مستقیماً برام پیغام می فرسته ، و بعد گفت من مژده ای دارم که تو و پدر و مادرت رو خوشحال میکنه و بعداً بهت می گم . اینو بدون که تو برای این جهان ساخته نشدی و متعلق به دنیای دیگه ای هستی .
اینها رو گفت و رفت و منو بهت زده به جا گذاشت ، راستش اشکام بی اختیار سرازیر شد. خدا رو خیلی نزدیک به خودم حس می کردم.
دیروز بدون اینکه چیزی از جریان جابجاییم بدونه بهم گفته بود که فردا ناهار مهمون منی! و مناسبتش رو هم نگفت . منهم فکر می کردم مثل همیشه با بچه ها قرار ناهار جمعی داریم . ظهر دیدم فقط برای من املت درست کرده ، نان تازه ، دلستر و خلاصه سنگ تموم گذاشته . باور نمی کنی با چه اشتهایی اون املت رو خوردم و منی که دلستر دوست ندارم حتی اون دلستر رو هم تا انتها خوردم و طعمش رو هم دوست داشتم !
هدیه ای که برای دخترش خریده بود رو نشونم داد روی پاکت یه متنی نوشته بود و زیرش امضا کرده بود با دیدن اسمش جا خوردم : کامل !!!
بعد از ظهر مژده آزادیم رسید و موقع خداحافظی بهش گفتم :ممنون امروز روزم رو ساختید.
اون روز و همه روزهای دیگه خیلی ها بهم محبت کردند ولی محبتهای این آدم ، منو یاد خدا می انداخت و اینکه خدا هوامو داره و به یادمه بدجوری خوشحالم می کرد.
کاش بشه منهم بتونم اینجوری روز یه آدمو بسازم و شادش کنم و براش نماینده عشق خدا باشم.
باشد که همه موجودات شاد باشند.
|
مولانا 29 تیر 87 - 13:19 |
ز کجا آمدهای میدانی ز میان حرم سبحانی یاد کن هیچ به یادت آید آن مقامات خوش روحانی پس فراموش شدستت آنها لاجرم خیره و سرگردانی جان فروشی به یکی مشتی خاک این چه بیعست بدین ارزانی بازده خاک و بدان قیمت خود نی غلامی ، ملکی سلطانی جهت تو ز فلک آمدهاند خوب رویان خوش پنهانی
|
مدازما و سم سلطان !!!! 25 تیر 87 - 15:35 |
این اسم یه کتاب جیبیه از " علیرضا میر اسدالله " ! بادوستام تو کافه آنتراکت نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم وشاید درست ترش این باشه که اونها می گفتند و می خندیدند و من گوش می کردم و لبخند میزدم ! از صبح نیت سکوت کرده بودم و تنها زمانهایی که ناچار بودم به حرف اومده بودم و اصلاً تو مد حرف زدن نبودم یا در واقع حرفی برای زدن نداشتم ، خودم رو با کتابهای کوچک تو کتابخانه سرگرم کرده بودم . مدازما و سم سلطان ! کتاب باحالی بود با یه دید انتقادی و طنز و در نهایت تلخ . رسیدم به این داستانک : من گم شده ام !!! انگار مه دورم رو گرفت آدمها و حرفها برام گنگ و نامفهوم شده اند ، فقط این جمله تو ذهنم موج می زد : من گم شده ام. بقیه جملات رو درست یادم نیست ولی حدوداً این بود: با اینکه پدر و مادرم هر روز مرا می بینند ،من گم شده ام...... اگر مرا یافتید به پدرم تحویل ندهید چرا که بابت چیزی که گم نکرده است به شما مژدگانی نمی دهد. اما من گم شده ام ................. حس کردم این ماجرای زندگی همه است ، ما خودمون رو گم کردیم . شبها که تمرین نگاه کردن تو آینه رو انجام می دم صورتم برام غریبه است . برای خودم جالبه صورتی که در روز بارها و بارها تو آینه می بینمش ، وقتی 5دقیقه فارغ از همه چیز بهش زل می زنم برام غریبه ، انگار که به صورتم نقاب زده باشم و تنها یه چیز آشنا ته چشمام موج میزنه که نمی دونم اون خودمه که گمش کردم ، کودک درونمه یا ...... نمی دونم چیه فقط اینو می دونم : من گم شده ام !!!
|
ظلم به خود 23 تیر 87 - 14:54 |
1دقیقه فرصت داشتم ظلم رو تعریف كنم ، نتیجه این شد : توهین كردن و رعایت نكردن حقوق و حریم دیگران. تمرینمون این شد كه مشاهده كنیم روزانه چقدر در حق خودمون ظلم می كنیم! پیش خودم فكر كردم اوه اوه من كه پرونده ام سیاهه جالب این شد كه روزهای تمرین ناخودآگاه خیلی هوای خودم رو داشتم شایدم شیطنت ذهنم بود ، یه روز سر كار داشتم كند و كاو می كردم كه مگه می شه من به جز چند مورد كوچولویی كه پیدا كردم ظلمی در حق خودم نكرده باشم ؟! بعد به ذهنم رسید كه حق من چیه ؟ اول باید اینو برای خودم روشن می كردم ، خب واقعاً حق من چیه ؟ دیدم اولین حق من تو زندگی شاد بودن است ، یه نگاهی به خودم انداختم دیدم خیلی بی حوصله هستم ، پس دارم حق اولیه شاد بودن رو از خودم دریغ می كنم و این ظلمه در حق خودم. دیدم درسته كه شرایط موجود مطلوبم نیست ولی دلیل نمی شه به خودم ظلم كنم پس روی یه كاغذ یه جمله رو بزرگ پرینت گرفتم و گذاشتم زیر شیشه میزم ، هر بار كه می خوندمش حالم كلی خوب می شد و اون جمله این بود :
این نیز بگذرد. |
به خود آ 23 تیر 87 - 10:14 | |
| |
ویپاسانا 18 تیر 87 - 16:24 |
ویپاسانا یکی از کهنترین روشهای مراقبه در هند است. گوتاما بودا 2500 سال پیش این روش را کشف کرد و آن را همچون دارویی برای رهایی همگی انسانها از درد و رنج آموزش داد. ویپاسانا یک واژة "پالی" و به معنای "داشتن بصیرت، و مشاهدة هر چیز، همانگونه که واقعاً هست" میباشد. ویپاسانا یک باور کورکورانه و یا یک فلسفه نیست و هیچ ارتباطی با مذاهب ندارد؛ بلکه روشی عملی است، برای پالایش ذهن، و رهایی آن از تنشها و منفیگراییهایی که باعث بدبختی انسانهاست.
باشد كه همگی شما به حقیقت نهایی دست یابید. باشد كه همه انسانها از آلودگیها و درد و رنجشان آزاد شوند. باشد كه همگی از شادی حقیقی، آرامش حقیقی و هماهنگی حقیقی لذت ببرند. باشد كه همه موجودات شاد باشند.
|
دوست 18 تیر 87 - 14:02 | ||||
| ||||
بابا جان 12 تیر 87 - 14:13 | ||||
| ||||








) ، مهم نیست که چه اتفاقاتی افتاد مهم اینه که درسهام رو از این جریانات فراموش نکنم و مهم تر از همه اینه که : این هم گذشت.

