30 9 مرداد 86 - 14:06 |
كاش در دهكده عشق فراوانی بود |
سلام 9 مرداد 86 - 13:56 |
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم |
************الـــــــــلــــــــــــه************ 26 تیر 86 - 08:12 |
![]() When you are sad,
I will dry your tears. وقتی ناراحتی من اشکاتو پاک خواهم کرد
When you are scared, I will comfort your fears. وقتی وحشت زده شدی من ترس تور را آرام خواهم کرد
When you are worried,
I will give you hope. وقتی نگرانی بهت امید می دهم
When you are confused, I will help you cope. وقتی دستپاچه می شی من کمکت خواهم کرد
And when you are lost,
And can't see the light. I shall be your beacon Shining ever so bright وقتی گم می شی و نمی تونی نوری را مشاهده کنی
من برات یک فانوس دریایی می شم و همه جا رو روشن می کنم
This is my oath.
I pledge till the end. Why you may ask? Because you are my friend! این عهد و پیمان من هست که تا آخرش تضمین می کنم
چرا سوال می کنی؟
چون تو دوست منی |
یك قابلمه پر از عشق 25 تیر 86 - 06:45 |
یك قابلمه پر از عشق جوانک خوش تیپ از اینکه قابلمه پیرمرد به پایش خورده و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود، کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشید و یک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بیرون داد. تا سرحد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانه اش زدم و گفتم: «داداش بیا عقب این بابا راحت باشه» از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قربانی به میله وسط ماشین آویزانم کرده بود، گردن کشیدم و نگاهش کردم. پیرمردی 70 – 75 ساله ، با کت خاکستری با بافتی درشت و ضخیم ، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای ، دست و پا زنان خودش را به پیرزن چسبانده بود با خودم فکر کردم و گفتم شاید می خواهد از جایی نذری بگیرند ! به نظرم قابلمه دو نفره بود . اما قیافه شان به این کارها نمی خورد . تازه محرم و صفر هم تمام شده بود . پیش خودم محاکمه اش کردم . «حالا به هر علتی که این قابلمه خالی رو دست گرفتی پس چرا پلاستیکش آن قدر خاکی و کثیفه ؟! یعنی یک مشمای سالم تر گیرت نیومد که این طوری شلوار مردمو کثیف نکنی ؟!» شاید چیزی توی قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توی پلاستیک یک ور شده بود . اگر چیزی توش بود از سوراخ های پلاستیک بیرون می ریخت . شاید هم پیدایش کردند ، می خواهند بفروشند به نمکی ؟! یا شاید هم ترسیدند در اثر تکان های ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد ، حالشان به هم بخورد ، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری ! توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را ضاف کرد و گفت : « آقا پیاده می شیم » مسافرهایی که سر پا ایستاده بودند ، خودشان را عقب می کشیدند . یکی ، دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد . پیرمرد ، یک دویست تومانی مچاله شده قرمز را به راننده داد . بعد هم زیر شانه پیرزن را به آرامی گرفت . پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت . پاهایش که بعد از شصت ، هفتاد سال از کشیدن بدنش خسته شده بود ، روی زمین کشده می شد . مثل اینکه می خواست بماند و راحت روی صندلی استراحت کند. شاید هم اگر زبان داشتند به بقیه بدن پیرزن می گفتند : شما بروید ما بعدا می آییم. به رکاب پله های ماشین که رسیدند پیرمرد دست پیرزن را روی میله آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد. قابلمه را با دقت تمام روی پله اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش کرد که لق نزند . بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پله اول. دو پایش را که روی پله اول گذاشت ، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت . دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت. نمی دانم بقیه مسافران هم احساس من را داشتند یا نه ؟! پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند ، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود . این قابلمه شان فقط برای دو نفر غذا جا می گرفت. |
گفتگوی پنهانی 23 تیر 86 - 14:10 |
گفتگوی پنهانی
ویلیام شكسپیر
ای روح ِ مسكین ِ من
كه در كمند ِ این جسم ِ گناه آلود اسیر آمده ای و سپاهیان ِ طغیان گر ِ نفس، تو را در بند كشیده اند! چرا خویش را از درون می كاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری و دیوارهای برون را به رنگ های نشاط انگیز و گرانبها آراسته ای؟ حیف است چنان حراجی هنگفت بر چنین اجاره ای كوتاه، كه از خانه ی تن كرده ای آیا این تن را طعمه ی مار و مور نمی بینی كه هر چه بر آن بیفزایی، بر میراث ِ موران خواهد افزود؟ اگر پایان ِ قصه ی تن چنین است، ای روح ِ من، تو بر زیان ِ تن زیست كن؛ بگذار تا او بكاهد و از این كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بیفزاید. این ساعات ِ گذران را كه بر دریای سرمد كفی بیش نیست، بفروش و بدین بهای اندك، اقلیم ِ ابد را به مـُلك ِ خویش در آور، از درون سیر و برخوردار شو، و بیش از این دیوار ِ بیرون را به زیب و فر میارای و بدین سان مرگ ِ آدمی خوار را خوراك ِ خود ساز؛ كه چون مرگ را در كام فرو بری، دیگر هراس نیست و بیم ِ فنا نخواهد بود. |
جشن تیرگان 23 تیر 86 - 14:09 |
جشن تیرگان
این جشن میان زرتشتیان دوره ای ده روزه داشت و از تیر روز از تیرماه ، روز سیزدهم شروع و به باد ایزد یعنی روز بیست و دوم پایان می گرفت. زرتشتیان تیرگان را “ تیر و جشن ” می نامند و برایش اهمیت فراوانی قایل اند. لباس و پوشاك نو می پوشند و نقل و شیرینی و میوه و خوراك های سنتی و ویژه می پزند. پیش از این روز خانه را خوب پاكیزه نموده و بامدادان شست و شو می كنند و خواندن دو نیایش “ خورشید نیایش ” و “ مهرنیایش” از اوستا را بسیار نیكو می دانند از مهم ترین چیزهایی كه در این جشن تدارك می دیدند، بندی بود از تارهای هفت رنگ ابریشم یا نخ كه با رشته ای از سیم زرین و نازك می بافتند. این بند را “ تیر و باد Tiru-Bad ” می نامیدند. در این روز كله قند را در كاغذهای سبز رنگ بسته بندی كرده و دور آن “ تیروباد” می بستند و به خانه تازه عروسان و نودامادان پیش كش می فرستادند. از روزهای پیش از جشن “ تیروباد ” در همه خانه ها مهیا می شد. بامداد روز جشن از كوچك و بزرگ - به ویژه كودكان - این بند را به مچ دست یا به دكمه لباس و جایی از پوشاك می بستند. این بند را با خوشی و شادمانی تا روز پایان جشن یعنی باد روز با خود داشتند. آنگاه در روز مذكور به دشت یا بام خانه رفته ، بند را باز كرده و با فریاد و بانگ شادمانی به باد می سپردند. این كردار اشاره ای به عمل آرش كمانگیر دارد كه تیر را رها كرد و مرز ایران زمین معین شد. جنگ و ستیزی طولانی پایان یافت و به فرمان خداوند، باد یا ایزد باد، تیر را در آن مسافت دور برد. به همین جهت بر آن تمثیل این رسم انجام می شد كه باد آن بند را به یاد حادثه مذكور به دورها می برد. به همین جهت است كه مبدا جشن را تیر روز و پایان آن را باد روز قرار داده اند، بر این اندیشه كه تیر در روز باد، پس از ده روز از حركت ایستاد. دیگر از آداب این جشن میان زرتشتیان، فال كوزه می باشد. مقدمه فال كوزه در روز دوازدهم برگزار میشود، به این طریق كه در مجلسی كه از پیش كسانی در آن دعوت شده اند ، دختر نابالغی كوزه ای خالی یا پر از آب را دور مجلس می گرداند و هركس به نیتی كه دارد چیزی در آن می اندازد و سپس كوزه را در جایی می نهند كه زیر درخت باشد و پارچه سبزی روی كوزه می كشند و آیینه ای روی آن می گذارند. آنگاه عصر روز تیر و جشن ، همان دختر مراسم تطهیر انجام داده و كشتی نو می كند و كوزه را برداشته و باج می گیرد یعنی ساكت و خاموش می ماند و سرگذر در محله می نشیند. مهمانان روز پیش، كه هریك با نیت چیزی در كوزه افكنده بودند می آیند. هر كس شعری می خواند و دختر دست در كوزه كرده ، چیزی بیرون می آورد. صاحب آن شی ، نیت خود را با شعری كه خوانده شده سنجیده و بدان فال گرفته و آنرا شگون می داند. |
فروغ فرخزاد 23 تیر 86 - 13:47 |
آفتاب می شود
نگاه كن كه غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سركشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه كن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ایی مرا به كام می كشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ایی مرا كنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می كشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین بركه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این كبود غرفه های آسمان
كنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسیده ام
به كهكشان به بیكران به جاودان
كنون كه آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از این ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه كن
تو می دمی و آفتاب می شود
از فروغ فرخزاد |
14 23 تیر 86 - 10:56 |
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد:
می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت.
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!"
داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!
گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!"
می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.
|
13 23 تیر 86 - 10:54 |
هفت درس از اوشو...
هرکسی به گونه ای درک می کند
شیوه های مختلف دردیدن
برداشتهای گوناگون
وطبیعی است که باید درچنین دیدنی آزاد باشد.
آزادی هدف زندگی است
بدون آزادی زندگی بی معناست
منظورازآزادی تنها آزادی سیاسی- اجتماعی- اقتصادی نیست
آزادی یعنی آزادی اززما ن – آزادی ازذهنیت وآزادی از آرزو
زیبا شناختی ربطی به اشیا وتابلو های نقاشی- موسیقی وشعرندارد
زیبایی شناختی درپیونداست با وجود تو
نوعی حساسیت- عشق به زیبایی
حساسیت نسبت به بافت ها ومزه ها
حساسیت نسبت به پایکوبی نامیرایی که درهرسو برپاست.
زندگی هرگزباباورکنارنمی آید
واگرتلاش کنی زندگی را به زورباباورهایت آشتی دهی
به غیرممکن دست یازیده ای
هرگزچنین چیزی اتفاق نیافتاده
ذات پدیده ها حکمی غیرا ز این می کند
باورهاراکناربگذر وچگونه تجربه کردن را بیاموز
انسا ن هوشمند نخست راهی وادی درون خودمی شود
بیش از آنکه رهسپارگردد.. درون وجود خودرا غواصی می کند
درون نخستین خوان است.... هنگامی که خودراشناختی
به هرکجای دیگر می توا نی سفرکنی
آنگاه سعادتمندی وآرامش درکنارتوست.
پیش از آنکه مرگ بردر بکوبد
هرآنچه داری تقسیم کن
می توانی..... ترانه ای زیبا بخوان وآنرا تقسیم کن
می توانی تصویری زیبانقاشی کنی...... ترسیم وتقدیم کن
هرآ نچه درکف داری
هرگزندیده ام کسی راکه چیزی برای تقسیم کردن نداشته باشد.
هرگز معتقد نشو
هرگزپیرو نشو
هرگزبخشی ازسازما ن نشو
راست باش وصادق باخود
به خود خیانت نکن.... |
12 23 تیر 86 - 10:30 |
**********
سلام
خیلی از ما ها از وضعیت فعلیمون شکایت داریم و دائما از این وضع گله و شکایت داریم اما تا حالا به این موضوع فکر کردین که :
اگه شما خوشحال نیستین، پس اینها چه حالی دارن ؟
اگه کار شما طاقت فرسا و خیلی سخته، پس کار این بچه چطوره ؟
اگه حقوق و درآمد شما خیلی کمه، پس وضع مالی این دخترک چطوره ؟
اگه فکر می کنین که دوستان زیادی ندارین، از خودتون سوال کنین که اگه حتی یه دوست صمیمی هم نداشتین چی می شد ؟
اگه فکر می کنین که تحصیل کردن کار شاق و سختیه، پس این دختر بچه چیکار می کنه ؟
اگه احساس شکست و تسلیم شدن در برابر سختیها و مشکلات بهتون دست داد به این پیرمرد نگاه کنین !
اگه فکر می کنین که رنج زیادی رو تحمل می کنین، آیا می تونین به اندازه این مرد سختی رو تحمل کنین ؟
اگه شما از سیستم حمل و نقل بیزارین و راضی نیستین، پس اینها باید چی بگن ؟!
اگه فکر می کنین که تو اجتماع با شما ناجوانمردانه برخورد می شه و تو جایگاه خودتون نیستین ، نگاهی به این پیرزن بندازین !
حالا وضع شما خوبه یا بده ؟
نظرتون چیه ؟
|



















