تبلیغات


__
حکمت از نوع خدایی یا عدل بنی آدم...
15 تیر 84 - 05:44
نگاهی به آنان که به اوج خوشیها رسیده اند بیانداز. وباز نگاهی به آنانکه تورا در اوج خوشی می بینند هدیه کن.
یک چیز خواهی دید : همیشه عده ای زیر سایه ی ابهام ، اندوه و حرمان لانه ای از سر جبر گزیده اند
وسوال از بانی خلقت برای تو پیش خواهد آمد:
وقتی بغض حسرت با من وتوست و دیگری همیشه در تنعم است پس دلیل بودنمان چیست؟
هر چند بیاندیشی به یک جواب خواهی رسید:
من و تو خلق شده ایم نه برای زیستن بلکه آمده ایم تا برای دیگری باشیم که او سر بگیرد
وگر نه او هیچ وقت برتر نبود.
  • ارسال نظر (0)
عشقی که تو می شناسی...
10 تیر 84 - 04:39
عشق واژه ای مالامال از احساس ، احساس نا معلوم ، با مقصدی مبهم ؛ با یاری که نه تو میدانی فقط از آن تو هست یا نیست (!)،و نه او تو را بنام یک عاشق پذیرفته است.
عشق، ملعبه ی دست بزرگان، همچو مجسمه ایست که بدستان کودکی با جنس خمیر ساخته شده ،در دستان تو هر لحظه به شکلی در آمده وسرنوشتش مچاله شدن در دستان معصوم یک کودک نیست بلکه بدست دجالی چون توست که فریبنده می سازدش و بی رحمانه هر دم میشکند احساس دیگر را.
عشقی که تو می شناسی ، عشق نیست؛ یا اینکه عشقی نیست تا تو آنرا بشناسی...*************... چه باید گفت ، شاید من هم برای دیگری توئی باشم....!

دنیا کوچک است و زندگی بی مزه...
6 تیر 84 - 04:43
دنیای ما قفسی است سقفش یک تکه ابر ، زمینش سخت وچهار دیواری که حصارش جز پوچی چیز دیگری نیست .
نمی دانم دنیای رویایی تو تنگ تر از این قفس یا با زمینیها بیگانه است؟!
خنده های بی احساس و اشکهای پنهان
5 تیر 84 - 05:10
هیچ به سپیدی پشت پرده ی لبانت نگاهی انداخته ای: رنگی که همیشه پنهان است... و گوشه ی دهانت را همیشه طاق نا محسوس بر بسته... هیچ اندیشیده ای! اندوهی که نا خواسته با من و توست
و (گاهی به ظاهر خنده ای بر لب ) خنده های بی احساس که می توان قعر اندوه را از دروغیِ( ها هایش) فهمید
و اشکهای پنهان که حتی کس به غمزه هم ندیده است همیشه پشت شیشه ی زمستان پنجره ی چشمان من..... نه نه ! من و توست.
تنها باش و به تنهایی بیاندیش...
30 خرداد 84 - 04:24
از خلوت سکوت میتوانی به عمق احساس من و تو پی ببری و بدانی که هیاهوهای نگاههایی که به تو خیره شده اند بی رنگ و فریبنده اند.
تنها باش و از آنچه که از تنهایی خویش به تو میرسد بهره ببر که دیگران در پی من و تو تا این تنهایی را به عیاران بسپارند.
به تنهایی بیاندیش که در اندیشیدن پی خواهی برد که چقدر تنهایی و جز تنهایی هیچ انیسی اینقدر به تو نزدیک نبوده است.
با اندوه هایم خاطره خواهم ساخت...
11 اردیبهشت 84 - 05:29
...وشکوه تنهایی را بر تابلوی زندگیم حک خواهم کرد
ونخواهم گفت که تو زردی پاییزی، نه من به پاییز خواهم گفت که رنگ احساسم از توست
به هیچ بهاری نخواهم رسید لیکن به کاروانی که از بهار میگذرد خواهم گفت:
پاییز نفس نفس زیر پای کسانی چون تو جان میدهد هر دم مهلتی ده تا با زمستان دمی دیگر همسایه باشیم .
__